خودم رو روی تختم غرق کرده بودم و بابا طبق عادت همیشگیش به پهلو دراز کشیده بود جلوی تلویزیون، دستش رو حائل کرده بود زیر سرش و گوشیش رو چک میکرد، بعد طوری که انگار خبر مضحک و احمقانهای توی گوشیش خونده باشه با صدای نه چندان بلندی گفت: "راستی تولدت مبارک" احساس حقارت کردم... بغض چنگ زد به گلوم. بدون اینکه جا به جا بشم از همون توی اتاق با صدای نه چندان رسایی گفتم "مرسی"
برحسب اتفاق تولد من و ح اونقدر بهم نزدیکه که آخر هفتهی گذشته ناهار مهمون خانوادهی دریایی بودیم که برامون کیک خونگی پخته بودن، و شام مهمون خانوادهی من که شیرینی گرفته بودن و عملا چه در خونهی دریاییها چه در خونهی ما یک دورهمی (هرچند کاملا بی شباهت به جشن) به مناسب تولدمون داشتیم. مامان اون روز میخواست به ح کارت هدیه بده و از من پرسیده بود هدیه تورو الان بدیم یا بعدا؟ گفته بودم فرقی نداره...
حالا امشب بابا بعنوان هدیه، طوری که انگار داره برای از سر باز کردن بچهای که شیشهی ماشینش رو پاک میکنه، پولی میده گفت: "صد تومن زدم به کارتت"
سیصد تومن واریز کرده بود. درحالیکه تلاشم برای قورت دادن و پنهان کردن بغضم باعث لرزش صدام میشد گفتم: "ممنون... ولی کاش حداقل به جاش برام یه شال میگرفتین، من رو بگو که برای تولد هرکدومتون با ذوق فکر کردم چی لازم دارین که بخرم و هربار کلی خرج روی دست خودم گذاشتم..."
از اونجا که بابا هزینهی خرید ماشین ظرفشویی رو که اعتقاد داره چون جز اقلام جهیزیه نیست پس خودم باید پولش رو بدم، برام قسط بندی کرده و بابتش اول هرماه مبلغی ازم میگیره، سیصد تومن به کارت بابا انتقال دادم و رسیدش رو براش پیامک کردم و به مجموع قسطهای قبلی که داده بودم اضافه کردم...
بعد درحالیکه بغض آلود روی تخت لم داده بودم به همهی سالهایی که گذروندم فکر کردم... به اینکه شبهای تولدم چقدر بیشتر از همیشه احساس بدبختی و تنهایی کردم... بعد صدای آیفون بلند شد... و چون سابقه نداشته زنگ خونهی ما ساعت ۹.۳۰ شب بی دلیل به صدا در بیاد همه به تکاپو افتادن... من اما مثل یک گیاه بیحرکت روی تخت افتاده بودم که بابا اومد دم در اتاقم و گفت ح آقا اومده!
ح نازنین من... سه ساعت تمام جادهی پر پیج و خم خطرناکی رو توی شب رانندگی کرده بود تا شب تولدم من رو ببینه! مات و مبهوت بودم وقتی چهرهی دوست داشتنیش رو دم در اتاقم دیدم... شبیه بچهای بودم که بعد از گم کردن مادرش تو یه بازار شلوغ، دوباره به آغوش مادر برمیگرده... اونقدر بغض داشتم که نمیتونستم حرف بزنم، وقتی میخواستم کیک و گلهایی که برام گرفته بود رو ازش بگیرم، نه تنها دستام بلکه همهی وجودم میلرزید... سه ساعت راه اومده بود، نیم ساعت نشست، یه شربت و یکم کیک خورد و دوباره رفت چون صبح اول وقت باید سرکار حاضر میشد...
یک ساعت از رفتن ح گذشته و من هنوز بغض دارم! همیشه بابت پدر و مادر و خانوادهای که داشتم از خدا شاکی بودم و حالا حس میکنم شاید به جای همهی نداشتههام ح رو بهم داده...