گوری برای من

می‌خوام بنویسم چی به سرم اومده این مدت، اما مغزم یاری نمیکنه... حس میکنم زلزله اومده و من نیمه جون و بسیار آسیب دیده، گیر کردم زیر آواری که محاله ازش نجات پیدا کنم... انگار زنده زنده خوابیدم توی گور، روم خاک می‌پاشن و همه خونسرد بالای گودال ایستادن و سرد و بی‌تفاوت زل زدن بهم!

پرنده سعادت

خوشبختی را نمی‌توان وام گرفت.

خوشبختی را نمی‌توان برای لحظه‌ای نیز به عاریت خواست.

خوشبختی را نمی‌توان دزدید.

نمی توان خرید.

نمی توان تکدی کرد...

بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچو یک مهمان ناخوانده، حریصانه و شکم‌پرورانه نمی‌توان نشست و لقمه‌ای نمی‌توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.

پرنده سعادت دیگران را نمی‌توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد و در قفسی محبوس کرد - به امید باطلی، به خیال خامی.

خوشبختی، گمان می‌کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست‌های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می‌شود، و از پی اندیشیدنی طاهرانه.

دلگیره این متن...

زاویه های قهوه ای

یکی یکی دارم گند میزنم به تک تک زاویه‌های زندگیم... با مدیریت روباه برای هر دو لاین اوضاع دفتر خاکستری آشفته‌ست و از اونجا که زیادی جلوی چشم روباهم به خودش اجازه میده کارهای لاین دیگه رو هم به من بسپاره و مجموعه‌ای از دلخوری‌های زیر و درشتم امروز باعث شد با یکی از همکارهام بحث کنم‌‌‌‌...

قرارداد رهن و اجاره‌ی خونه‌ای که دوستش نداشتم انجام شده و قراره این هفته دریایی‌ها برای هماهنگی مابقی کارهای مراسم به خونمون بیان و من شبیه انبار باروتی هستم که منتظر یک جرقه‌ست برای انفجار! ح رو دائما به بهانه‌های مختلف از سرم باز میکنم، جواب پیام‌هاش رو به زور میدم و از فکر کردن به چیدن وسایلم توی اون خونه غم روی دلم میشینه...

اوضاع خونه بعد از شب تولدم حسابی قاراشمیشه، طوری که وقتی میرسم به زور سلام میکنم و تمام مدت رو توی اتاقم میگذرونم تا جایی که حتی برای اینکه چشمم به قیافه‌ی بابا نیوفته دستشویی هم نمی‌رم...

با مرکز مشاوره تماس گرفتم و برای هفته‌ی آینده یک وقت رزرو کردم... در حالی که اصلا نمیدونم وقتی پام رو توی اتاق مشاوره میذارم و ۴۵ دقیقه‌ام استارت میخوره چی باید بگم؟

زهر در آینه!

گاهی به خودم نگاه میکنم و هاله‌ی تاریکی از رفتارهای اشتباه بابا یا مامان رو در خودم میبینم و وحشت میکنم... اون لحظه‌ها میشه گفت به حدی احساس عجز و درماندگی میکنم که دلم میخواد بمیرم... فکر کن چه حسی داره سال‌ها از موجود ترسناکی فراری باشی و یک روز توی آینه نگاه کنی و خودت رو اون شکلی ببینی؟

اون شب، همایشِ شهرداری کابوس من بود... وقتی مردِ روی سِن با صدای آهسته، جوری که انگار میخواد رازِ مخوفی رو بازگو کنه، گفت:"وقتی رابطه‌ی زن و شوهر خراب باشه روی نسل بعدیشون هم اثر می‌ذاره... بچه‌هاشون هم در آینده ناخواسته توی زندگی به مشکل میخورن..." ادامه‌ی حرف‌هاش برای من شبیه بوق ممتد بود... سَر خورده و از هم پاشیده به این فکر کردم که رابطه‌ی زجرآورِ مامان و بابا طوری زندگی من رو نابود کرده که شروع نکرده محکوم به شکستم... مرد می‌گفت:"وظیفه‌ی مرد آرامش بخشی در زندگیه نه اینکه وقتی پدر کلید میندازه بیاد توی خونه بچه‌ها خودشون رو به خواب بزنن، یا توی دل همسرش آشوب به پا شه که وای باز این آدم گیر اومد..." من باز به بابا فکر کردم، به اینکه در تمام زندگیم حتی الان که چیزی به سی سالگیم نمونده اون بچه‌ای که موقع رسیدن بابا خودش رو به خواب می‌زنه من بودم و هستم... به اینکه ناخودآگاه وقتی صدای ماشین بابا رو می‌شنوم تمام تنم پر میشه از اضطراب و ترس‌های مبهم... مرد می‌گفت:"وظیفه‌ی زن شادی بخشیه... دیدین خانوما الکی برای خودشون میرقصن؟" من به مامان فکر کردم که همیشه ساکت، آروم، غمگین و ویران بود... به اینکه خودم رقص بلد نیستم و اونقدر غمم واضح و غیرقابل پنهان کردنه که ح بارها بهم گفته :"چرا خنده‌ی از ته دلت رو ندیدم تا حالا؟"

و حالا که چیزی به شروع زندگی زیر یک سقف با ح نمونده، و روز به روز نقش همسر بودنِ من پررنگ‌تر میشه، ترسم بیشتر و بیشتر میشه... اما این بار نه به خاطر خودم، بلکه بخاطر ح، و برای نجات بچه‌هایی که معلوم نیست داشته باشم یا نه، میخوام به یکی از همون مشاورانِ همایش مراجعه کنم... چون در عین حال که می‌دونم خودم زخمی و آلوده‌ام، نمی‌خوام مثل بابا یا مامان آدمِ سمیِ زندگی ح یا بچه‌هام باشم...

مشترکِ مورد نظر

طوری توی صندلی فرو رفتم که اگر کسی وارد اتاق بشه در نگاه اول نمی‌فهمه پشت میزم هستم... گذر زمان امروز بیشتر از هر وقت دیگه‌ای آزارم میده...

یک خونه‌ی نقلی اما صفر و نوساز تو یکی از مناطق خیلی معمولیِ شهر متناسب با بودجه‌ی دریایی‌ها پیدا شده... هرچند که می‌دونم این خونه با اون رهن و اجاره تقریبا مورد خوبی برای ما محسوب میشه اما نمیدونم چرا ته دلم نمی‌خوام اوکی بشه... تو برزخ بدی هستم... به ح میگم بعضی خونه‌ها شومن، بدبیاری دارن و نمیدونم چرا حسم نسبت به اون خونه حس روشنی نبود...

دیشب گوینده‌ی همایش از حضار پرسید:"چند نفر از شما زوج‌های این جمع زیاد باهم حرف میزنین؟" چند نفری دست‌هاشون رو بالا بردن، من و ح بهم نگاه کردیم دست‌هامون رو بالا نبرده بودیم، شبیه مجسمه‌های شنی نشسته بودیم و به دست‌های بالا رفته‌ی اطرافمون نگاه میکردیم... یک نفر داد زد: "ما انقدر حرف میزنیم که تا به حال سه بار غذامون سوخته!"

با خودم فکر کردم من و ح که وقتی درکنار هم هستیم عموما حرف مشترکی نداریم و صحبتی بینمون رد و بدل نمیشه زوج خوشبختی هستیم؟ از اینکه بریم زیر یک سقف میترسم... حس میکنم فقط دو روز بعد از رفتن به خونه‌ی خودمون انقدر افسرده و ملول بشم که زنده نمونم...

سقفی برای ما

امشب در همایشی که شهرداری برای زوج‌های جوان تدارک دیده بود شرکت کردیم... به زوج‌های جوونی که دور تا دورمون نشسته بودن نگاه کردم و فکر کردم آیا این‌ها هم مثل ما در به در دنبال یک خونه‌ اون هم برای رهن و اجاره توی شهر گشتن؟ و درنهایت با ناامیدی و حسرت به ساختمون‌هایی که مثل قارچ توش شهر سبز شدن نگاه کردن و عاجزانه از خودشون پرسیدن یعنی بین این همه خونه یک واحدِ نقلی برامون پیدا نمیشه؟ یا خوش شانس بودن تونستن توی خونه‌ی خودشون زندگی مشترکشون رو شروع کنن؟

برای یک سقف

با شروع مرحله‌ی گشتن دنبال خونه زندگی مشترک من و ح وارد فاز جدیدی شده... ح با همه‌ی خوبی‌های شخصیتی که داره از نظر مالی بیش از حد معمولیه و به خانواده‌اش هم هیچ امیدی نیست... و این یعنی درآمد من خواه ناخواه باید توی زندگی خرج بشه... من چندین بار پیشنهاد دادم به جای جشن عروسی، هزینه‌ها صرف رهن یه خونه‌ی بهتر بشه ولی نمیدونم چرا دریایی‌ها انقدر برای گرفتن مراسم اصرار دارن... آشوبم، سعی میکنم روی خوبی‌های ح تمرکز کنم اما گاهی احساس عجز میکنم...

گربه ها و کلاغ ها

نمیدونم چقدر از اون روز میگذره ولی یادمه بارون نسبتا شدیدی می‌بارید و خیابون‌های منتهی به پارک مرکزی ترافیک شده بود... من زودتر رسیده بودم، زیر نیمچه سایبونِ اتاقکِ یک نگهبانی ایستاده بودم در انتظارِ گربه... وقتی رسید بارون شدید شده بود، پناه بردیم به کافه‌ی وسط پارک، گربه که همیشه به سکندری خوردن من وقتی کنار هم راه می‌رفتیم میخندید، اون روز وقتی نشست روی صندلی‌ای که پایه‌اش شکسته بود، به پشت برگشت و کله پا شد. خیلی خندیدیم... امروز از همونجا، از کنار همون کافه رد شدم... برام جالب بود که زمانی تصور میکردم علاقه‌ی واضح و روشنی که به گربه دارم هرگز کمرنگ یا نابود نمیشه، اما امروز نه تنها حدود یک ساله ازش بی‌خبرم بلکه دیگه هیچ حسی بهش ندارم...

این گوشه رو از پارک رو دوست دارم... وقتی به تصویرِ معلقِ درخت‌های سبز توی آب نگاه میکنم، یا عبور کلاغ‌ها و گربه‌ها رو با چشم دنبال میکنم، وقتی آدم‌های پیر یا جوون با لباس‌های شکیل یا پاره از روبروم سلانه سلانه رد میشن، حس میکنم چیزی نزدیک به آرامش توی رگ‌هام حرکت می‌کنه... گاهی یادم میاد چه روزهایی از سر گذروندم، گاهی تصویری کمرنگ و محو از آدم‌هایی که باهاشون بودم توی ذهنم نقش می‌بنده... و درنهایت به این فکر میکنم که روزها چه خوب و چه بد میگذره اما اثری که روی آدم می‌ذاره هرگز از بین نمیره...

یک بچه گربه‌ی سیاهِ تک چشم از جلوم رد میشه، ته ذهنم شوم یعنی گربه‌ی سیاه... یاد خونه و چهره‌ی شوم بابا میوفتم... زیرلب آیت‌الکرسی میخونم و با خودم فکر میکنم خدا چطوریه؟ و آیا درنهایت تنهاییِ مارو پر میکنه؟

آتیش روی کیک تولد!

شریعتی امروز برام کیک گرفت، آهنگ تولدت مبارک گذاشت، رقص چاقو رفت و همه رو دور هم جمع کرد... با اینکه توی دفتر خاکستری در واقع از محبت آدم‌های سیاه و سفیدی که باهاشون کار میکنم خوشحالم، اما ته دلم آشوبه چون گویا بابا از من بخاطر اینکه اونقدر که باید و شاید بابت هدیه‌ی ۳۰۰ تومنیش تشکر نکردم و جلوش خم و راست نشدم و دستش رو نبوسیدم، ناراحته و طبق معمول جنگ بزرگی راه انداخته که مامان از شدت خشم نتونسته خودش رو کنترل کنه تا برسم خونه و ظهر پیام داده: "الهی خبر مرگت بیاد که به خاطر توقعات تو زندگی من سیاه شده،یادت رفته بابا همین هفته پیش برات تلویزیون خریده؟"

نمی‌فهمم چرا بابت جهیزیه‌ای که برام میخرن باید منتی روی سرم باشه، اون هم درحالی که این ازدواج به اصرار یا خواست من نبوده... من برای ازدواج برده‌ی مطیع دستورات بابا بودم تا مجبور نباشم وقتی از خونه‌اش رفتم باز هم سرکوفت‌هاش رو بشنوم... اما انگار این قضیه تمومی نداره و بابا با هر بهانه‌ای، حتی از راه دور و حتی اگر نبینمش می‌تونه حال خوب رو زهرمارم کنه...

قصد دارم بعد از کار برم پارک مرکزی کنار رودخونه بشینم یکی دو نخ سیگار بکشم و نفرتم از بابا رو دود کنم‌‌‌‌...

برای امیرووو

امیر عزیز من فکر میکنم اکثر آدم‌ها شبیه درختن. نهال‌های نازک و ضعیفی هستن که سر از خاک درمیارن و نیاز به مراقبت دارن، بعد اگر اونقدر خوش شانس باشن که توی خاک خوبی ریشه داشته باشن، نور کافی، آب کافی و یک مراقب دلسوز داشته باشن، کم کم قد میکشن، رشد میکنن و در نهایت به بار می‌شینن... شاید من از اول نهال بودم می‌تونستم قد بکشم، رشد کنم و به بار بشینم اما خوش شانس نبودم... خاکِ زندگیم خشک بود، هوای اطرافم سرد و تاریک‌... زمستون‌هایی که از سر گذروندم از تابستون و بهارم بیشتر بوده، سرما زده شدم، آفت به جون افتاده با این حال هنوز توی خاک نیمچه ریشه‌ای دارم اما دیگه درخت نیستم... شدم شبیه علف‌های هرزی که یک شبه سرو کله‌شون پیدا میشه، موجود بی‌آر اما مزاحمی که به مذاق کسی خوش نمیاد... دنیا بدون درخت‌های زیبای سبزش زشته اما بدون من ککش هم نمیگزه... من روی تنم پره از کنده‌کاری‌ها و یادگاری‌ها و زخم‌هایی که جاش مونده... قد نکشیده دارم زرد و پیر میشم و خودم می‌دونم یه روز میرسه که به بار ننشسته، ریشه‌هام خشک میشن پس از من نخواه قوی باشم چون توانش رو ندارم...

تو نازل شده‌ای بر من

خودم رو روی تختم غرق کرده بودم و بابا طبق عادت همیشگیش به پهلو دراز کشیده بود جلوی تلویزیون، دستش رو حائل کرده بود زیر سرش و گوشیش رو چک میکرد، بعد طوری که انگار خبر مضحک و احمقانه‌ای توی گوشیش خونده باشه با صدای نه چندان بلندی گفت: "راستی تولدت مبارک" احساس حقارت کردم... بغض چنگ زد به گلوم. بدون اینکه جا به جا بشم از همون توی اتاق با صدای نه چندان رسایی گفتم "مرسی"

برحسب اتفاق تولد من و ح اونقدر بهم نزدیکه که آخر هفته‌ی گذشته ناهار مهمون خانواده‌ی دریایی بودیم که برامون کیک خونگی پخته بودن، و شام مهمون خانواده‌ی من که شیرینی گرفته بودن و عملا چه در خونه‌ی دریایی‌ها چه در خونه‌ی ما یک دورهمی (هرچند کاملا بی شباهت به جشن) به مناسب تولدمون داشتیم. مامان اون روز میخواست به ح کارت هدیه بده و از من پرسیده بود هدیه تورو الان بدیم یا بعدا؟ گفته بودم فرقی نداره...

حالا امشب بابا بعنوان هدیه، طوری که انگار داره برای از سر باز کردن بچه‌ای که شیشه‌ی ماشینش رو پاک می‌کنه، پولی میده گفت: "صد تومن زدم به کارتت"

سیصد تومن واریز کرده بود. درحالیکه تلاشم برای قورت دادن و پنهان کردن بغضم باعث لرزش صدام میشد گفتم: "ممنون... ولی کاش حداقل به جاش برام یه شال می‌گرفتین، من رو بگو که برای تولد هرکدومتون با ذوق فکر کردم چی لازم دارین که بخرم و هربار کلی خرج روی دست خودم گذاشتم..."

از اونجا که بابا هزینه‌ی خرید ماشین ظرفشویی رو که اعتقاد داره چون جز اقلام جهیزیه نیست پس خودم باید پولش رو بدم، برام قسط بندی کرده و بابتش اول هرماه مبلغی ازم میگیره، سیصد تومن به کارت بابا انتقال دادم و رسیدش رو براش پیامک کردم و به مجموع قسط‌های قبلی که داده بودم اضافه کردم...

بعد درحالیکه بغض آلود روی تخت لم داده بودم به همه‌ی سال‌هایی که گذروندم فکر کردم... به اینکه شب‌های تولدم چقدر بیشتر از همیشه احساس بدبختی و تنهایی کردم... بعد صدای آیفون بلند شد... و چون سابقه نداشته زنگ خونه‌ی ما ساعت ۹.۳۰ شب بی دلیل به صدا در بیاد همه به تکاپو افتادن... من اما مثل یک گیاه بی‌حرکت روی تخت افتاده بودم که بابا اومد دم در اتاقم و گفت ح آقا اومده!

ح نازنین من... سه ساعت تمام جاده‌ی پر پیج و خم خطرناکی رو توی شب رانندگی کرده بود تا شب تولدم من رو ببینه! مات و مبهوت بودم وقتی چهره‌ی دوست داشتنیش رو دم در اتاقم دیدم‌... شبیه بچه‌ای بودم که بعد از گم کردن مادرش تو یه بازار شلوغ، دوباره به آغوش مادر برمی‌گرده... اونقدر بغض داشتم که نمی‌تونستم حرف بزنم، وقتی میخواستم کیک و گل‌هایی که برام گرفته بود رو ازش بگیرم، نه تنها دستام بلکه همه‌ی وجودم می‌لرزید... سه ساعت راه اومده بود، نیم ساعت نشست، یه شربت و یکم کیک خورد و دوباره رفت چون صبح اول وقت باید سرکار حاضر میشد...

یک ساعت از رفتن ح گذشته و من هنوز بغض دارم! همیشه بابت پدر و مادر و خانواده‌ای که داشتم از خدا شاکی بودم و حالا حس میکنم شاید به جای همه‌ی نداشته‌هام ح رو بهم داده...

بدون حتی یک شمع!

اسم ح با یک قلب قرمز کنارش، روی صفحه‌ی گوشیم میوفته... چهار تماس از دست رفته طی یک دقیقه‌ی گذشته ازش داشتم و این پنجمین باره که زنگ میزنه... جواب نمیدم، رد هم نمیکنم... کمتر از پنج دقیقه پیش وقتی ازم خواست بیشتر حرف بزنیم، بهش گفته بودم امشب حالم گرفته‌ست و میخوام بخوابم...

اتاقم بهم ریخته‌ست، هر گوشه یک لباس مچاله شده یا یک وسیله رها شده... از وقتی از دفتر خاکستری برگشتم خونه، به زحمت لباسام رو عوض کردم، شبیه یک پوسته‌ی توخالی افتادم روی تخت و انقدر از انجام هرکاری عاجزم که حتی برای دستشویی رفتن هم مقاومت میکنم... گشنه‌ام ولی بی‌میل... قصد دارم بدون شام بخوابم...

امشب تولدمه و من طبق معمول مثل یک قلعه‌ی شنیِ فروپاشیده‌ام و جوری از همه چیز لبریزم که حس میکنم فلج شدم... اونقدر که حتی نمی‌خوام این متن رو ادامه بدم!

دیواره‌ای که با درد فرومی‌ریزد

احتمالاً این اولین باره که از دردی که میکشم، راضی و خوشحالم... امروز شبیه آدمی‌ بودم که بعد از دو هفته‌ی سخت از غارِ تاریکِ غمناکش بیرون اومده و بااینکه نور چشم‌هاش رو اذیت می‌کنه اما از اینکه می‌تونه هوای آزادتری رو تنفس کنه خوشحاله! انگار وزنه‌های ریز و درشتی رو که چند روز گذشته با خودم به این طرف و اون طرف می‌کشیدم، ازم جدا کردن و حالا روحِ سبکم در اطرافِ جسمِ دردناکم معلقه...

امروز وقتی توی مسیرم از پارک مرکزی رد میشدم دیگه برخلاف هفته‌های گذشته با دلهره نگاهم رو از بچه‌ها و نوزادهایی که اطرافم می‌دیدم نمیدزدیدم، بلکه نگاهشون میکردم، لبخند میزدم و جایی ته ذهن مریضم دعا میکردم که خدا بابت واکنش‌ها و افکاری که درباره‌ی بارداری داشتم، در آینده از نعمت مادر شدن محرومم نکنه...

جسم نحیف اما سنگین

امروز انگار به تمام اجزای بدنم وزنه‌های کوچیک اما سنگین وصل شده و هر وقت به خودم میام میبینم همه‌ی عضلاتم رو منقبض کردم! طوری کلافه‌ام و بغض دارم که فضای دفترخاکستری نفسم رو تنگ میکنه، دلم میخواد سقفی بالای سرم نباشه و کسی تا کیلومترها اطرافم وجود نداشته باشه تا بتونم بلند بلند گریه کنم‌‌‌‌...

روباه به طرز خیلی غیرمنتظره اما حساب شده‌ای ارتقاء شغلی گرفته و حالا اوضاع دفتر از همیشه بهم ریخته‌تر، پرتنش‌تر و غیرقابل تحمل‌تر شده...

این روزها دور بودن ح خیلی به چشمم میاد و قلبم رو به درد میاره، فکر اینکه این چه ازدواجی بود که تنهاتر، شکننده‌تر و حساس‌ترم کرده از ذهنم بیرون نمیره...

ابرهای تیره به وسعت یک آسمان

در چند روز گذشته ح رو دیدم، باهم دکتر رفتیم، آمپول زدم، تحت درمان دارویی قرار گرفتم، با پس اندازم یک النگو خریدم، برای ح گریه کردم و... ولی هنوز چیزهایی توی ذهن من حل نشده و آزاردهنده باقی مونده، حالم خوب نیست... فکرهای زجرآوری که شبیه بالا و پایین پریدن یک کودکِ سر به هوا در لبه‌ی یک پرتگاه، من رو میترسونه... با این وجود جز تماشای مرگ‌آورِ این نمایش و انتظار کاری از دستم برنمیاد... انگار دیگه نه ح، نه خانواده‌ام و نه دین و عقاید، هیچ کدوم آرومم نمیکنه... ح که تا قبل از این تبدیل شده بود به خورشیدِ گرمابخشِ زندگیِ تاریکِ من، این روزها برام چیزی نیست جز خورشیدِ بی جونی پشت هزار هزار ابر تیره... می‌دونم هست ولی نمیبینمش، حسش نمیکنم و آرامشی که برای نجات از این حال و روز لازم دارم رو ازش نمی‌گیرم... تنهایی و ترس شبیه عنکبوتی بزرگ دورم تار می‌تنه تا جایی که بعضی اوقات به سختی میتونم نفس بکشم... نه تنها ح و اعضای دفتر خاکستری، بلکه کم کم هرکس من رو میبینه می‌فهمه آوار سنگینی روم ریخته که نمیتونم از زیرش بیرون بیام... از این وضع خسته‌ام و نمی‌دونم باید چیکار کنم تا ذهنم کمی آزاد بشه یا کمی آرامش پیدا کنم و از این استرسِ وحشتناکم کم بشه...

یک جواب نسبتا قاطع؟

وقتی شماره تلفنم رو برای مردِ جوانِ پشت پیشخوانِ پذیرش تکرار میکردم نه تنها صدام بلکه تمام تنم میلرزید، به جز من و مردی که روپوش سفید، عینک گرد و ریش بلندی داشت هیچکس توی آزمایشگاه نبود... وحشتم لحظه به لحظه شدیدتر میشد... بعد از هر عددی که به زبون میاوردم به سختی بغضم رو قورت میدادم و نفس‌های بریده بریده‌ام رو محکم بیرون میدادم و در نهایت وقتی آستینم رو بالا داده بودم و سرمای پد الکلی رو روی رگم حس میکردم، صورتم خیس شده بود... مرد با تعجب و ترحم پرسید: "گریه میکنی؟ چرا؟ برو صورتت رو یه آب بزن..." مستأصل جواب دادم "نه چیزی نیست استرس دارم" فکر میکرد از سوزن ترسیدم... توی دلم گفتم حاضرم صدتا سوزن بهم بزنی ولی نتیجه اونی باشه که من میخوام...

بعد حال خرابم رو که دید گفت نیم ساعت دیگه زنگ بزن جواب رو بگم، البته اگر مثبت باشه شاید یکم بیشتر طول بکشه... دلم هری ریخت... از پله‌ها که پایین میومدم به هق هق افتادم، پله‌هارو نمی‌دیدم... نیم ساعت بعد وقتی برگه جواب رو برام پرینت می‌گرفت و می‌گفت منفیه، باز جلوی اشک‌هامو نمی‌تونستم بگیرم...

هرچند که طبق نظر مردی که فهمیده بودم دکتره، عدد ۱ بتا بعد از هفت روز تأخیر یعنی احتمال صفر بارداری... اما وقتی توی کوچه‌ی کنار آزمایشگاه تکیه داده بودم به دیوار و برای مسلط شدن به خودم حریصانه به سیگار توی دستم پک میزدم، حس کردم هنوز ته دلم یک جورایی نگرانم...

آدم جدید پر از ضعف

من روزهای سخت زیادی داشتم، تا بیست و چهار پنج سالگی، قبل اینکه به اندازه‌ی الان پوست کلفت بشم، زیاد گریه کردم، زیاد آرزوی مرگ کردم، از وقتی یادمه از زندگی سیر بودم اما با همه‌ی این‌ها تا حالا هیچ وقت خودم رو به اندازه‌ی این چند روز متلاشی و ضعیف ندیده بودم... ندیده بودم که بی‌اختیار و ناگهانی پشت تلفن بغضم بترکه یا وسط شلوغی کار ندونم که چطور قطرات اشکی که بی‌وقفه روی صورتم میغلته رو کنترل کنم... انقدر پریشونم که حس میکنم خودم رو نمی‌شناسم... شبیه خاکستری که توی هوا پخش شده توی غمم پراکنده شدم جوری که هرچی سعی میکنم نمیتونم خودم رو جمع و جور کنم... نمی‌فهمم این ترس و وحشتم طبیعیه؟ یا ضعیف‌تر از قبل شدم، یا مشکلاتم بزرگ‌تر شدن...

نشستم روی انتهایی ترین صندلیِ قطار، تمام روز رو سرکار با کلافگی تحمل کردم تا بالاخره بتونم برم سمت آزمایشگاه... شبیه کلافِ سردرگمی‌ام که گره‌های کور خورده...

من از ریشه درآمده‌ام!

من امروز یک کویر وسیعم! خشک، سوزان و نفرین شده... یک کویر بدون حتی یک ابر توی آسمونش و بدون یک قطره آب روی خاکش... حس میکنم انقدر ملتهب، آشفته و از هم پاشیده‌ام که اگر کسی چند دقیقه کنارم بمونه از حرارتِ غیرقابل کنترل روحم، سوزش پوست بدنش رو حس می‌کنه...

من امروز ته یک چاه سیاهم، تاریک، عمیق و مرگبار... صداهای اطرافم به سختی به گوشم میرسه و در نهایت توی مغزم اکو میشه...

راه میرم ولی جلوی پام رو نمیبینم، حرف میزنم ولی صدای خودم رو نمیشنوم... و هر ثانیه فکر میکنم کاش یک نفر بود که می‌تونست نجاتم بده، دستم رو بگیره، بغلم کنه یا فقط برای دلگرمی کنارم بشینه...

منِ تنهای ترسیده...

بیشتر از نیم ساعته که دراز کشیدم روی تخت و پهلو به پهلو میشم، دلشوره‌ی ترسناکی درست وسطِ قفسه‌ی سینه‌ام موج میزنه، شبیهِ جریانِ سرد و زهرآگینی که بالا و پایین رفتنش، پیچ و تاب خوردنش و صعود و سقوطش رو میتونم حس کنم... بغضی از سر استیصال گلوم رو گرفته، نوک انگشت‌هام یخ زده و بدنم یه لحظه گُر میگیره، یه لحظه سرد میشه...

از وقتی از سرکار برگشتم دوباره بخاطر جریانِ عقب افتادگیِ دوره‌ام فکری شدم... با خودم شرط گذاشته بودم تا سه شنبه صبر کنم و بعد برم برای آزمایش و حالا از فردا و تک تک دقایقی که باید بگذرونم تا نتیجه مشخص بشه وحشت‌‌ دارم... خواستم با یکی از کتاب‌های کبریت خودم رو سرگرم کنم ولی فقط پنج خط خوندم و بعد اضطراب طوری روم سایه انداخت که حس کردم چیزی نمونده کور بشم... خواستم طبق معمول برای رها کردن ذهنم خودم رو غرق فیلم کنم، بعد از بیست دقیقه فهمیدم انقدر توی تار و پود افکار آزاردهنده‌ام گیر کردم که هیچی از جریان فیلم متوجه نشدم... و حالا پناه آورده بودم به خواب... خوابی که همیشه آخرین و موثرترین راه فرار من بوده... اما نمیتونم حتی پلک‌هامو روی هم بذارم...

ح از شنبه رفته محل کارش و ساعت‌ها ازم دوره... آرزو میکردم که کاش بود تا تحمل این وضع برام آسون‌تر بشه ولی امروز صداش رو که شنیدم بی دلیل تمام وجودم پر شد از استرس... چندباری مخاطبین گوشیم رو بالا و پایین کردم تا کسی رو پیدا کنم باهاش حرف بزنم بلکه ذهنم آزاد شه و بتونم بخوابم، یا کسی رو پیدا کنم که بتونم ازش خواهش کنم فردا تا آزمایشگاه همراهیم کنه تا اون یک ساعتی که باید منتظر جواب بمونم به جنون نرسم... ولی هیچکس پیدا نشد و حالا که حس‌های حجیم، پررنگ و متعفنی مخلوط از تنهایی و ترس چشمام رو خیس کرده پناه آوردم به نوشتن که همیشه برام یه راهِ خاکیِ تاریک برای تخلیه‌ی احساسات بوده...

مشکوک به چیزهای خطرناک

دوران بچگی وقتی دیگه نمی‌دونستم با خمیر بازی‌های رنگی‌ رنگی چی درست کنم، همه رنگ‌هارو باهم مخلوط میکردم و انقدر ورز میدادم تا میشد یه گلوله خمیر بزرگِ قهوه‌ای رنگِ زشت... امروز شبیه همون خمیرِ قهوه‌ای زشتم... بدون شکل، مچاله و بلااستفاده نشستم پشت میز کارم و مغزم شبیه غده‌ی چرکی متعفنی هر لحظه نزدیکه بترکه و بپاشه روی لباس‌ها، دستام و اطرافم...

روزی که از سفر برگشتیم موعدِ عادتم بود... ولی تا امروز خبری نیست... از یکی دو هفته قبل از این اتفاقات تا همین امروز با وجود اینکه میدونم روابطمون پرخطر نیست، انقدر وحشت‌زده و هراسون از ح پرسیدم "اگر حامله باشم چی؟" که اون هم ترسیده.‌‌.. امروز روز پنجم تأخیرمه، مامان که از روابط ما بی‌خبره با قاطعیت میگه دلیل تاخیرم سفر و آب به آب شدنه... ولی من بعد از کار میرم که آزمایش بدم بلکه از این کابوسی که برام شب و روز نذاشته رها بشم...

غم سیاه

انقدر غم روی دلمه که نمیتونم بنویسم... دیشب گم شدن جوجه بهانه شد تا زار زار گریه کنم ولی جایی ته قلبم میدونستم دارم به حال خودم اشک میریزم...