امواجِ محبتِ خانوادگی

دیروز عصر وقتی از دفترخاکستری برگشتم، هیچکس خونه نبود.‌‌.. برخلاف اکثر روزها که مامان باقی‌مونده‌ی ناهار ظهرشون رو برام نگه‌میداره، روی گاز یا داخل یخچال هیچ غذایی نبود... به مامان زنگ زدم که بپرسم شام چی بخورم؟ رد داد... پیام داد بیرونیم‌. پرسیدم کجا؟ گفت: "وااااای خیابون!" از سرناچاری یه نیمرو درست کردم و خوردم، گرفتگی عضلات، تغییرات هورمونی و علائم pms اونقدر شدید بود که ساعت ۸ به زور چشمام رو باز نگه داشته بودم... به ح پیام دادم که میخوام بخوابم تا صبح... میخواستم گوشی رو کنار بذارم که شاه ماهی (پدرِ ح) تماس گرفت و روز دختر رو بهم تبریک گفت... اولین نفری بود که تبریک می‌گفت! نه ح، نه خانواده‌ام نه همکارها، هیچ کدوم چیزی نگفته بودن... ۸ و نیم بدون اینکه هیچ کدوم از اعضای خانواده رو ببینم خوابم برد...

امروز عصر داشتم به مامان میگفتم: "بازم دَمِ شاه ماهی گرم که یه تبریک گفت ولی نمی‌دونم چرا سفره ماهی (مادرِ ح) زنگ نزد؟" بعد صدای ماشینِ بابا اومد، اولش از همون دم در با تشر به مامان توپید که چرا "این دختره" کفش‌هاش رو نذاشته توی جاکفشی؟

من نشسته بودم توی اتاقم روی تخت، صداش از پذیرایی میومد، هنوز لباساشو درنیاورده بود، اومد دم اتاق پرسید: "این بچه کجاست؟" (من رو می‌گفت) اومدم دم در اتاق، چشمش بهم افتاد بدون سلام و احوالپرسی با یه لحن جدی گفت: "چرا پولو نزدی؟" هاج و واج نگاهش کردم و گفتم:"من که گفتم یکم یا دوم که حقوق بدن میریزم براتون..." بعد خیالش راحت شد و رفت...

داشتم شام میخوردم، وسطاش بغضم رو هم قورت دادم و به مامان گفتم :"من داشتم فکر میکردم کاش مامان ح هم بهم روز دختر رو تبریک می‌گفت، درحالیکه بابای خودم، اصلا تبریک به درک، بدون سلام اومده سراغ پول میگیره... خوبه هنوز تو این خونه‌ام... انگار قراره جایی فرار کنم..."

دختر بودن!

بابا وام ازدواجم رو بدون اینکه حتی یک ریال بهم بده گرفته، خودش ضامن شده و خودش میخواد قسط بده و میگه تا الان کلی خرج جهیزیه کردم این پول یه بخش کمش رو شاید جبران کنه... همه‌ی این‌ها درحالیه که ماشین ظرفشویی رو جزء جهیزیه حساب نکرده، بنابراین مجبور شدم با هزار ترس و التماس و عجز و لابه که مبادا باز قهر کنه و ناراحت بشه، بگم با هزینه‌ی خودم یکی برام بخرن و قبول کنن هر ماه یه بخشی از مبلغش رو واریز کنم تا یهو جیبم خالی نشه... حالا دیشب بعنوان هدیه‌ی روز دختر یک تومن از قیمت خرید ماشین ظرفشویی کم کرده و میگه اول هر ماه فلان قد بزن به حسابم...

آدم یا مترسک؟

قرارِ ملاقات خانم‌های دفترخاکستری اوایل شب و در کافه‌ی پسرعموی یکی از دخترها بود...

وقتی از ح خداحافظی کردم جایی ته ذهنم میدونستم وقت گذروندن با ح بیشتر از نشستن پای حرف‌های خاله‌زنکیِ همکارها بهم میچسبه، با این حال با خودم فکر کردم: "این‌ها بهایی هست که برای گذرانِ زندگیِ اجتماعی میپردازیم!"

از پله‌های کافه که پایین میرفتم جو طوری پله به پله سنگین‌تر می‌شد که قلبم به تپش افتاده بود... پیشخوان طویلِ ورودی، مبل‌های راحتیِ چرمی سیاه رنگی که دور یکی دو تا میز وسطِ سالن چیده شده بود، نیمکت‌های دو یا چهارنفره‌ای که در دو طرف سالن روبروی هم قرار گرفته بود، نورپردازی‌های بنفش و صورتی و آبی، دم و دستگاهِ نوازندگی دی جی و چهره‌های عملی یا ورزشکاری و خوش لباس غرق در انواع عطرها و ادکلن‌های شیک‌... همه روی هم رفته آدم رو یاد بارها و دیسکوهای فیلم‌های خارجی می‌انداخت...

جزمین، آلیس و دو دختری که تازه استخدام شده بودن روی مبل‌های وسط سالن دور هم نشسته بودن، شال‌هاشون روی شونه‌هاشون افتاده بود و روی میز سه چهار بسته سیگار رها شده بود... وقتی احوال پرسی میکردم طوری استرس داشتم که صداهای اطراف برام گنگ بود... جوری دستام یخ زده بود و نامحسوس می‌لرزید که انگار نه با یکی، بلکه با چندتا پسر قرار داشتم!

صدای موزیک به قدری بلند بود که حرف‌های همو به سختی میشنیدیم و بیشتر لب خونی میکردیم... به جز من و آلیس، سه دخترِ دیگه بینی‌هاشون عملی بود، بنابراین بحث با معرفی دکترهای زیباییِ شهر، هزینه و عوارض عمل و... شروع شد... و در نهایت رسید به زندگیِ شخصیِ هر نفر...

من گفتم سنتی ازدواج کردم و فعلا راضی‌ام، جزمین بعد از یک ماه دوستی، با دوست پسرش ازدواج و یک سال بعد طلاق گرفته بود، دوست پسر آلیس اومده بود خواستگاریش و آلیس بخاطر ترسش از ازدواج نمیدونست چیکار کنه، مینی موس که از بقیه‌ی ما بزرگتر و حدودا ۳۳ ساله‌اس، چهره‌ی سبزه اما زیبا و بانمک داره و رفتارش ترکیبی از ناز و وقاره، نه تو رابطه بود و نه قصد ازدواج داشت... و کوچیکترین فرد جمع، فیونا، سبزه، تپل و شدیدا بی قید و بند حدودا ۲۳ ساله که رفتاری پر از قر و ناز و سبک‌بالانه داره، می‌گفت ۱۹ سالگی با اصرار خانواده‌اش رو راضی کرده که با دوست پسرش ازدواج کنه، سه سال متأهل بوده و بعد جدا شده و بعد کودکانه همه‌ی روابط بعدیش رو تک به تک تعریف کرد...

آخر شب با دلی پر از زندگی، برگشتم تو ماشین کنار ح نشستم و درحالیکه فاز بدی که گرفته بودم رو هضم میکردم، با خودم فکر کردم چرا آدم‌ها انقدر پوچ شدن؟

چرخه‌ی کار!

نمی‌دونم چرا فضای دفترخاکستری انقدر پرتنش و مسموم شده! روزی نیست که بحث جدیدی برای درگیری و دعوا پیش نیاد... من جسمی و روحی به اندازه‌ی کافی فرسوده هستم... کار داره نابودم می‌کنه! نه فقط دفترخاکستری، هر جا میرم بعد ۶ ماه وارد روند فرسایش میشم یه جوری که مرگمه صبح بیدار شم برم سرکار... گاهی آرزو میکنم کاش کارم طوری بود که با کسی در ارتباط نبودم... صبح میرفتم تو یه اتاق تک و تنها مینشستم، وظایفم رو انجام میداد، عصر برمیگشتم... نمیدونم چرا همیشه ارتباط با آدم‌ها برای من شبیه کشیده شدن یک سوهانِ تیز روی روحمه؟

زشتِ بی روح!

از وقتی بخاطر میکروبلیدینگ و تتوی خط چشمی که انجام دادم، نمیتونم یه مدت آرایش کنم، متوجه شدم که چقدر به آرایش کردن اعتیاد دارم!

در واقع اوضاع جوریه که از چهره‌ی بی نقابِ خودم وحشت دارم به حدی که وقتی بیرون از خونه هستم اگر آرایش نداشته باشم نمیتونم به خودم توی آینه نگاه کنم و حس میکنم بی‌نهایت زشت ‌و داغونم!

و هزار افسوس که ح هم از این بابت خارج از دایره‌ی امن من قرار میگیره و تا به حال من رو بی آرایش ندیده! حالا این یکی دو روز به هربدبختی بود تونستم جلوی اهالی دفتر خاکستری با این قیافه دووم بیارم اما امروز نمیدونم چطور با ح روبرو بشم!!! بدبختی اینکه باید تا یکشنبه به این وضع اسف بار ادامه بدم و هی از خودم بپرسم چرا به اندازه‌ی کافی زیبا نیستم؟ یا چرا به اندازه‌ی کافی شجاعت پذیرش خود واقعیم رو ندارم...

نجات یک مرداب

حدود ۹۰ درصد از امروزم رو روی تخت گذروندم، یا خواب بودم یا فیلم می‌دیدم یا با ح چت میکردم یا وبلاگ می‌خوندم... میتونستم کتاب بخونم، میتونستم آشپزی یاد بگیرم، کیک یا شیرینی درست کنم، یکم رقص یاد بگیرم، یا حداقل دستی به سر و روی اتاقِ نامرتبم میکشیدم... کل هفته منتظر تعطیلی و رهایی از کارم اما به تباه ترین شکل ممکن میگذرونمش... اگر ح بود باهاش میرفتم بیرون، پیاده روی میکردیم، شاید پینگ پنگ بازی میکردیم یا می‌رفتیم پیش حاجی بلال آتیشی می‌خوردیم...

انگار وقتی ح دور و برم هست راحت تر از بقیه اوقات میتونم از جام بلند شم! من هیچ وقت بابت دور بودنش شکایتی نکردم چون قبل از ازدواج و با تجربه‌ای که از حضور بابا توی خونه داشتم، همیشه فکر میکردم حضور مردها و دخالت‌ها، بدقلقی‌ها و دستورات ریز و درشتشون مثل داشتن یک پسر بچه‌ی دوساله‌ی شلوغ توی خونه آدم رو کلافه میکنه، بنابراین خوبه شوهر آدم زیاد توی دست و پا نباشه! اینجوری وقت داری بیشتر به خودت و یواشکی‌هات برسی، حتی چون همیشه جایی توی ذهنم آدمِ غیرمتعهدی بودم، فکر میکردم دور بودن شوهر فرصت خوبی برای وقتاییه که میخوای زیرآبی بری! اما حالا تمام تصوراتم زیر و رو شده و دوست دارم بیشتر باهاش وقت بگذرونم...

منی که از لمس شدن بدم میومد و اگر یک نفر زیاد دور و برم میپلکید خلقم تنگ میشد، حالا تشنه‌ی حضور و آغوشِ ح هستم! جالب اینکه وقتی هست دائما بهم میچسبه و همش دور و برمه! حتی وقتی می‌خوام آرایش کنم میاد توی اتاق یا پشت سرم می‌ایسته، یا تکیه میده به چهارچوب در یا چهارزانو میشینه کف اتاق و با شوق و دقت نگاهم می‌کنه، اوایل برام سخت و غیرعادی بود، معذب میشدم، میگفتم این چه شانسی بود نسیب منِ منزوی شد؟! اما حالا نه تنها حضورش اذیتم نمیکنه بلکه اگر توی خونه باشه ولی اطراف من نباشه برام عجیب و دلگیره...

منی که قصد داشتم ارتباطم با گربه رو حتی بعد از ازدواج هم ادامه بدم، حالا نمیتونم به بودن کنار مرد دیگه‌ای به جز ح فکر کنم... انگار مردهای دیگه هرچند پولدارتر، خوش قیافه‌تر یا خوش صحبت‌تر از ح، برام جذابیتی به اندازه‌ی ح رو ندارن... گاهی فکر کنم حماقته اگر زندگیِ مشترکی که دارم براش تلاش میکنم رو بخاطر مرد دیگه‌ای به خطر بندازم و ح رو که با محبت‌هاش زخم‌هام رو التیام داده، بهم توجه کرده و قراره یک عمر همنشین من زیر یک سقف باشه از دست بدم!

به هرحال حضور ح وسط زندگی من شبیه روییدن یک گل وسط مردابه... عمیقأ امیدوارم خسته یا نابودش نکنم...

جای خالیِ یک رفیق

من هیچ وقت روابط و دوستی‌های محکمی نداشتم. تمام دوستی هام سطحی و موقتی بودن! بنابراین همیشه کمبود یک دوست صمیمی رو توی زندگیم حس میکنم. این روزها که بیشتر از قبل نیاز به درد و دل کردن، یا به اشتراک گذاری بعضی مسائل رو دارم، این حس بیشتر هم شده... متأسفانه یا خوشبختانه ح هم همینطوره، بعضی وقتا فکر میکنم لازم بود با یک زوج مثل خودمون دوست باشیم که بتونیم تفریحات مهیج تر یا بیشتری داشته باشیم و خودمون رو سرگرم کنیم...

تا یکی دو سال قبل یعنی وقتی من و هانی هردو کمتر درگیر کار بودیم و از همه مهمتر من متأهل نبودم، با هانی زیاد بیرون میرفتیم، بعد از کار می‌رفتیم کافه و حرصمون از دنیا رو خالی میکردیم اما حالا اونقدر فاصله گرفتیم که آخرین بار برای دید و بازدیدهای عید دیدمش... بماند که من وقت آزاد زیادی دارم اما هانی به نظر شلوغ میرسه یا حداقل برای کم کردن رفت آمد اینطور وانمود میکنه که البته بهش حق میدم با توجه به شکستی که توی ازدواجش داشته رفت و آمد با من براش زیاد خوشایند نباشه و دوستی با آدم مجردی مثل خودش رو ترجیح بده... حداقل اینطوری با افرادی حرف میزنه که سطح دغدغه و نگرانی هاشون یکسانه و حرف هم رو میفهمن...

همکارهای دفتر خاکستری همه هم سن و سال خودم هستن تقریبا ولی وقتی باهاشون رفتم بیرون در عرض همون چند دقیقه‌ی اول فهمیدم انقدر فاز و دنیای متفاوتی دارن که نمیشه روشون حساب کرد!

پوسته‌ی تنهایی

بعضی وقتا که ح می‌پرسه حالت چطوره، مثل فشنگی که از یک اسلحه در بره، با تمام وجود دلم میخواد حال داغونم رو براش شرح بدم به این امید که شاید اون بتونه ذرات متلاشی شده‌ی روحم رو دوباره کنار هم بچینه.... چندباری پیش اومده اونقدر ملتهب و در مرز انفجار بودم که وقتی حالم رو پرسیده، حال بدم رو ریختم سفره و پهن کردم جلوش... بی‌مهابا گفتم که دلم میخواد بمیرم، گفتم که خسته ام و نمیتونم تکون بخورم... همیشه علت رو می‌پرسه و من انگار که یک نفر بهم سیلی زده باشه، خودم رو جمع و جور میکنم، دوباره میخزم پشت نقاب حالِ خوب و به خودم سقلمه میزنم که داری چیکار میکنی؟ نباید بذاری دید ح نسبت به خانواده‌ات عوض شه، نباید زخم‌هات رو بهش نشون بدی، نباید ضعف‌هاتو براش رو کنی...‌ بعد دوباره اون امیدی که تو دلم جوانه زده بود و بهم میگفت "شاید بشه درستش کرد" خشک میشه و میشم تنهاترین آدم روی زمین!

آنچه با خود میبرم

راهنمایی که بودم وقتی بابا سر موضوعی دعوام میکرد و خونه جهنم می‌شد، دو زانو می نشستم رو به قبله ناد علی میخوندم، وقتی قهرهامون طولانی میشد و زهر از در و دیوار خونه میریخت ختم بقره نذر میکردم، گاهی نمازهامو طولانی میکردم تو قنوت اشک میریختم به خدا میگفتم یا منو ببر یا این مرد رو... یادمه یک بار رفتم کنج یکی از صحن‌ها، تکیه دادم به دیوارهای آینه کاری شده، چادرم رو کشیدم روی سرم و انقدر گریه کردم که به هق هق افتادم و سردرد شدم، چی میخواستم؟ مرگ خودم یا مرگ بابا یا یه معجزه‌ای که رهام کنه از این جهنمی که خانواده برام ساختن... روزهای بدِ خاطراتِ من انقدر زیاده که روزهای خوبم رو یادم میره، اگر ازم بپرسن میگم از بیست و اندی سالی که زندگی کردم در مجموع سه سالش خوش بودم، بقیه برام زجرآور بوده و نقش اول همه‌ی اون روزهای بد کسی نبوده جز بابا و نقش مکملش مامان...

من رفته رفته اعتقادم رو از دست دادم... حالا از آخرین باری که نماز خوندم حداقل دو سال میگذره و یادم نیست آخرین سالی که شب احیا قرآن به سر گرفتم کی بوده؟ چرا؟ چون بابت زندگیم عصبانی ام... فکر میکنم حق من این نبوده و نیست. فکر میکنم سال‌ها دعا کردم، عاجزانه تقاضای نجات کردم ولی فایده نداشته پس چرا ادامه بدم؟

یادمه دو سال پیش تو اوج دلشکستگی‌هام، چله‌ی خیلی سختی برداشتم که هرروز حدود یک ساعت از وقتم رو می‌گرفت... شنیده بودم بی رد خور قطعاً جواب میده... نیتم خلاصی از خونه‌ی بابا و پیدا کردن کار خوب بود... هرچند یه مدت بعدش توی جنگل استخدام شدم ولی از مشکلاتم کم نشد و بعد از اون نه تنها نماز رو ول کردم بلکه با گربه‌ی متأهل آشنا شدم و با خودم فکر کردم حالا که خدا منو ول کرده، چرا من اینجوری دو دستی چسبیدم بهش؟ چرا برام مهمه چی درسته چی غلط؟ زندگی که برام جهنمه بذار حداقل هرکاری که موقتا حالم رو خوب می‌کنه انجام بدم... کارایی که قبلاً برام قبح داشت رو یکی یکی پله پله انجام دادم، کارهایی که حالا شرمم میشه از نوشتنش و قبلاً تو نوشته‌هام ازشون گفتم...

زندگی برای من همیشه یک جام زهر بود که سر کشیدم بلکه در نهایت از پا بندازه‌ام و خلاصم کنه ولی هنوز زنده‌ام... زنده‌ام و از بختِ بد انگار کامم به این زهرِ تلخ عادت کرده... بابا هنوز رفتارهاش رو تکرار میکنه، حول و حوش سن بلوغم وقتی میدید موهای دستم رو شیو کردم با مامان سر و صدا میکرد که چرا این کارو کرده؟ بنابراین از ترسم همیشه تو خونه لباس آستین دار پوشیدم، حتی الان که متأهلم پوشیدن یک تی شرتِ نیمه آستین جلوی بابا برام جوری عجیب و غیرقابل هضمه که انگار لختم!!! هنوز صبح‌ها با استرس از خونه بیرون میرم که مبادا به لباسم یا آرایشم گیر بده، عصرها با استرس برمی‌گردم که مبادا به جوراب ساق کوتاهم یا سیاهیِ پخش شده زیر چشمم گیر بده، دائما مامان بهم توی هر شرایطی چشم غره می‌ره که فلان حرف رو نزن، روسریت رو بکش جلو، رژلبت رو پاک کن، چرا پشت چشمت رو سیاه کردی؟ چرا این لباس رو پوشیدی... جوری از همه چی فراری ام که از خونه و از نشستن توی پذیرایی بیزارم، دائم میترسم نکنه حرفی بزنم، یا کاری کنم که بهانه‌ای بشه برای بابا که دوباره دعوا کنه، بد و بیراه بگه و زمین و آسمون رو بهم بدوزه؟ همش نگرانم که چرا بابا استکان رو کوبید تو سینی؟ چرا در رو محکم بست؟ چرا نمیخنده؟ چرا اخم کرده؟ همش فکرم درگیره که بخاطر کدوم کار اشتباهی که هنوز ازش خبر ندارم اینجوری برج زهر مار شده؟ سوال همیشگی و پر استرسم از مامان اینه که بابا از چی ناراحته؟

خسته ام و با وجود اینکه دلم پر میکشه برای رهایی و له له میزنم برای رفتن از این خونه، میدونم هرجا برم، هرچقدر دور بشم و هرچقدر که زمان بگذره... هنوز ترس‌هایی که توی وجودم هست، این اضطراب همیشگی، این لرزشِ غیرقابل کنترلِ دست‌هام، این کرخت شدن‌های گاه و بی‌گاه، این غمی که همیشه حتی تو شادترین روزهام روی دلم سنگینی میکنه و این دلزدگی از زندگی... هیچ وقت رهام نمیکنه و همه‌ی این‌ها جهیزیه منه که از خونه پدری با خودم میبرم...

زندگیِ گوسفندی!

وقتی به گذشته‌ام فکر میکنم میبینم من قبلاً آدم معتقدی بودم، اما متعهد هرگز!

تا جایی که یادمه همیشه از پذیرش مسئولیت فرار کردم و هیچ وقت پایبند یا وفادار نبودم. روابط عاطفیم اکثراً متعدد، سطحی و زودگذر بوده. وقتی آدم‌هارو ترک می‌کردم یا آدم‌ها من رو ترک میکردن غمگین می‌شدم اما احساس شکست نمی‌کردم.‌.. بود و نبود افراد زیاد برام اهمیت نداشت چون همیشه براشون جایگزینِ دم دستی داشتم و مهم‌تر از اون تنهایی هیچ وقت اذیتم نمی‌کرد. تنهاییم رو دوست داشتم، بهش عادت کرده بودم...

اطراف من چه قدیم چه حالا، همیشه پر بوده از مردهای خیانت‌کار، خسیس، هرزه، بداخلاق، زن‌های شکست خورده، بی اعتماد به نفس، خسته و نالان از زندگی، طلاق‌های توافقی یا پر کشمکش، ازدواج‌های به زور ادامه دار... در واقع پیدا کردن یک الگوی موفق بین اطرافیان من، فامیل، دوستان، همکلاسی‌ها یا همکارهام، سخت‌تر از پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه...

بنابراین بخاطر خصوصیات اخلاقیِ خودم، و مشکلات آدم‌های دور و برم، ازدواج همیشه به نظر من یک قمارِ ناعادلانه و با احتمال بالای باخت بوده. یک راهِ محکوم به شکست شبیه راه رفتن توی تاریکی. اما با این وجود چرا تن به این کار دادم؟ اون هم یک ازدواجِ سنتی بدون شناختِ کافی؟

چون خسته بودم. ازدواج برای من یک خودکشیِ عاطفی بود! من شبیه یک گوسفندِ بی اراده‌ قربانیِ اخلاقِ نادرستِ بابا، طرز فکرِ احمقانه‌ی مامان و محدودیت‌های دست و پا گیر آبرو و مذهب بودم... نمیشد از خونه فرار کنم، نمیشد با بابا مقابله کنم، نمیشد طرز فکر مامان رو تغییر بدم و انقدر دست و پام بسته بود که نمیشد دنبال چیزهایی که دوست داشتم برم...

این‌هارو گفتم چون الان یکی دو روزه بابا دوباره ضمخت شده، بی‌اعتنایی می‌کنه و اخماش توهمه و دائم به مامان تشر میزنه که: "چرا ف نماز نمیخونه؟" و نمیدونه من بیزارم از خدایی که می‌تونه موجودِ وحشتناکی مثل بابا رو خلق کنه و رهاش کنه به جونِ موجودِ بی اراده‌ای مثل من که حق انتخاب خانواده رو نداشتم...

سختمه زندگی

تقریبا میشه گفت ۸۰ درصد وسایلم سر جاش نیست! به هر طرف اتاقم که نگاه میکنم یک خروار وسیله روی هم جمع شده، خرت و پرت‌های تلنبار شده جلوی میز آرایش تا نصفه‌های آینه رو گرفته، روی تخت، صندلی و هر کنج یه تیکه لباس کثیف یا تمیز افتاده، گلیم کرم قهوه‌ای پر از ذرات ریزِ آشغاله و روی سرامیک‌ها تار موهای مجعد بلند و کوتاه به وفور پیدا میشه... در یک کلام کثافت همه جا رو گرفته و من نه که نخوام، نمیتونم بلند شم و چیزی رو جابجا کنم... گاهی حس میکنم همین که جسمم رو میکشم این طرف و اون طرف خیلی هنر کردم!

لبریزم از کارهای نصفه نیمه، حتی نُت گوشیم پر شده از متن‌های رها شده‌، بی سر و ته و ناقصی که میخواستم توی وبلاگم پستشون کنم..‌.

اینجور وقتا با خودم فکر میکنم خوب میشد اگر میتونستم از زندگی استعفا بدم و بشینم یه گوشه تقلای مضحک آدم‌های اطرافم برای زندگی رو ببینم...

سیلِ زندگی

پلک‌هام باد گرده و ابروهام هی تیره تر و تیره تر میشه... هی توی آینه به خودم نگاه میکنم و نگرانم نکنه این خط های نازک اما پررنگِ توی ابروهام یا خط سیاهی که پشت پلکِ ورم کرده‌ام کشیده شده، ارزش این هزینه‌ی قابل توجهی که کردم رو نداشته باشه؟

تا خرخره از حرف پرم اما نای نوشتن ندارم...

از چهارشنبه‌ی گذشته تا الان انقدر اتفاقات مختلف و عمیق افتاده که نمیتونم سرجمعشون کنم... مثل ظرف کوچیکی‌ام که یکی گرفته‌اش زیر آبشارِ پرفشار... ورودی ها در حد ظرفیتم نیست، پر نشده، خالی میشم...

حجم اتفاقات اطرافم برای منی که همیشه یک زندگیِ یکنواخت و خلوت داشتم خیلی زیاده!

ترمزِ بریده

دیروز برای آدمِ بی‌فعالیت، منزوی و غیراجتماعی مثل من، یک روز شلوغ، سخت و پرمشغله بود!

تصمیمم برای کشیدن ترمز دستی در دفترخاکستری ممکنه باعث قطع همکاریم بشه ولی به مرحله‌ای رسیدم که حاضر نیستم به هیچ قیمتی کوتاه بیام و میتونم قید همه چیز رو بزنم...

شامِ غیرکاری

همکاراهای خانوم در دفترخاکستری تصمیم گرفتن شب برن بیرون. ح عصر امروز از راه میرسه و من از طرفی ترجیح میدم همه‌ی زمانم رو با ح بگذرونم و از طرف دیگه نیاز به وقت گذرانی با آدم‌هایی به جز ح هم دارم و دلم نمی‌خواد وصله‌ی ناهماهنگ بین همکارها باشم... و از همه بدتر اینکه با ۲۷ سال سن، و با وجود اینکه دیگه دختر مجرد محسوب نمیشم، هنوز جرئت و اجازه ندارم به مامان و بابا بگم می‌خوام شب با همکارام برم بیرون!!!

روباهِ مکار!

از دست روباره خیلی شکارم امروز!

من می‌دونم که توی کارم خطایی ندارم، چون هرجایی که کار کردم اونقدر ازم راضی بودن که برای از دست ندادنم با شروطی که میذاشتم موافقت میکردن یا برای جلب رضایتم امتیازات مثبتی بهم میدادن...

و اینجا توی دفترخاکستری خودم رو تا جایی که میشد با انحرافات اخلاقی و رفتارهای مبتذلِ روباه، عجول و پرتوقع بودنش، جاه طلبی و خودخواهیش و... وفق داده بودم و فکر میکردم هرچی باشه نسبت به من که صادقانه براش کار کردم، دو دره بازی و دوز و کلک نداره و بعنوان یک مدیر جایی که لازم باشه هوام رو داره..‌.

امروز اما توی ایمیل هاش چیزی دیدم که برخلاف گفته هاش بود... قرار بود برای ما کارمندهایی که حقوق ثابت میگیریم، طرح ارزیابی اجرا بشه که طبق اون افزایش حقوق داشته باشیم و روباه چپ می‌رفت راست میومد می‌گفت به تو امتیاز عالی دادم! درحالی که معمولی ترین امتیاز توی جدول رو بهم داده بود!

بعد از این تصمیم گرفتم ترمز دستی رو بکشم و فقط در حد و اندازه‌ای که لازمه مایه بذارم... اما دائما ذهنم مشغوله که چطور به روباه بفهمونم که خبر دارم که برام زیر و رو کشیده!

نقطه‌ی امن

اینجا برای من مثل اتاقِ یک دکتره... درون من زوایای تیره و تاریکی هست که از وجودش خبر دارم ولی همیشه از روبرویی باهاش میترسیدم! اینجا به بهتر شدن حالم کمک می‌کنه... مثل وقتی پا می‌ذاری تو اتاق یک دکتر و دردهات رو به امید اینکه براش درمان پیدا کنی به زبون میاری... مثل وقتی دست و پا شکسته سعی میکنی به یک نفر بفهمومی دقیقا داری چه چیزی رو تحمل میکنی... اینجا برای من پناهگاهه... میتونم چیزهایی رو بنویسم که حتی نمیتونم بلند بلند توی تنهایی زمزمه‌شون کنم!

گاهی نوشته‌هام رو که میخونم از خودم شرمنده میشم... ناباورانه فکر میکنم این منم؟ من این کار رو کردم؟ من این طرز فکر رو داشتم؟

گاهی هم دلم برای خودم میسوزه... غمگینانه فکر میکنم من بودم که این زخم تحمل کردم؟ این منم که این همه حس‌های سنگین رو به دوش می‌کشم؟ نکنه فلان رفتارم بخاطر دردی بوده که تا حالا از زندگی کشیدم؟

گاهی هم وقتی گذشته‌ام رو میخونم درس میگیرم.‌‌..یادم میاد چی بوده و چی شده... و هزار جور فکر دیگه

هرچند که تمام این مدت من فقط برای خودم و دل خودم نوشتم... نوشتم که بتونم جلوی از هم پاشیده شدن خودم رو بگیرم... نوشتم که توانایی کنترل حجمِ زیادِ حس‌های مختلفم رو داشته باشم... اما حضور خواننده‌هایی که گاه و بیگاه باهام همدردی میکنن، بهم کمک میکنن، یا برام آرزوی های خوب میکنن انقدر دلگرمم می‌کنه که اینجارو برام مثل خونه کرده...

پاییزِ یک رابطه

پاییزِ دو سالِ پیش، روزِ پنجشنبه، نزدیکای تولدِ گربه، مرخصی گرفتم تا با گربه بریم اطراف شهر گردش... مقصدمون روستای خوش آب و هوایی بود که کمتر از یک ساعت با شهر فاصله داشت، با هماهنگی یکی از دوستان گربه اونجا سوییت گرفتیم. اتاق کوچیکِ چوبی با سرویس بهداشتی، آشپزخونه، یک مبلِ تخت شو، چندتا پشتی، یک بخاری نقلی و بالکنی با منظره‌ی یک تپه‌ی پوشیده از برگ‌های زرد! یکی از بهترین روزهایی بود که باهم داشتیم طوری که با وجودِ حافظه‌ی کوتاهی که دارم، اون روز هنوز به وضوح توی ذهنم هست... ناهارِ چرب و خوشمزه‌ای خوردیم و زیر نم نم بارون پیاده روی کردیم... عکس‌هایی که گربه ازم روی بالکن گرفته رو هنوز دارم... هوا که تاریک شد، موقع برگشت وقتی پیاده از سربالاییِ جاده هِن و هِن کنان بالا می‌رفتیم، ازش پرسیدم: "وقتی من ازدواج کنم بازم باهام میمونی؟" یادمه مکث کرد... بلافاصله گفتم:"این یعنی نمیمونی!" جواب داد:"من تا هروقت تو بخوای هستم باهات..."

حالا که زمان گذشته و به اون لحظه فکر میکنم میبینم اون روز رو یادم مونده چون وقتی گربه برای جواب مکث کرده بود فهمیده بودم قماری کردم که تهش بازنده‌ام... فهمیده بودم من خالصانه غرور و خیلی از حس‌های دیگه‌ام رو زیرپا گذاشته بودم و گربه رو با اینکه میدونستم تماما سهم من نیست و بخش اعظمی از وجود و روحش متعلق به خوانواده‌ی کوچیکِ سه نفره‌اش هست رو همون طوری که بود دوست داشتم با وجود اینکه همیشه جای ته ذهنم میدونستم اگر جاهامون برعکس بشه گربه محاله پای زنی که شوهرداره بمونه...

یک سال بعد از اون روز، فردای عقدم با ح، و توی یک روز پاییزی، خیلی اتفاقی رفتیم همون روستا و دقیقاً روبروی همون سوییت‌ها روی تخت‌های یک دکه‌ی آتیشی که صاحبش پیرمرد مهربونی بود نشستیم و بلال خوردیم... وقتی ح می‌گفت اینجا پاتوق جدیدمون میشه، من داشتم به اتاقک‌های چوبی که بالکن‌هاش رو به تپه‌های پوشیده از برگ زرد بود نگاه می‌کردم و به گربه‌ای فکر میکردم که دقیقاً یه ماه قبل از عقدم بدون خداحافظی رهام کرده بود...

انحصار!

بی تجربگی ح و استرس و ترس من از رابطه، باعث دردسر شده طوری که نه تنها خاطره‌ی دردناک و اذیت کننده‌ای توی ذهنم مونده، بلکه هنوز بعد از گذشت دو روز حس میکنم عضلاتم منقبضه... ح با وجود نابلدی و ناشی بودنش تا جایی که میتونه همکاری می‌کنه و فکر می‌کنه این چیزها برای دفعات اول عادیه ولی من جایی ته ذهنم می‌دونم مشکل دارم که اینطور خودم رو سفت میگیرم و بدنم رو قفل میکنم و نگرانم که چطور باید حلش کنم؟ دلم میخواست میتونستم با مامان درباره‌اش حرف بزنم. ولی جدای از اینکه نمی‌دونم با توجه به توی عقد بودنمون واکنشش به این قضیه چیه، اونقدرا باهاش راحت نیستم که بتونم حتی غیرمستقیم حرفی بزنم...

حلزونِ زمان

زمان امروز برای من مثل خزیدن یک حلزون لزجِ گنده روی یک سطحِ سیمانی تو هوای گرمِ شرجی میگذره... کند، خسته کننده، زجرآور...

یک مگس سمج دائم اطرافم می‌چرخه، چایی که آقای خرچنگ آبدارچیِ دفترخاکستری برام میاره مثل همیشه بوی سیرِ خام میده، با وجود اینکه روباه و دار و دسته‌اش مأموریت کاری هستن و آرامش از در و دیوار می‌باره اما دلشوره‌ی بی‌دلیلی هی دلم رو آشوب می‌کنه...

حرف و زمان برای نوشتن زیاد دارم ولی نمیتونم جمله بندی کنم! هی می‌نویسم هی پاک میکنم...

رفیقِ بی کلک

چهارزانو زده بودم روی تخت، مامان نشسته بود کف اتاق، حس بلاتکلیفی و پریشونیِ دائمیش مثل همیشه توی چهره‌اش موج میزد... با اینکه از کبریت خواسته بودم از اتاق بره بیرون و در رو پشت سرش ببنده تا با مامان تنها بشم، ولی باز هرچی حرفم رو توی ذهنم مزه مزه میکردم، نمی‌تونستم چیزی به زبون بیارم... چند ثانیه‌ای توی سکوت بهم نگاه میکردیم که مامان گفت:"چیزی میخواستی بگی؟" برای آخرین بار سعی کردم افکار پراکنده‌ام رو جمع کنم تا بفهمم چطور و با چه کلماتی میتونم مشکلم رو بگم و ازش کمک بخوام... اما حتی نتونستم بفهمم چطور باید سر حرف رو باز کنم؟! گفتم "نه... بابا چرا ناراحت بود راستی؟" و بعد برای چندمین بار در طول چند ماه گذشته توی دلم حسرت خوردم که ای کاش با مامان صمیمی‌تر بودم... کاش مامان کسی بود که میتونستم باهاش راحت باشم و برای مسائلی که نمیتونم به هرکسی بگم، ازش کمک بخوام...

مرزِ غمگین

وقتی به قطره‌های قرمزِ رقیقی که روی سطح سفید پخش می‌شد نگاه می‌کردم، نمی‌تونستم جلوی اشک‌هامو بگیرم... یخ زده بودم، دست‌هام می‌لرزید و چیزی نمونده بود به هق هق بیوفتم‌... میدونستم که نمیتونم صدای فش فشِ دماغ آبریزون یا چشم‌های سرخی که با سیاهی خط چشم و ریمل های پخش شده محاصره شدن رو از ح پنهان کنم‌‌‌‌... کلمه‌ی "زن" مثل یک توهین توی مغزم می‌چرخید... صدای تبریک گفتنِ ح توی گوشم تکرار می‌شد و حس انزجار شبیه علف هرز توی وجودم پخش می‌شد... حس میکردم جسمی که سال‌ها تحت کنترل خودم بوده حالا از کنترلم خارج شده... شبیه زمینِ سرسبزِ بی‌سکنه‌ای بودم که یک قبیله برای زندگی انتخابش کرده و بهش هجوم آورده... مثل یک کشور جنگ‌زده‌ی استعمار شده... حس میکردم تنم مصادره شده!

همیشه فکر میکردم وقتی این هاله‌ی مرموز، شرم‌آور و دردسرسازِ بین دنیای دخترانگی و زنانگی برداشته بشه، حس رهایی دارم! رهایی از تفکر مسمومی که دور همه‌ی ما دخترها یک حصارِ پراسترسِ محدود کننده میکشه‌.‌‌.. یک جور حس رهایی از جنس فرار کردن از قفس، تعطیل شدن ناگهانی مدرسه، برداشتن قفل از روی در یا لغو قوانینِ سختگیرانه‌ی دست و پا گیر یک جامعه...

اما برعکس انگار بیشتر توی دام افتاده بودم! حس میکردم دیگه راه فرار ندارم... در عرض چند دقیقه‌ی کوتاهی که روبروی آینه‌ی دستشویی سعی میکردم آشفتگی‌هام رو کنترل کنم، هزار جور فکر مختلف توی مغزم رژه میرفت.‌‌.. وحشت زده فکر میکردم حالا دیگه اگر بخوام جدا بشم اسم ح از شناسنامه‌ام پاک نمیشه! منی که به هرکس میگفتم ۲۷ سالمه، با تعجب نگاهم میکرد و می‌گفت اصلا بهت نمیاد، نکنه چهره‌ام یا هیکلم از این به بعد شبیه زن‌های ۳۰ ساله بشه؟ نکنه ح بعد از این سرد بشه؟ و....

یادمه اولین بار که عادت ماهیانه‌ام شروع شد، از اینکه بزرگ شدم خوشحال بودم. حس میکردم سری توی سرها درآوردم و تازه وارد بازیِ بزرگترها شدم‌‌... انگار مرحله‌ی جدیدی از زندگی روبروم بود که بهم لبخند میزد... اما این اتفاق از اون جنس نبود... از اون اتفاق ها بود که سیلی میزنه توی صورتت و بهت میگه:"به زندگی واقعی خوش اومدی زن!"

ترس و اشتیاق!

حس میکنم هرچی ح بیشتر بهم محبت میکنه، بیشتر بهم توجه میکنه و بیشتر میبینمش، نسبت بهش تشنه‌تر و علاقه‌مندتر میشم... جوری که این هفته تحمل دوریش برام سخت بود و حالا خیلی بیشتر از بقیه‌ی هفته‌ها مشتاق و منتظر اومدنش هستم...

من شبیه کویرِ خشکی‌ام که ح براش حکم بارون رو داره... محبتی که توی زندگی با خانواده، بابا و مامان ازم دریغ کردن رو ح سخاوتمندانه نثارم می‌کنه...

یک جورایی این اشتیاق من ح رو هم به وجد میاره، چون صبح پیام داد که: "این بار یه جوری انرژی دارم برای برگشت که انگار بار اوله می‌خوام ببینمت..."

فکرش رو نمی‌کردم منی که با فکر طلاق ازدواج کردم، حالا ترس از دست دادن داشته باشم...

جنگ زیرپوستی

با برگشت روباه از مأموریت، آرامشم تبدیل به آشوب شده در حدی که امروز یک بحث لفظی نسبتاً شدید با یکی از آقایون مجموعه داشتم!

خصوصیات اخلاقی بد و منفیِ روباه، سوء استفاده‌گری‌هاش، پرتوقعی و بی‌ملاحظگی‌هاش، باعث شده هرروز بیشتر از قبل بهش بی‌اعتماد بشم... در واقع حجم خشم و نفرتی که نسبت بهش ذره ذره توی دلم جا گرفته انقدر زیاد شده که دیگه نمیتونم مخفیش کنم و این بدخلقی‌ها و بدقلقی‌هایی که این روزها دارم نتیجه‌ی همون خشم فروخورده‌ست که داره از کنترلم خارج میشه...

خونه!

هوا ابری، تاریک و گرفته‌اس... باد نسبتا شدیدی شاخه‌ی درخت‌هارو تکون میده و ذرات گرد و خاک رو توی هوا پخش می‌کنه...

دلم گرفته و با اینکه تلفنی با ح حرف زدم، باز آروم نشدم، دیروز هم که تصویری حرف زدیم چیزی از سنگینیِ روی دلم کم نشد اما نمی‌دونم این چه حسیه که وقتی ح نیست و دوره، شبیه آدم‌های بی‌خانمان سردرگم، بلاتکلیف و غریبم... و وقتی میاد و می‌دونم نزدیکه، مثل کسی‌ام که بعد از یک سفر طولانی میرسه به خونه... دلم گرم میشه، آروم میگیرم و حس میکنم توی زمین ریشه دارم...

رعد و برقِ عجیبی شیشه‌های اتاق رو می‌لرزونه... می‌دونم که روباه فردا از مأموریت برمیگرده و این آرامشی که در این یکی دو روز نبودش داشتم، به بادِ فنا می‌ره.‌‌..

روباه روانی

روباه فکر می‌کنه من کامپیوترم! گاهی اوقات توقعاتی داره که مغز آدم سوت می‌کشه... گزارش خواسته بدون اینکه مشخص کنه دقیقاً هدفش چیه و گفته همه‌ی حالت‌هارو آماده کن بعداً حذف میکنم! بهم برخورده که برای وقت و انرژی من ارزشی قائل نیست... باید ساعت‌ها زمان بذارم، مغزم و جسمم رو فرسوده کنم و گزارشی رو آماده کنم که اون میخواد ۹۰ درصدش رو حذف کنه!

پاچه گیر!

هوا طوریه که وقتی در خونه یا پنجره رو باز میکنی دلت میخواد نفس‌های عمیق بکشی، باد ملایم و خنکی که توی هوا چرخ میزنه آدم رو سرحال میاره با این وجود من امروز مثل اکثر روزهای دیگه سنگینم... کار کردن برام سخته! و حس میکنم هرکس توی دفتر خاکستری نگاهم می‌کنه یا از کنارم رد میشه یا بهم لبخند میزنه، داره بهم توهین می‌کنه! حتی حس میکنم از تک تک آدم‌هایی که اینجا نفس می‌کشن طلبکارم! و این بار این حال بد و اعصاب داغونم رو نه میتونم پای تغییرات هورمونی بذارم، نه مشکلات خانوادگی... نمی‌دونم چه مرگمه؟

دمدمی!

امروز که روباه توی دفتر نیست، آرامش بیشتری دارم... این چند هفته‌ی گذشته جوری همه‌ی رفتارها و حرف‌هاش روانم رو بهم می‌ریخت که چیزی نمونده بود استعفا بدم... حالا حساب کردم و دیدم حدود ۸ ماهه که توی دفتر خاکستری مشغول به کارم و عجیبه که مثل همه‌ی کارهای قبلیم به ۹ ماه نرسیده جوری کلافه شدم که فقط می‌خوام فرار کنم و کارم رو عوض کنم... رزومه‌ی کاریم شده ۹ ماه ۹ ماه... هی جا عوض میکنم و طبیعتا حالا که میبینم چرخه‌ی همیشگی داره دوباره تکرار میشه، میفهمم که مشکل از کار نیست، حقوق، فشار کاری، مدیر بیشعور و... همه بهانه‌‌است و انقدر توی ذهنم بزرگشون میکنم که دیگه نمیتونم تحملشون کنم! اصلِ مشکل خودمم که نمیدونم چه مرگمه؟ قبلاً فکر میکردم فقط آدم‌ها دلم رو میزنن... حالا میبینم شغل هم همینه... از هفت هشت ماه که رد میشه میشم شبیه موجود وحشی‌ای که انداختنش توی قفس... فقط می‌خوام یه راه فراری پیدا کنم... ترس برم داشته که نکنه قضیه‌ی ازدواج هم برام همین باشه؟

خوابِ دردسرساز

با فرض اینکه هرکس برای فرار از مشکلاتش راهکار اختصاصی و ویژه‌ی خودش رو داره، تنها راهِ فرارِ من خوابه! وقتهایی که افسردگی یقه‌ام رو میگیره جوری که ساعت‌ها مثل یک جسم بی‌جون میوفتم گوشه‌ی تخت، وقتایی که حسِ تلخِ دلتنگی اونقدر قلبم رو فشار میده که نفس کشیدن، فکر کردن و غذا خوردن برام سخت میشه، وقتی انتظار کلافه‌ام میکنه، وقتی کار خسته‌ام میکنه، وقتی ذهنم درگیر کارهای کرده و نکرده، حرف‌های زده و نزده میشه، وقتی خاطرات گذشته یا استرس آینده عذابم میده... همه‌ی این لحظه‌ها تنها چیزی که می‌تونه از جا بلندم کنه، آماده شدن برای یک خواب طولانی و عمیقه! با همه‌ی این‌ها همیشه توی خواب مشکل دارم... سخت خوابم میبره، مثلاً همه جا باید ساکت، کاملا تاریک و راحت باشه... اگر جای خوابم عوض بشه بی‌خوابی به سرم میزنه، اگر چند بار از خواب بیدارم کنن، بد خواب میشم، اگر هوا خیلی گرم باشه خوابم نمیبره و اگر خیلی سرد باشه سخت و با سردرد بیدار میشم...

این چند سالی که به لطف شاغل شدنم از لذتِ خوابِ صبح محروم شدم، کل هفته رو به امید خوابِ بدون آلارم و بی‌قید و بندِ صبح جمعه سر میکردم، اکثراً تا ۱۲ می‌خوابیدم و دلی از عزا در میاوردم و خودم رو دلداری میدادم که با این کار میتونم هفته‌ی آینده رو دووم بیارم... تا اینکه با ح ازدواج کردم...

از شانس بدم ح فقط آخر هفته‌ها توی شهره و پیش من میخوابه، سرما رو دوست داره و گرما کلافه‌اش میکنه، از خوابیدن روی تخت نرم خوشش نمیاد و به زمین سفت عادت داره، خروپف میکنه، و شدیداً سبک خواب و سحرخیزه! اینکه مجبورم بارها تکونش بدم که به پهلو بخوابه تا صدای خروپفش قطع بشه یه درده و اینکه صبح جمعه ساعت ۷ و نیم بیداره و وول میخوره، یک دردِ دیگه! و به این ترتیب مسئله‌ی خواب تبدیل شده به یکی از چالش‌های حیاتی و اصلی من با ح... اوایل بخاطر اینکه این اتفاق هفته‌ای یکبار میوفته و نمی‌تونیم بهش عادت کنیم، راهکارمون این بود که جدا بخوابیم، من توی اتاق روی تختِ نرم و چسبیده به شوفاژ میخوابیدم، اون پناه می‌برد به پذیرایی و روی زمین تو هوای خنک میخوابید... و با اینکه هردو راحت تر می‌خوابیدیم ولی صبح عذاب وجدان داشتیم و فکر میکردیم که تا کی باید این راه رو ادامه بدیم؟

در نهایت تو اولین سفر چند روزه همراه خانواده‌ی من، که ناچارا مجبور بودیم باهم یکجا بخوابیم، عمق فاجعه خودش رو نشون داد... این بار مشکل نه تنها بی‌خوابی ناشی از جابجایی، بلکه خروپف‌های ح و بدتر از اون زود بیدار شدنش بود و اینکه هیچ کدوم نمی‌تونستیم از اتاقِ مشترکمون فرار کنیم و به جای دیگه‌ای پناه ببریم! صبح ها من کلافه و عصبی از اینکه چند روزِ تعطیلم رو نتونستم خوب بخوابم و استراحت کنم، و ح سرخورده و غمگین از اینکه ناخواسته باعث شده من اذیت بشم...

من بعد از سفر تلاش کردم تا حساسیت‌هام رو کمتر کنم و ح دستش اومده که صبح ها وقتی بیدار میشه بی سر و صدا و آروم از اتاق بیرون بره تا من بتونم یه ساعتی رو بیشتر بخوابم... و به ترتیب موفق شدیم جوری بخوابیم که با وجود خوابِ سبک و پاره پاره‌ای که هردو داریم، متوجه زلزله‌ی نسبتا شدیدی که نصف شب مردم رو به کوچه کشونده بود، نشیم!

رکاب در سراشیبی

این روزها دائما حس میکنم چیزهای حل نشده‌ای توی وجودم هست! حتی گاهی حس میکنم سرعت زندگی از من بیشتره اونقدر که عقب میمونم ازش!

قبلاً زندگی کردن برای من شبیه دوچرخه سواری تو سربالایی بود، طاقت فرسا، خسته کننده و کند... و حالا این روزها شده شبیه دوچرخه‌ای که افتاده تو سراشیبی... نمیتونم کنترلش کنم، و بخاطر عدم تعادل ناشی از سرعت، نمیتونم از مسیرم لذت ببرم...

همه چیز از حد تحملم خارج شده، دفتر خاکستری و آدم‌هاش، کارهای روزمره‌ی گاها پرفشار، روابط خانوادگی و فامیلی و حتی نوشتن... همه چیز برام سخت و سنگینه...