از دیدن خودم توی آینه وحشت دارم، از نوشتن هم همینطور... از هرچیزی که به من یادآوری کنه کی هستم، چه افکاری دارم یا چه گذشته‌ای داشتم بیزارم... شبیه مجسمه‌ی یخی هستم که نصفه نیمه آب شده و چیزی ازش باقی نمونده جز یک حجم زشتِ نامشخص!

یک سال از ازدواجم، یک سال از شروع کارم در دفتر خاکستری و یک ماه از مراسم عروسی و شروع زندگی مشترکم با ح میگذره و من درست مثل یک قاصدکِ سردرگم توی فضا شناورم... انقدر گیج، خسته و داغونم که گاهی حس میکنم باید از یک جای بلند خودم رو پرت کنم پایین... بعد یادم میاد در اولین و آخرین جلسه‌ی مشاوره‌ای که جرئت ادامه دادنش رو نداشتم مشاور بارها و بارها ازم خواست تا هروقت همچین افکاری به ذهنم خطور کرد باهاش تماس بگیرم...