نوشتار درمانی

بعد از قطع همکاریم در پایان ۱۴۰۲ با دفتر خاکستری، از اول سال تا به حال این سومین باره که شغل عوض میکنم! گاهی فکر میکنم شاید حالا که زورم به زندگی مشترکم نمی‌رسه و نمیتونم هر ۶ ماه فرد مقابلم رو عوض کنم تا از خیلی چیزها فرار کنم، همه‌ی خشم و بی‌ثباتیم رو سر شغل و محل کارم خالی میکنم...

حال جالبی ندارم این روزها... دائم بی قرارم... اصلا تمرکز ندارم... آدم‌هارو نمیتونم تحمل کنم... همش دلم میخواد فرار کنم... دوست دارم همه چیز رو ول کنم برم... کار، خونه، خانواده...

بارها تلاش کردم ولی از رابطه‌ام با ح نمیتونم بنویسم... از احساساتی که بهش دارم، از حسی که به خودم بعنوان همسرِ ح دارم، از چالش‌هایی که داریم... کلا انگار موقع نوشتن هرموضوع مرتبطی با ح، فلج میشم... و بدبختی این که تنها چیزی که این روزها می‌تونه حالم رو بهتر کنه، موشکافی اتفاقات و احساسات و روابط مربوط به زندگی مشترکمه که حجم بزرگی از دغدغه‌هام رو تشکیل میده...

من یک گره کور هستم

گویا من در گذر ایام موهبتی که داشتم رو از دست دادم! دیگه نمیتونم بنویسم... درونم غوغاست ولی هرچی تلاش میکنم سر و ته جمله‌ها مشخص نمیشه! اتفاقات، احساسات و افکارم تو این مدت جوری بهم پیچیده و گره خورده که نمیتونم سر رشته‌ای برای نوشتن و آروم کردن خودم پیدا کنم...

یکی دوبار سعی کردم اونچه گذشته رو نادیده بگیرم و از زمان حال بنویسم بلکه سبک تر بشم ولی هر کلمه‌ای که به ذهنم میاد ریشه‌های عمیق در گذشته داره!