فصل دوم : بله برون!

متاسفانه باید اعتراف کنم اون روزها اصلا قصد نداشتم بخاطر ازدواجم رابطه‌ام رو با گربه تموم کنم، چرا که ح به چشمِ من فقط یک پُل بود، نه مقصد! رابطه با گربه برای من یک جور دوستیِ عریان بود! یعنی اون تنها کسی بود که کنارش می‌تونستم خودِ واقعیم باشم! نیاز نبود بترسم از اینکه قضاوتم کنه، یا بعدها بهم سرکوفتی بزنه، چون موقعیتِ خودش در واقع یک رسوایی بزرگ بود و البته که هیچ آینده‌ای هم مد نظرمون نبود جز یک دوستی بدونِ ترس و قضاوت...

ولی به مرور هرچه حضور ح پررنگ‌تر و قطعی‌تر میشد، گربه کم‌رنگ‌تر و بعیدتر... از رابطمه‌مون فقط یک مشت خاکستر مونده بود که هروقت به امید شعله‌ور شدن بهش می‌دمیدم، دودش فقط به چشم خودم می‌رفت! یادمه قبل از آشنایی با ح، یک بار درباره‌ی ادامه رابطمون بعد از ازدواج، با گربه حرف زده بودم و هرچند با تردید اما بهم گفته بود: "تا هروقت من بخوام، کنارم میمونه!" اما حالا گربه شده بود سایه و من آفتاب! و هروقت ازش می‌پرسیدم چرا ازم فاصله میگیره، بهانه می‌آورد که میخواد بهم فضا بده تا راحت‌تر و بهتر درباره‌ی ح تصمیم بگیرم... اما من فهمیده بودم که در یک قمارِ ناعادلانه، یک سال و اندی از روزهام رو به پای خواستنِ مردِ نصفه و نیمه‌ای باخته بودم که هیچ‌وقت یک زنِ نصفه و نیمه رو نمیخواست و حریصانه فقط همون دخترِ کاملِ تنها رو دوست داشت! جای تعجبی هم نداشت، تقسیم کردن حسِ سنگینی مثل "دوست داشتن" با رقیب، حماقتِ آسونی نبود که هرکسی حاضر به انجامش باشه...

روندِ آشناییِ من و ح، بخاطر شغلِ ح که ناچارا فقط آخر هفته‌ها به شهر میومد، به کندی پیش می‌رفت! هفته‌ای یک بار می‌دیدمش و باقی روزهارو فقط با پیام یا هر از گاهی با تماس‌های خیلی کوتاه و رسمی، در ارتباط بودیم... دلتنگش نمی‌شدم، اما هربار که می‌دیدمش، مثل کسی که وسطِ بیابون، سراب دیده باشه، برای لحظه‌ای کوتاه به زندگی امیدوار می‌شدم و یک رشته از دل‌بستگی‌هام به گربه پاره می‌شد...

حالا که فکر میکنم میبینم، شاید این کندیِ آشنایی با ح، و یا فاصله گرفتن‌هایِ گربه فقط فرصتی بود برای من که بتونم زودتر و راحت‌تر از عشق اشتباه و احمقانه‌ای که به گربه داشتم دل بِکَنم... انگار به شکلِ عجیب و معجزه‌آسایی تمام دنیا میخواست کاری کنه که بین من و ح پیوندی برقرار بشه و من درست مثل تخته پاره‌ای وسط اقیانوس دست از هر نوع تلاشی برداشته بودم. ولی خب حضور ح انگار ابرهای سیاهی که جلوی دیدم رو گرفته بود، کنار می‌زد و حقیقتِ زشت و تلخی که همیشه از خودم پنهان می‌کردم، نمایان شده بود! ته مونده‌ی رشته‌هایی که هنوز من رو گربه وصل می‌کرد، پاره کردم. پولی که بهش قرض داده بودم رو به هزار زحمت و با تهدید اینکه به همسرش اطلاع میدم، ازش پس گرفتم و اونجا بود که رابطمون برای همیشه تموم شد...

ح چشم‌هاش شبیهِ آرامشِ دریا و صورتِ آفتاب سوخته‌اش مثلِ گرمای یک ساحلِ آفتابی بود، مثل پدری بود که صبورانه و بی‌قید و شرط بهم محبت و توجه می‌کرد و من کویرِ تشنه‌ی محبت! سه چهار ماه از اولین باری که ح رو دیدم گذشته بود، شاید در مجموع توی این مدت، بیست ساعت دیده بودمش و باهم وقت گذرونده بودیم، گرچه کنارش همه‌ی حس‌هایی که هیچ وقت خانواده بهم نداده بود رو تجربه می‌کردم اما هنوز دوستش نداشتم، و بابت این دوست نداشتن، شرم‌زده و پر از عذابِ وجدان بودم... بعد از هر ملاقاتمون، جلوی آینه‌ی اتاقم، به خودم نگاه میکردم و میگفتم:"دختر تو واقعا بی‌لیاقتی! دیگه چی میخوای؟" ولی باز تمام سلول‌های تنم فریاد می‌زد که ازدواج با ح فقط یک راه برای فراره، و عشقی درکار نیست...

آینده‌ی من روشن بود، بابا همیشه وقتی می‌خواست تحقیرم کنه می‌گفت:"امروز بری خونه شوهر، فردا برمیگردی" و من نرفته، فکرِ برگشت بودم... چاره‌ای نداشتم جز اینکه از دلدادگی ح استفاده کنم و راضیش کنم که حق طلاق رو بهم بده، تا حداقل مسیر رو برای خودم آسون‌تر کنم، لحظه‌ای که درخواستم رو مطرح کردم موافق بود و همه چیز به چشم من روشن و برنامه‌ریزی شده میومد... اما انگار وقتی به حرفام خوب فکر کرده بود، یا شاید با مشورت کسی، پشیمون شده بود! تیرم به سنگ خورد، نزدیک بود بابت پافشاری روی حق طلاق همه چیز بهم بخوره، بابا قهر کرده بود که "این چه درخواستیه!" مامان چپ و راست آه می‌کشید و می‌گفت: "داری بخاطر چیزی که به دردت نمیخوره، یک مرد خوب رو از دست میدی!" رویای آزادی که فقط چند قدم باهاش فاصله داشتم، دور و مبهم می‌شد، بنابراین ناچارا کوتاه اومدم‌ و با خودم فکر کردم بعد از عقد سعی میکنم اعتماد ح رو جلب کنم و حق طلاق رو بگیرم...

با عقب نشینیِ من از خواسته‌ای که هیچ کس جز خودم، دلیلش رو نمیدونست، زندگیم تو سراشیبی افتاد و مراحلِ مشاوره و آزمایش و... به سرعت طی شد. من مثل ماشینی که ترمز بریده یا شبیه سنگی که از دامنه‌ی یک کوهِ بلند به پایین غلط میخوره، به جایی رسیده بودم که حتی اگر پشیمون می‌شدم، نمی‌تونستم جریان رو متوقف کنم.

روز بله برون همه خوشحال بودن! صورتِ همیشه سرخ و کبودِ بابا گل‌انداخته بود و شفاف شده بود! مامان که ترس جزء جدانشدنیِ وجودش بود، اون روز حتی ذره‌ای تردید و نگرانی نداشت... کبریت برادرِ کوچیکم شوخی می‌کرد و بی‌تفاوت بود و من به زورِ قرص تونسته بودم به حالت تهوع و استرسی که داشتم مسلط بشم! نقشه‌هام رو کشیده بودم، غصه‌هام رو خورده بودم و دیگه وقتش رسیده بود که دل به دریا بزنم و بزرگ‌ترین ریسکِ عمرم رو برای رها شدن از خونه‌ی بابا عملی کنم!

کنار ح، روی مبل نشسته بودم و به امضای کوچیک و ساده‌ای که پای دفتر بله‌برون می‌کشید یا به نیم‌رخ مردانه و غریبه‌اش نگاه میکردم، با خودم فکر کردم آیا من اونقدر خودخواهم که ح بیگناه رو بازیچه‌ی دست خودم کنم؟ یا اونقدر خوش‌بین که به آینده‌ی روشن کنار مردی که هنوز جایی توی قلبم نداشت، امیدوار باشم؟ یا اونقدر قوی که بتونم باقی عمرم رو بعنوان یک زن مطلقه تنهای تنها و دور از خونه‌ی همیشه پرتنشِ بابا سپری کنم؟

وقتی برای امضای دفتر، یا بهتر بگم قراردادِ معامله‌ی محترمانه‌ی بین دو خانواده، خودکار رو روی صفحه کشیدم، رنگ نداد! یک نفر گفت: "این خودکارهای تزئینی و فانتزیِ بله‌برون کلا برای دو سه خط جوهر داره، حتما جوهرش تموم شده!" یک نفر دنبال خودکار می‌گشت، یک نفر می‌خندید و من با هر تلاش به خوش یمن بودنِ این وصلت بیشتر شک می‌کردم... بارِ سوم درست وقتی دهنم رو پر کرده بودم که بگم: "حتما صلاح نیست!" رنگِ آبی خطوطی که روی صفحه پخش شد و امضایی که موفقیت آمیز پایینِ دست‌خطِ بابا نقش بست، بهم دهن‌کجی کرد! اونجا بود که فهمیدم من نه خودخواه، نه خوش‌بین و نه قوی‌... بلکه اونقدر خام و ساده‌لوح بودم که نمی‌دونستم سرنوشت چه خوابی برام دیده...

فصل اول : نامزدی!

۲۷ ساله بودم. به وضوح کم شدن تعداد خواستگارهارو میشد حس کرد. تا یکی دو سال قبلش هنوز امید داشتم یک نفر پیدا بشه که نه تنها منو از خونه‌ی بابا نجات بده، بلکه خوشبختم کنه و باهیجان توی افراد دنبالِ معیارها و ملاک‌هام می‌گشتم! اما اون سال دیگه ناامید شده بودم...

اون‌هایی که از ماجراهای من و خونه‌ی پدری باخبر بودن هنوز ساده‌لوحانه اعتقاد داشتن که بالاخره ورق برمیگرده و در جوابِ سختی‌هایی که بهم گذشته، روزهای خوب هم میاد... اما درونِ من انگار چیزی مُرده بود! دیگه امیدی به خوشبختی نداشتم. فقط دنبال یک راهِ فرار بودم. کمتر با بابا درگیر میشدم. و کمتر درگیرِ سبک سنگین کردنِ خواستگارها... اون زمان تمامِ دنیا دیگه می‌دونستن که ازدواج برای فرار از خونه‌ی پدری، اشتباه‌ترین کاریه که یک نفر می‌تونه انجام بده، اما من میخواستم انجامش بدم چون تمامِ دنیا درک نمی‌کرد که زندگی بعضی‌وقتها و در بعضی شرایط چقدر می‌تونه وحشتناک و غیرقابل تحمل باشه! به هرحال هیچ‌کس جایِ من نبود. ته ذهنم میدونستم بعد از ازدواج با هرکس، باید طلاق بگیرم و بعد با آزادی‌هایی که به دست میارم، تازه زندگیم رو شروع کنم... حیف که برای من زندگی باید از ۳۰ سالگی شروع می‌شد!

روی خیلی چیزها پا گذاشته بودم، اخلاقیات، اعتقادات، درست و غلط... از تلاش برای قدیسه بودن دست کشیده بودم! از اون دختر چادری و باحجابی که یک لاخِ موهاش هم دیده نمی‌شد و نذرهای مختلف و نمازهای طولانی و چله‌های سخت‌گیرانه انجام میداد، تفاله‌ای بیشتر نمونده بود... دیگه جای چادرم فقط بخاطر ترس از بابا، توی کوله‌پشتی سیاهم بود که همیشه یک کوچه مونده به خونه، می‌پوشیدمش. می‌دونستم مردها توی روابط دنبال چی هستن و نمی‌خواستم مثل راهبه‌ها برای حفظِ چیزی، خودم رو از لذت محروم کنم‌‌... در واقع فقط چند قدم با از دست دادنِ دنیایِ پاک و سفیدِ دخترانه‌ام فاصله داشتم...

رابطه‌ام با گربه که یک مردِ متاهل از طبقه‌ی متوسط به پایینِ جامعه بود، یک سال رو رد کرده بود! عصرها سیگار به دست، خیابون‌هارو کنارش پیاده گز میکردم، و برام مهم نبود آخرش چی؟ حتی به طرز احمقانه‌ای بهش مبلغ زیادی پول هم قرض داده بودم... اما کم کم مثل شعله‌ی آتیشی که رو به خاموشی میره، رابطه‌ی ما هم نفس‌های آخرش رو می‌کشید. انگار همه چیز سخت، کند و آزاردهنده شده بود...

یک روزِ ابری که توی پارک روی صندلی کنارش نشسته بودم، بهش گفتم باید زودتر برم خونه چون عصر مهمون داریم... اولین بار نبود که از زمان دوستی‌مون خواستگاری برام میومد و براش تعریف می‌کردم، اما این بار حالت چهره‌اش عوض شد. توصیفش سخته... هاله‌ای مخلوط از همه‌ی حس‌های عجیبِ دنیا مثل بُهت، سوال، ناامیدی، لبخندِ کج از روی ناچاری، تعجب... می‌گفت بهش الهام شده این بار همین یکی اوکی میشه! بهش خندیدم، گفتم دیوونه‌ای؟ هزارتا مثل این اومدن و رفتن تا حالا... یادمه بعد خداحافظی، وقتی سربالاییِ کوچه‌های پشتِ خونه رو هن هن کنان بالا میرفتم و نم بارون مانتوی نازکم رو خیس کرده بود، ته دلم بین تمام حس‌هام جنگ شده بود!

و خب اون خواستگار کسی نبود جز ح ! بعدها که رفت و آمدها با خانواده‌ی ح جدی تر شد، فهمیدم حسِ اون روزِ گربه انگار واقعا یک الهام از عالم غیب بوده!

ح و خانواده‌‌اش (خانواده‌ی دریایی‌ها) از همون اول برای من عجیب و غریب بودن، نحوه خواستگاری اومدنشون، ساده و خونسرد و راحت بودنشون، صمیمی بودنِ اعضای خانواده‌شون... اما هرچی که بود من انگار مسخ شده بودم! درست مثل یک عروسک خیمه شب بازی! مامان می‌پرسید: "خب نظرت چیه؟ دوباره بیان؟ پسره چطور بود؟" و من برای هیچ‌کدوم از سوالاتش جوابِ درستی نداشتم. مراحل همینطور پیش می‌رفت بدونِ اینکه من واقعا بدونم تهِ دلم این پسر رو می‌خوام یا نه؟ جوری بود که نه میخواستم، نه نمی‌خواستم، نه قدرت داشتم نه بگم، نه از آره گفتن شاد بودم! مثل یک جسمِ مُرده خودم رو سپرده بودم به جریانِ اتفاقات. سپرده بودم به مامان که هی می‌گفت پسره خیلی خوبه، یا به بابا که با ح حرف زده بود و تاییدش کرده بود... احمقانه با خودم فکر میکردم که خب وقتی خواستگارهای قبلی که من اوکی بودم رو بابا با بهانه‌های مختلف رد می‌کرد، حالا که خودش با این یکی اوکی هست، اگر به تاییدِ بابا ازدواج کنم، لابد در آینده اگر مشکلی پیش بیاد زبونش کوتاه میشه و گردن میگیره اشتباهاتش رو...

روزهای آشناییم با ح، بیرون رفتن‌هامون و حرف زدن‌هامون توی دلِ من حسِ عاشقانه‌ای ایجاد نکرد اما حداقل کنار ح انگار روز بود! همه جا روشن بود! و برای اولین بار وقتی قدم برمی‌داشتم مطمئن بودم که زیرِ پام محکمه هرچند که من هنوز مثل کسی که از خوابِ هزارساله‌ای بیدار بشه، گیج و منگ بودم و نمی‌دونستم دارم چیکار میکنم؟

یادمه هروقت بحث ازدواج میشد، چیزی که خیلی می‌شنیدم این بود که همه چی قسمته! یعنی اگر قسمت باشه یهو یکی میاد و یه جوری میشه که میبینی همه چی خود به خود جفت و جور شد و زبونت قفل شد و بله گفتی و به خودت میای میبینی که تموم... حالا که فکر میکنم انگار برای من همین شد، واقعا تو حالت نمیدونم، نمیدونم، همه چی پیش رفت و یهو به خودم اومدم و دیدم که ازدواج کردیم و تموم...

چه غریبانه شبی‌ست...

ساعت ۴ صبحه، من طاق باز روی تخت، درحالیکه حرکت قطره‌های اشک از گوشه‌ی چشم تا دم گوش صورتم رو قلقلک میده به این فکر میکنم که چرا آدم‌ها زیر بار درد مچاله میشن، میشکنن، کم میارن اما نمیمیرن!
ساعت ۸ شب وقتی مثل یک گربه‌ی زخمی خزیدم روی تخت، یاد شب‌های خونه‌ی بابا افتادم! یاد وقتایی که بعد از دعوا با بابا همینجوری دل شکسته و ناامید و گریون پناه می‌آوردم به خواب و دلم میخواست دیگه بیدار نشم... اما حالا باز آسمون روشن شده و این خورشیدی که طلوع کرده انگار بهم نیشخند میزنه! هر بار همینه... شب رو مثل مریضی که استخون درد و تب و لرز داره، سخت، پر از کابوس و هذیون، به هر جون کندنی که شده سر میکنم به این خیال که شاید بالاخره درد منو از پا دربیاره و از زندگی خلاصم کنه ولی این آفتابِ لعنتی انگار سر لج داره با من...
چی شده؟ این بار نه تنها از بابا و مامان بلکه از ح هم زخم خوردم... جوری که واقعاً استخون‌هام درد می‌کنه!
وقتی مشکلم با ح بالا گرفت و اسم طلاق اومد، خواستم جمع کنم برم خونه‌ی بابا و دیگه هیچ وقت پشت سرم رو نگاه نکنم، رفتم ولی وقتی گفتم شاید صبح بریم توافقی جدا بشیم، مامان نه تنها انگار اصلا نشنید چی گفتم بلکه حتی نذاشت به بابا بگم که مشکل دارم، چون بابا طبق معمول عصبانی بود و عصبانی تر میشد...
انقدر ننوشتم که نمی‌دونم چه جوری توصیف کنم سرنوشت من بعد از ازدواج از کجا به کجا رسید... فقط میتونم بگم شب بود، صبح شد و الان دوباره شب شده...

ششمین روز هفته!

پنجشنبه روز مورد علاقه‌ی من بود که حالا دیگه رنگ و بویِ شادِ خودش رو از دست داده... پنجشنبه‌ها هرجا که بودم فضا برام خفه‌کننده میشد، همیشه زودتر کارم رو تموم میکردم و میزدم بیرون... قبل ح پناه می‌بردم به دور دور با دوست‌هام، قرارهام با آدم‌های جدید، کافه‌ها یا پیاده روی با گربه تو کوچه پس کوچه‌های شهر... بعد عقد میرفتم خونه با ذوق آماده میشدم منتظر رسیدن ح، بعد عروسی هم ح میومد دنبالم که وقت بیشتری برای باهم گذروندنِ روز داشته باشیم! اما امروز، پنجشنبه برام مثل حرکتِ یک تیغِ زنگ زده‌ی کند روی پوست نازک دستم، آزاردهنده‌ست... هیچ وقت نفهمیدم چرا وزن زندگی برای من انقدر سنگینه یا چرا مامان همیشه بهم میگه: "تو هیچ وقت از هیچ چیز راضی نبودی!" و چه بد که راست میگه...

پدرانه، همسرانه

امروز با کاپشن نشستم پشت میز، سرم سنگینه، بی‌اشتها، خواب آلود، بلاتکلیف و برزخم... این وقت روز هوا تاریکه، اونقدر تاریک که بازتاب نور لامپ‌های اتاق چشم رو میزنه...عملا بیکارم... تمام گزارش‌هایی که باید تحویل بدم فقط دو یا نهایتا سه ساعت از تایم کاریم رو میگیره! بی هدف زل زدم به مانیتور و هر چند دقیقه موس رو تکون میدم که خاموش نشه، یک دفترچه‌ی قرمز جلوم بازه که روی صفحاتش پره از اعداد و خط‌های مبهمی که عادت دارم وقتی با تلفن صحبت میکنم، بکشم!

یکی دو روز اول غیبتِ ح، دائما با خودم درگیر بودم... نمی‌دونستم بیشتر دلتنگ ح هستم یا دلتنگ گذشته‌؟ نمی‌دونستم نیازم به ح بابت پر کردن تنهاییمه یا کارهایی که برام انجام میده و کمک‌هایی که می‌کنه... نمی‌دونستم عصبانی‌ام یا صرفا دارم تغییرات هورمونی ناشی از عقب افتادگی دوره‌ام رو تجربه میکنم...

دیروز عصر با ح حرف زدم، تلفنی، تصویری و پیامکی... در مرحله‌ی اول بیرحمانه بمبارانش کردم! بهش گفتم تنهام، عصبی‌ و کلافه‌ام، ازدواج و اینکه این مدت تمام وقتم رو به بودن کنارش اختصاص دادم، باعث شده دوستام رو از دست بدم طوری که این چند روز کسی نباشه که باهاش برم بیرون! گفتم می‌خوام از این به بعد هرروز عصر برم خونه‌ی بابا تا شب، گفتم می‌خوام مجردی برم سفر، گفتم عصرها دیگه نیا خونه، برو بگرد آخر شب بیا... گفتم می‌خوام لیست بلندبالای فیلم‌های خارجی که ذخیره کردم رو ببینم به جای اینکه فیلم‌های ایرانی رو به سلیقه‌ی تو با بی‌میلی نگاه کنم! تمام مدت با اون چهره‌ی نازنینش نگاهم کرد و هرچی گفتم صبورانه برای اینکه آرومم کنه گفت باشه هرجور تو بخوای... مثل پدری بود که میخواد دختر لج‌باز و بداخلاقش رو آروم کنه...

بعد بغضم ترکید، اشک‌هام رو پاک کردم و گفتم دلم برات تنگ شده! هروقت میرم تو اتاقمون، آشپزخونه، حموم، پذیرایی... هر گوشه‌ی این خونه رو میبینم یاد تو می‌افتم، گفتم تو نیستی حتی حوصله ندارم برم از سر کوچه یه نخ سیگار بگیرم، نمیتونم آشپزی کنم، نمیتونم شب بخوابم، نمیتونم فیلم ببینم، چند بار خواستم ماشین رو بردارم برم دور بزنم حتی نمیتونم از در این خونه برم بیرون، ببین حتی نتونستم لباس‌هارو از وقتی تو رفتی از گوشه و کنار خونه جمع کنم... بعد دوربین رو چرخوندم دور خونه، خونه‌ای که از در و دیوارش غم می‌بارید... خونه‌ای که سرد بود و سوت و کور... ح بغض کرده بود. گفت میام همه رو برات مرتب میکنم، خودم الان برات شام سفارش میدم، میام می‌برمت بیرون...

تماس رو که قطع کردم، رفتم ظرف‌هارو بشورم، یادم اومد همیشه من آشپزی میکردم، ح ظرف‌هارو می‌شست... یادم اومد هرروز صبح منو می‌رسونه و عصر میاد محل کار دنبالم و نگران رفت و آمدمه، حتی اگر خودش تعطیل باشه از خواب شیرینش میزنه بخاطر من... یادم اومد وقتی بدخلقی میکنم چطور پدرانه و با مهربونی آرومم می‌کنه... ح برای من پدری میکنه، پدری که همیشه آرزوش رو داشتم، ح برای من مرهم بود وقتی دست و پا شکسته خودم رو به روز روی زندگی می‌کشیدم تا تموم شه، دستم رو گرفت، بلندم کرد تا تحمل زندگی برام آسون‌تر بشه...

باتلاقِ خاطرات

ح به دلیل مقدمات و آزمایشات لازم برای شروع به کار در یک پوزیشن تقریبا دولتی از شنبه رفته سفر و تا آخر هفته نیست!
دیشب رو خونه‌ی مامان گذروندم و انقدر حال نامعلوم و عجیبی داشتم که با وجود ترس از تنها خوابیدن، باز ترجیح دادم امشب رو تنهایی خونه‌ی خودمون سر کنم...
وقتی به مامان میگفتم میترسم که شب تنها باشم، پرسید: "پس اون شب‌هایی که من و بابا سفر بودیم و تو تنها خونه بودی چه جوری میخوابیدی؟" بعد من یاد اون روزها افتادم... روزهایی که چند روز قبل از عقد، خاطراتش رو دفن کرده بودم زیر خروارها خاک تهِ تهِ قلب و ذهنم! یاد گربه، زنبور، امید، سپیدار و آدم‌هایی که لقب‌ها، اسم‌ها یا چهره‌هاشون رو یادم نیست... آدم‌هایی که روزها و شب‌های تنهاییم رو سرخوشانه کنارشون سپری می‌کردم... بعد با شرمساری دلتنگ اون روزها میشم... روزهای پرهیجانی که غرق تفریح بودم... دلتنگ آدم‌های پررنگی مثل دانی نون یا گربه که خط‌های عمیق و واضح روی خاطراتم انداختن یا آدم‌های کم‌رنگی مثل زنبور و بقیه که باعث چندین خط و خش‌ جزئی بودن... دلتنگ خودم که جوان، پرشور، کله‌خر و هرچند با ترس و لرز ولی اهل خطر بودم...
تمام عصر بغض خفه‌کننده‌ای که بخاطر دلتنگی برای ح توی گلوم بالا و پایین می‌رفت رو قورت دادم، به زور یک شام مختصر خوردم، و حالا خوابم نمیبره! از ح عصبی‌ام! از اینکه من رو تنها گذاشته و باعث شده فکر و خیالِ گذشته‌ای که به هر جون کندنی بود از خودم دور کرده بودم، انقدر بهم نزدیک بشه... و در نهایت از خودم عصبانی‌ام که دائما با وجدانم کلنجار میرم که به زنبور پیام ندم!
از گفتن این حرف به شدت هراس دارم ولی میترسم که بلغزم... حتی یک لغزش ساده در حد رد و بدل کردن چند پیام به یاد گذشته! و نمی‌دونم تو این شبِ سنگینِ لعنتی به چی چنگ بزنم که بتونم خودم رو نگه دارم!

دوسالگیِ یک ازدواج!

۲ سال از روزی که مانتو آبی آسمانی پوشیدم، یک چادر سفید با گل‌های خاکستری و آبی روی سرم انداختم و نشستم روی سجاده‌ی ترمه‌دوزی شده‌ی فیروزه‌ای و کنار گنبد و گلدسته‌های طلایی، توسط یک حاج آقای تپل با موهای چتری، با یک خطبه‌ی کوتاه به عقدِ ح دراومدم می‌گذره!

نمی‌دونم این ۲ سال چطور گذشته که حالا بیشتر از هروقت دیگه‌ای حس میکنم خودم رو نمی‌شناسم! بعضی وقت‌ها عکس‌های اوایل عقد، یا حتی قبل از عقدم رو که نگاه میکنم، وحشت زده میبینم که به جای من یک آدمِ غریبه توی عکس‌ها لبخند زده!

دیگه اون دختر لاغر مردنی که مامان مجبورش میکرد لباس‌های پف دار بپوشه تا خواستگارها نگن چه دخترِ نیِ قلیونی، نیستم! تپل شدم! جوری که دیگه شلوارها و مانتوهای دو سال قبل برام اندازه‌ نیست...

دیگه کسی بهم میگه وای تو چقدر کوچولویی! چون چند تارِ مویِ سفیدِ سمج جلوی سرم هست که هیچ‌جوره زیر مقنعه یا شال پنهان نمیشه...

دیگه خبری از آرایش‌های پررنگ، سایه‌های هم رنگ با لباس‌هام یا خط چشم‌های دنباله‌دارِ دقیق نیست... صبح به صبح یه خط ساده با مداد پشت پلکم میکشم و یه پنکک، و بعد لحظه شماری میکنم که زودتر برسم خونه تا صورتم رو بشورم!

دیگه نمیتونم بی‌ملاحظه بستنی و پیتزا و موکا و... رو روی هم بخورم و نگران هضم شدنش نباشم... معده دردم! یکم که حرص میخورم، یه نقطه وسط شکمم شروع می‌کنه به درد و سوزش...

دیگه بعد از کار نمیتونم برم پارک مرکزی، روی صندلی‌های چوبی بشینم، به صدای راه رفتن کلاغ‌ها یا عبور آب از جویِ باریک گوش بدم و سیگار بکشم... نمیتونم خودم رو ولو کنم روی تخت تا وقتی مامان شام رو آماده کنه و صدام بزنه و بعد بی دغدغه بخوابم... حالا باید هول‌هولکی بعد ساعت کاری، خودم رو پرت کنم تو ماشین ح، بریم خونه تا به فکر شام باشم و در نهایت شب‌ها در اوج خستگی، بیخوابی بزنه به کله‌م...

نمیدونم این مدت چی بهم گذشته؟ بزرگتر شدم، یا پیرتر؟ قوی تر شدم یا وابسته‌تر؟ فقط میدونم انگار با گذشت زمان کم کم به این نتیجه میرسم که ازدواجم با ح از اساس اشتباه بوده... و این حقیقت آزارم میده!

نوشتار درمانی

بعد از قطع همکاریم در پایان ۱۴۰۲ با دفتر خاکستری، از اول سال تا به حال این سومین باره که شغل عوض میکنم! گاهی فکر میکنم شاید حالا که زورم به زندگی مشترکم نمی‌رسه و نمیتونم هر ۶ ماه فرد مقابلم رو عوض کنم تا از خیلی چیزها فرار کنم، همه‌ی خشم و بی‌ثباتیم رو سر شغل و محل کارم خالی میکنم...

حال جالبی ندارم این روزها... دائم بی قرارم... اصلا تمرکز ندارم... آدم‌هارو نمیتونم تحمل کنم... همش دلم میخواد فرار کنم... دوست دارم همه چیز رو ول کنم برم... کار، خونه، خانواده...

بارها تلاش کردم ولی از رابطه‌ام با ح نمیتونم بنویسم... از احساساتی که بهش دارم، از حسی که به خودم بعنوان همسرِ ح دارم، از چالش‌هایی که داریم... کلا انگار موقع نوشتن هرموضوع مرتبطی با ح، فلج میشم... و بدبختی این که تنها چیزی که این روزها می‌تونه حالم رو بهتر کنه، موشکافی اتفاقات و احساسات و روابط مربوط به زندگی مشترکمه که حجم بزرگی از دغدغه‌هام رو تشکیل میده...

پیش‌آمدهای عروسی!

حالا که پروسه‌های طاقت‌فرسا، پرتنش و پرماجرای پیدا کردن خونه، خرید وسایل، اسباب کشی و در نهایت عروسی رو پشت سر گذاشتم حس میکنم از منِ سابق دیگه چیزی باقی نمونده جز یک ویرانه‌ی غیرقابل تشخیص... مراسم عروسی که به اصرار شاه ماهی (پدر ح) برگزار شد، باعث تنش بین من و خانواده‌ی دریایی و در نتیجه بهم خوردن تعادل و صمیمیت در زندگی مشترک من و ح شد...

من و خانواده‌ام با توجه به سطح مالی معمولی ح و دریایی‌ها برای جلوگیری از هزینه‌های اضافی و حتی حاشیه‌های غیرقابل حذفی که توسط فامیل پیش میاد، پیشنهاد داده بودیم به جای مراسمِ غیر ضروریِ عروسی، همون هزینه صرف موارد ضروری‌تر مثل رهن بالاتر برای خونه، تعویض ماشین یا... بشه. اما شاه ماهی مصر بود که اگر عروسی نگیرم فامیل میگن عرضه نداشت برای پسرش یک مراسم بگیره!!! و در نهایت نتیجه‌ تبدیل به یک فاجعه شد...

اردک ماهی (خواهرِ ح) که یکی دو ماهی بعد از عقد ما، با عشقِ زندگیش عقد کرد، اون شب لباس سفید پوشیده بود!

تالار نه تنها برخلاف فیلم‌هایی که از سالنش بهمون نشون داده بود افتضاح، کوچیک و نازیبا بود، بلکه شام اشتباه و متفاوت با قرارداد برای مهمان‌ها سرو کرد. هزینه‌ی قابل توجهی برای دود موقع رقص عروس و داماد گرفته بود و دودش چیزی نبود جز دوتا لوله‌ وصل به یک دستگاه رها شده وسط سالن.

هدایای فامیل داماد به گفته‌ی دریایی ها طبق رسمشون متعلق به پدر داماد بود، بلافاصله بعد از اینکه کسی پاکتی به دست من میداد زن عموی ح میدوید از روی میز برمیداشت و فیلم‌بردار چیزی نمونده بود گریه‌اش بگیره!

شب بعد از برگشت به خونه انقد گریه و داد و بی داد کردم که ح برای آروم شدنمون یکی دو نخ سیگار گرفت و بعداً فهمیدم ته سیگار افتاده روی لباس عروس کرایه‌ایم و دامنش رو سوراخ کرده... و هزاران اتفاق دیگه که از حوصله‌ام برای شرح خارجه...

زاویه های قهوه ای

یکی یکی دارم گند میزنم به تک تک زاویه‌های زندگیم... با مدیریت روباه برای هر دو لاین اوضاع دفتر خاکستری آشفته‌ست و از اونجا که زیادی جلوی چشم روباهم به خودش اجازه میده کارهای لاین دیگه رو هم به من بسپاره و مجموعه‌ای از دلخوری‌های زیر و درشتم امروز باعث شد با یکی از همکارهام بحث کنم‌‌‌‌...

قرارداد رهن و اجاره‌ی خونه‌ای که دوستش نداشتم انجام شده و قراره این هفته دریایی‌ها برای هماهنگی مابقی کارهای مراسم به خونمون بیان و من شبیه انبار باروتی هستم که منتظر یک جرقه‌ست برای انفجار! ح رو دائما به بهانه‌های مختلف از سرم باز میکنم، جواب پیام‌هاش رو به زور میدم و از فکر کردن به چیدن وسایلم توی اون خونه غم روی دلم میشینه...

اوضاع خونه بعد از شب تولدم حسابی قاراشمیشه، طوری که وقتی میرسم به زور سلام میکنم و تمام مدت رو توی اتاقم میگذرونم تا جایی که حتی برای اینکه چشمم به قیافه‌ی بابا نیوفته دستشویی هم نمی‌رم...

با مرکز مشاوره تماس گرفتم و برای هفته‌ی آینده یک وقت رزرو کردم... در حالی که اصلا نمیدونم وقتی پام رو توی اتاق مشاوره میذارم و ۴۵ دقیقه‌ام استارت میخوره چی باید بگم؟

زهر در آینه!

گاهی به خودم نگاه میکنم و هاله‌ی تاریکی از رفتارهای اشتباه بابا یا مامان رو در خودم میبینم و وحشت میکنم... اون لحظه‌ها میشه گفت به حدی احساس عجز و درماندگی میکنم که دلم میخواد بمیرم... فکر کن چه حسی داره سال‌ها از موجود ترسناکی فراری باشی و یک روز توی آینه نگاه کنی و خودت رو اون شکلی ببینی؟

اون شب، همایشِ شهرداری کابوس من بود... وقتی مردِ روی سِن با صدای آهسته، جوری که انگار میخواد رازِ مخوفی رو بازگو کنه، گفت:"وقتی رابطه‌ی زن و شوهر خراب باشه روی نسل بعدیشون هم اثر می‌ذاره... بچه‌هاشون هم در آینده ناخواسته توی زندگی به مشکل میخورن..." ادامه‌ی حرف‌هاش برای من شبیه بوق ممتد بود... سَر خورده و از هم پاشیده به این فکر کردم که رابطه‌ی زجرآورِ مامان و بابا طوری زندگی من رو نابود کرده که شروع نکرده محکوم به شکستم... مرد می‌گفت:"وظیفه‌ی مرد آرامش بخشی در زندگیه نه اینکه وقتی پدر کلید میندازه بیاد توی خونه بچه‌ها خودشون رو به خواب بزنن، یا توی دل همسرش آشوب به پا شه که وای باز این آدم گیر اومد..." من باز به بابا فکر کردم، به اینکه در تمام زندگیم حتی الان که چیزی به سی سالگیم نمونده اون بچه‌ای که موقع رسیدن بابا خودش رو به خواب می‌زنه من بودم و هستم... به اینکه ناخودآگاه وقتی صدای ماشین بابا رو می‌شنوم تمام تنم پر میشه از اضطراب و ترس‌های مبهم... مرد می‌گفت:"وظیفه‌ی زن شادی بخشیه... دیدین خانوما الکی برای خودشون میرقصن؟" من به مامان فکر کردم که همیشه ساکت، آروم، غمگین و ویران بود... به اینکه خودم رقص بلد نیستم و اونقدر غمم واضح و غیرقابل پنهان کردنه که ح بارها بهم گفته :"چرا خنده‌ی از ته دلت رو ندیدم تا حالا؟"

و حالا که چیزی به شروع زندگی زیر یک سقف با ح نمونده، و روز به روز نقش همسر بودنِ من پررنگ‌تر میشه، ترسم بیشتر و بیشتر میشه... اما این بار نه به خاطر خودم، بلکه بخاطر ح، و برای نجات بچه‌هایی که معلوم نیست داشته باشم یا نه، میخوام به یکی از همون مشاورانِ همایش مراجعه کنم... چون در عین حال که می‌دونم خودم زخمی و آلوده‌ام، نمی‌خوام مثل بابا یا مامان آدمِ سمیِ زندگی ح یا بچه‌هام باشم...

مشترکِ مورد نظر

طوری توی صندلی فرو رفتم که اگر کسی وارد اتاق بشه در نگاه اول نمی‌فهمه پشت میزم هستم... گذر زمان امروز بیشتر از هر وقت دیگه‌ای آزارم میده...

یک خونه‌ی نقلی اما صفر و نوساز تو یکی از مناطق خیلی معمولیِ شهر متناسب با بودجه‌ی دریایی‌ها پیدا شده... هرچند که می‌دونم این خونه با اون رهن و اجاره تقریبا مورد خوبی برای ما محسوب میشه اما نمیدونم چرا ته دلم نمی‌خوام اوکی بشه... تو برزخ بدی هستم... به ح میگم بعضی خونه‌ها شومن، بدبیاری دارن و نمیدونم چرا حسم نسبت به اون خونه حس روشنی نبود...

دیشب گوینده‌ی همایش از حضار پرسید:"چند نفر از شما زوج‌های این جمع زیاد باهم حرف میزنین؟" چند نفری دست‌هاشون رو بالا بردن، من و ح بهم نگاه کردیم دست‌هامون رو بالا نبرده بودیم، شبیه مجسمه‌های شنی نشسته بودیم و به دست‌های بالا رفته‌ی اطرافمون نگاه میکردیم... یک نفر داد زد: "ما انقدر حرف میزنیم که تا به حال سه بار غذامون سوخته!"

با خودم فکر کردم من و ح که وقتی درکنار هم هستیم عموما حرف مشترکی نداریم و صحبتی بینمون رد و بدل نمیشه زوج خوشبختی هستیم؟ از اینکه بریم زیر یک سقف میترسم... حس میکنم فقط دو روز بعد از رفتن به خونه‌ی خودمون انقدر افسرده و ملول بشم که زنده نمونم...

برای یک سقف

با شروع مرحله‌ی گشتن دنبال خونه زندگی مشترک من و ح وارد فاز جدیدی شده... ح با همه‌ی خوبی‌های شخصیتی که داره از نظر مالی بیش از حد معمولیه و به خانواده‌اش هم هیچ امیدی نیست... و این یعنی درآمد من خواه ناخواه باید توی زندگی خرج بشه... من چندین بار پیشنهاد دادم به جای جشن عروسی، هزینه‌ها صرف رهن یه خونه‌ی بهتر بشه ولی نمیدونم چرا دریایی‌ها انقدر برای گرفتن مراسم اصرار دارن... آشوبم، سعی میکنم روی خوبی‌های ح تمرکز کنم اما گاهی احساس عجز میکنم...

تو نازل شده‌ای بر من

خودم رو روی تختم غرق کرده بودم و بابا طبق عادت همیشگیش به پهلو دراز کشیده بود جلوی تلویزیون، دستش رو حائل کرده بود زیر سرش و گوشیش رو چک میکرد، بعد طوری که انگار خبر مضحک و احمقانه‌ای توی گوشیش خونده باشه با صدای نه چندان بلندی گفت: "راستی تولدت مبارک" احساس حقارت کردم... بغض چنگ زد به گلوم. بدون اینکه جا به جا بشم از همون توی اتاق با صدای نه چندان رسایی گفتم "مرسی"

برحسب اتفاق تولد من و ح اونقدر بهم نزدیکه که آخر هفته‌ی گذشته ناهار مهمون خانواده‌ی دریایی بودیم که برامون کیک خونگی پخته بودن، و شام مهمون خانواده‌ی من که شیرینی گرفته بودن و عملا چه در خونه‌ی دریایی‌ها چه در خونه‌ی ما یک دورهمی (هرچند کاملا بی شباهت به جشن) به مناسب تولدمون داشتیم. مامان اون روز میخواست به ح کارت هدیه بده و از من پرسیده بود هدیه تورو الان بدیم یا بعدا؟ گفته بودم فرقی نداره...

حالا امشب بابا بعنوان هدیه، طوری که انگار داره برای از سر باز کردن بچه‌ای که شیشه‌ی ماشینش رو پاک می‌کنه، پولی میده گفت: "صد تومن زدم به کارتت"

سیصد تومن واریز کرده بود. درحالیکه تلاشم برای قورت دادن و پنهان کردن بغضم باعث لرزش صدام میشد گفتم: "ممنون... ولی کاش حداقل به جاش برام یه شال می‌گرفتین، من رو بگو که برای تولد هرکدومتون با ذوق فکر کردم چی لازم دارین که بخرم و هربار کلی خرج روی دست خودم گذاشتم..."

از اونجا که بابا هزینه‌ی خرید ماشین ظرفشویی رو که اعتقاد داره چون جز اقلام جهیزیه نیست پس خودم باید پولش رو بدم، برام قسط بندی کرده و بابتش اول هرماه مبلغی ازم میگیره، سیصد تومن به کارت بابا انتقال دادم و رسیدش رو براش پیامک کردم و به مجموع قسط‌های قبلی که داده بودم اضافه کردم...

بعد درحالیکه بغض آلود روی تخت لم داده بودم به همه‌ی سال‌هایی که گذروندم فکر کردم... به اینکه شب‌های تولدم چقدر بیشتر از همیشه احساس بدبختی و تنهایی کردم... بعد صدای آیفون بلند شد... و چون سابقه نداشته زنگ خونه‌ی ما ساعت ۹.۳۰ شب بی دلیل به صدا در بیاد همه به تکاپو افتادن... من اما مثل یک گیاه بی‌حرکت روی تخت افتاده بودم که بابا اومد دم در اتاقم و گفت ح آقا اومده!

ح نازنین من... سه ساعت تمام جاده‌ی پر پیج و خم خطرناکی رو توی شب رانندگی کرده بود تا شب تولدم من رو ببینه! مات و مبهوت بودم وقتی چهره‌ی دوست داشتنیش رو دم در اتاقم دیدم‌... شبیه بچه‌ای بودم که بعد از گم کردن مادرش تو یه بازار شلوغ، دوباره به آغوش مادر برمی‌گرده... اونقدر بغض داشتم که نمی‌تونستم حرف بزنم، وقتی میخواستم کیک و گل‌هایی که برام گرفته بود رو ازش بگیرم، نه تنها دستام بلکه همه‌ی وجودم می‌لرزید... سه ساعت راه اومده بود، نیم ساعت نشست، یه شربت و یکم کیک خورد و دوباره رفت چون صبح اول وقت باید سرکار حاضر میشد...

یک ساعت از رفتن ح گذشته و من هنوز بغض دارم! همیشه بابت پدر و مادر و خانواده‌ای که داشتم از خدا شاکی بودم و حالا حس میکنم شاید به جای همه‌ی نداشته‌هام ح رو بهم داده...

جسم نحیف اما سنگین

امروز انگار به تمام اجزای بدنم وزنه‌های کوچیک اما سنگین وصل شده و هر وقت به خودم میام میبینم همه‌ی عضلاتم رو منقبض کردم! طوری کلافه‌ام و بغض دارم که فضای دفترخاکستری نفسم رو تنگ میکنه، دلم میخواد سقفی بالای سرم نباشه و کسی تا کیلومترها اطرافم وجود نداشته باشه تا بتونم بلند بلند گریه کنم‌‌‌‌...

روباه به طرز خیلی غیرمنتظره اما حساب شده‌ای ارتقاء شغلی گرفته و حالا اوضاع دفتر از همیشه بهم ریخته‌تر، پرتنش‌تر و غیرقابل تحمل‌تر شده...

این روزها دور بودن ح خیلی به چشمم میاد و قلبم رو به درد میاره، فکر اینکه این چه ازدواجی بود که تنهاتر، شکننده‌تر و حساس‌ترم کرده از ذهنم بیرون نمیره...

ابرهای تیره به وسعت یک آسمان

در چند روز گذشته ح رو دیدم، باهم دکتر رفتیم، آمپول زدم، تحت درمان دارویی قرار گرفتم، با پس اندازم یک النگو خریدم، برای ح گریه کردم و... ولی هنوز چیزهایی توی ذهن من حل نشده و آزاردهنده باقی مونده، حالم خوب نیست... فکرهای زجرآوری که شبیه بالا و پایین پریدن یک کودکِ سر به هوا در لبه‌ی یک پرتگاه، من رو میترسونه... با این وجود جز تماشای مرگ‌آورِ این نمایش و انتظار کاری از دستم برنمیاد... انگار دیگه نه ح، نه خانواده‌ام و نه دین و عقاید، هیچ کدوم آرومم نمیکنه... ح که تا قبل از این تبدیل شده بود به خورشیدِ گرمابخشِ زندگیِ تاریکِ من، این روزها برام چیزی نیست جز خورشیدِ بی جونی پشت هزار هزار ابر تیره... می‌دونم هست ولی نمیبینمش، حسش نمیکنم و آرامشی که برای نجات از این حال و روز لازم دارم رو ازش نمی‌گیرم... تنهایی و ترس شبیه عنکبوتی بزرگ دورم تار می‌تنه تا جایی که بعضی اوقات به سختی میتونم نفس بکشم... نه تنها ح و اعضای دفتر خاکستری، بلکه کم کم هرکس من رو میبینه می‌فهمه آوار سنگینی روم ریخته که نمیتونم از زیرش بیرون بیام... از این وضع خسته‌ام و نمی‌دونم باید چیکار کنم تا ذهنم کمی آزاد بشه یا کمی آرامش پیدا کنم و از این استرسِ وحشتناکم کم بشه...

منِ تنهای ترسیده...

بیشتر از نیم ساعته که دراز کشیدم روی تخت و پهلو به پهلو میشم، دلشوره‌ی ترسناکی درست وسطِ قفسه‌ی سینه‌ام موج میزنه، شبیهِ جریانِ سرد و زهرآگینی که بالا و پایین رفتنش، پیچ و تاب خوردنش و صعود و سقوطش رو میتونم حس کنم... بغضی از سر استیصال گلوم رو گرفته، نوک انگشت‌هام یخ زده و بدنم یه لحظه گُر میگیره، یه لحظه سرد میشه...

از وقتی از سرکار برگشتم دوباره بخاطر جریانِ عقب افتادگیِ دوره‌ام فکری شدم... با خودم شرط گذاشته بودم تا سه شنبه صبر کنم و بعد برم برای آزمایش و حالا از فردا و تک تک دقایقی که باید بگذرونم تا نتیجه مشخص بشه وحشت‌‌ دارم... خواستم با یکی از کتاب‌های کبریت خودم رو سرگرم کنم ولی فقط پنج خط خوندم و بعد اضطراب طوری روم سایه انداخت که حس کردم چیزی نمونده کور بشم... خواستم طبق معمول برای رها کردن ذهنم خودم رو غرق فیلم کنم، بعد از بیست دقیقه فهمیدم انقدر توی تار و پود افکار آزاردهنده‌ام گیر کردم که هیچی از جریان فیلم متوجه نشدم... و حالا پناه آورده بودم به خواب... خوابی که همیشه آخرین و موثرترین راه فرار من بوده... اما نمیتونم حتی پلک‌هامو روی هم بذارم...

ح از شنبه رفته محل کارش و ساعت‌ها ازم دوره... آرزو میکردم که کاش بود تا تحمل این وضع برام آسون‌تر بشه ولی امروز صداش رو که شنیدم بی دلیل تمام وجودم پر شد از استرس... چندباری مخاطبین گوشیم رو بالا و پایین کردم تا کسی رو پیدا کنم باهاش حرف بزنم بلکه ذهنم آزاد شه و بتونم بخوابم، یا کسی رو پیدا کنم که بتونم ازش خواهش کنم فردا تا آزمایشگاه همراهیم کنه تا اون یک ساعتی که باید منتظر جواب بمونم به جنون نرسم... ولی هیچکس پیدا نشد و حالا که حس‌های حجیم، پررنگ و متعفنی مخلوط از تنهایی و ترس چشمام رو خیس کرده پناه آوردم به نوشتن که همیشه برام یه راهِ خاکیِ تاریک برای تخلیه‌ی احساسات بوده...

سفر با قوم شوهر

سفر با خانواده‌ی دریایی، شیرین، شور و تلخ بود... ح شیرین، محیط زندگی و خانوادگیشون شور، و خانواده‌ی دریایی و دخالت‌های ریز و درشتشون تلخ بود...

هزینه هایی برای ساختن یک زندگی

جوری که انگار این روزها طالع نحسی گریبان‌گیر همه‌ی کارکنان دفترخاکستری شده باشه، همه به نوعی گرفتار زندگی‌هامون شدیم... نوزادِ تازه متولد شده‌ی روباه مریضه، خاله ریزه تصادف پردردسر و پرخسارتی کرده، گربه نره هرروز یه بیماری جدید میگیره، شریعتی دزد به ماشینش زده و من... سبک جدید زندگیِ نسبتا مستقلم کنار ح من رو پژمرده، افسرده و طوری خسته و داغون کرده که به سختی میتونم روی کارم تمرکز کنم...

آنقدر آسیب پذیر و رنجور شدم که دوریِ والدینم که نه تنها زیاد نمیدیدمشون بلکه رابطه‌ی خوبی هم باهم نداشتیم، طوری باعث دلتنگیم شده که دیشب مثل یک دختربچه‌ی دوساله، جلوی ح بغض کردم و صراحتا گفتم: "مامانمو می‌خوام!" وقتی ح بغلم کرد، جایی ته دلم میدونستم که دروغ گفتم! دلم برای مامان یا بابا تنگ نشده بود... ترسیده بودم... با وجود کمک‌های بی‌وقفه‌‌ی ح، حس میکنم بارِ زندگیِ مستقل بعنوان یک زن توی یک خونه، روی دوشم زیادی سنگینه... و این اضطراب و مشغله‌ی ذهنی جوری من رو بهم ریخته که نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم...

اما درنهایت، با وجود این ترس‌های جدیدی که تجربه میکنم، با وجود چالش‌هایی که هرروز از گوشه و کنار زندگیِ متأهلی سبز میشن، با وجود پیام‌های دلسردکننده یا توصیه‌هایی که برای طلاق بهم میشه و با وجود اینکه گاهی حس میکنم ح آنقدر از من دور و با من متفاوته که انگار از سیاره دیگه‌ای اومده، با همه‌ی این‌ها هنوز بودن در کنار ح برام شیرین و دلچسبه... هنوز ح در نظر من مردیه که میتونم و می‌خوام تلاش کنم زندگیِ آرومی رو باهاش بسازم و اینکه میبینم اون هم به شیوه و اندازه‌ی خودش برای این ساختن تلاش می‌کنه برام باعث دلگرمی و امیده...

هم‌صحبت بی‌کلام

دو سه ماهی بعد از عقد، یه شب وقتی از دید و بازدید عید برمی‌گشتیم، منتظر سبز شدن چراغ قرمز بودیم، من آهنگ‌های فلش ح رو بالا پایین میکردم و هیچ کدوم طبق سلیقه‌ام نبود، یادمه بهش گفتم:"بعضی وقتا میترسم این تفاوت‌هایی که داریم مشکل ساز بشه..." یادمه هاله‌ای از نگرانی نشست روی صورتش... توضیح دادم: "سلایقمون فرق داره چه توی فیلم چه توی آهنگ، من از فیلم و سریال ایرانی بیزارم، تو از خارجی، من آهنگ‌های محلی و ترکی و قدیمی گوش نمیدم تو باهاش ذوق میکنی، وقتی توی جمع شمام نمی‌فهمم چی میگین باهم مثل آدم‌های کر و لال زل میزنم به دهنتون و گوش میدم به صداهای نامفهومی که می‌شنوم... جز اظهار دلتنگی و علاقه، حرف مشترک دیگه‌ای نداریم باهم بزنیم و..." اون روز این‌هارو گفتم، ح تمامش رو شنید و اعتقاد داشت چیزهای مهمی نیست و به مرور حل میشه...

حالا چند روزیه که بخاطر سفر همزمان خانواده‌ی دریایی و خانواده‌ی من، و تعطیلی کارِ ح و بودنش توی شهر، باهم زندگی میکنیم، زیر یک سقف... و این روزها همین مسائل بیشتر از قبل داره من رو آزار میده...

به دام افتاده در هزارچاله!

بعد از چندین روز گرمایِ سوزنده، امروز هوا کمی خنک‌تر شده... کولر اتاق رو خاموش کردم و پنجره رو باز گذاشتم. بی‌نهایت شلوغم این روزها... چه توی دفتر خاکستری، چه زندگیِ شخصی، چه زندگیِ مشترک! در واقع برای منی که همیشه زندگیِ یکنواخت، تکراری و کم هیاهویی داشتم، حالا کنار اومدن با این حجم از اتفاقات، چالش‌ها و گاهی تنش‌ها و... کار سخت و طاقت فرسایی شده...

اوضاع در دفترخاکستری بخاطر تغییرات پیشِ رو، روز به روز آشفته‌تر و بی‌ثبات‌تر میشه... هرروز یک ایمیل از شعبه‌ی اصلی می‌تونه کل کارهامون رو زیر و رو کنه... هرروز یک گزارش جدید، یک تنش جدید و یک قانونِ جدید... همه خسته‌ایم، تا می‌خوایم با یه موضوع کنار بیایم، مدیریت یا حلش کنیم چالش جدیدی ایجاد میشه... کارها و تصمیمات نصفه نیمه رها و روی هم تلنبار میشه... و حالا با شایعه‌هایی که برای تغییر مدیریت سر زبان‌ها افتاده، همه بخصوص روباه معلق، بلاتکلیف و سردرگم هستن...

شاه ماهی، پدرِ دریایی‌ها، با ذوق و اصرار به بهانه‌ی گرم شدن هوای شهر، شروع تعطیلات تابستونی و در نهایت مراسم ازدواج دخترخاله‌ی ح، از ماه‌ها پیش برای تیرماه، سفرِ خانوادگیِ دور و دراز و طولانی مدتی رو به زادگاهشون برنامه‌ریزی کرده... طبق پیشبینی‌ها قرار بود خانواده‌ی من هم در این سفر همراهمون باشن ولی بخاطر همزمان شدن عروسیِ دخترعمه‌ی من و دخترخاله‌ی ح، قرار بر این شد که خانواده بدون من برن شهرستان برای عروسی دختر عمه ام و من برای تغییر حال و هوا و مهم‌تر از اون آشنایی با اقوامِ همسر، قید عروسیِ دخترعمه‌ی خودم رو بزنم و به تنهایی و بدون خانواده تن به سفر با خانواده‌ی دریایی بدم و توی مراسم دختر خاله‌ی ح شرکت کنم... زبان و فرهنگِ متفاوتِ دریایی‌ها، پوشیدن یک لباس مجلسیِ مناسب بعنوان نوعروس، مسیرِ دور، مرخصیِ طولانی و غریب بودن بین آدم‌هایی که حتی یک کلمه از حرف‌هاشون رو متوجه نمیشم فقط بخش کوچکی از دل‌مشغولی‌های این چند روزمه...

علاوه بر همه‌ی این‌ها حالا که پروژه‌ی کاریِ ح نفس‌های آخرش رو می‌کشه و تایم آزادش بیشتر شده، زمان بیشتری رو توی شهر و در کنارِ منه... هفته‌ی گذشته رو از دوشنبه تا صبح شنبه باهم گذروندیم و اگر قبلاً شک داشتم، حالا مطمئن شدم بخاطر تفاوت‌های خانوادگی، روحی و شخصیتی که باهم داریم، هرچی زمان بیشتری رو باهم هستیم، چالش‌های جدیدتری هم بینمون ایجاد میشه!

پشم و قارچ

مشکلات در زندگیِ نیمه مشترکِ من و ح شبیه قارچ‌های ریز و درشتی که یک شبه سر از خاک درمیارن، یکی پس از دیگری ظاهر میشه! و این پروسه انقدر ناگهانی اتفاق میوفته و تکثیر میشه که نه تنها فرصت نمی‌کنیم رفعشون کنیم بلکه تو زمان کوتاهی که کنار هم هستیم حتی نمی‌تونیم درباره‌اش حرفی بزنیم...

نمی‌دونم چرا نمیتونم درباره اتفاقاتی که میوفته چیزی بنویسم... این یکی دو روزِ آخر هفته‌ که در کنار ح میگذرونم شده شبیه شب‌های مستی که صبحش چیزی یادت نمیاد و سردردی! شنبه‌ها وقتی من رو میرسونه جلوی دفتر خاکستری و خداحافظی میکنیم، ذهنم مثل پشمی که حلاجی شده پراکنده و خارج از کنترله... حجم افکاری که توی مغزم پیچ و تاپ میخوره انقدر زیاده که نمیتونم مدیریتش کنم.

زیرِ تیغِ اتفاقات

انقدر هم ریخته و آشوبم که حتی نمیتونم از حالم بنویسم! با وجود تلاشِ بی‌نتیجه‌ای که ح برای شناسایی و گره‌گشایی حالِ بدم داشت، هنوز حس میکنم تا خرخره توی باتلاقی گیر کردم که راه نجاتی ازش ندارم... از یک طرف بابا و بهانه‌های جدیدش برای بدخلقی‌هاش که کم کم داره ح رو هم وارد لیستِ آدم‌های همیشه متهمش میکنه، از یک طرف موضوعات ریز و درشتِ جهیزیه و مراسم عروسیِ قریب الوقوعمون و از طرفی مسافرتِ طولانیِ برنامه‌ریزی شده توسط خانواده‌ی دریایی که نه تنها باعث میشه ناگهانی ناچارا با گروه عظیمی از آدم‌های جدید ملاقات کنم بلکه مجبورم چند روزی دائما باهاشون باشم و این برای آدم منزوی و کم انعطافی مثل من یعنی کابوس و درنهایت جهنمی به نام دفترخاکستری که کار کردن در اون روز به روز برام غیرقابل تحمل‌تر میشه...

ابرِ سنگین

نشسته بودیم روی لبه‌ی سیمانیِ یک سکو، تو ارتفاعی که سقفِ بلندترین ساختمونِ شهر انگار زیر پامون بود... دم دم‌های عصر بود، خورشید سرد، بی‌جون و خسته می‌تابید. مثل چایی که از دهن افتاده، بستنی‌ای که ذوب شده یا غذایی که دست نخورده روی میز یخ کرده...

باد خنکی که با تمام قوا می‌وزید، باعث میشد چشمام رو ریز کنم و دنباله‌ی شالم رو هی از صورتم کنار بزنم... آسمون پر بود از بادبادک‌های رنگی... یکی از همه بالاتر بود، اونقدر که شبیه یک نقطه دیده می‌شد... یادمه تو یکی از سفرها بابا برام یه بادبادک قرمز شبیه همین‌ها خریده بود، رفتیم لب ساحل هی از این طرف به اون طرف دویدیم و آخر نتونستیم بفرستیمش هوا... یه مدت گوشه‌ی پارکینگِ خونه‌ی قدیمی خاک خورد و بعد پاره شد و مامان انداختش دور... همینجور که با چشم‌های ریز کرده‌ام بادبادک‌های معلق رو توی آسمون دنبال میکردم، فکر کردم چقدر من شبیه همون بادبادکِ قرمزِ پرواز نکرده‌ام! هی دویدم برای اوج گرفتن و رها شدن، هی نشد و با سر فرود اومدم... باد هیچ وقت در جهت حرکت من نبود... و خانواده‌ی نابلدی داشتم که ناشیانه نه تنها بهم بال و پر ندادن بلکه پر و بالم رو زخمی کردن...

ح نشسته بود کنارم... ته مونده‌ی سیگاری که باهم کشیده بودیم رو پرت کرد توی دره... ناراحتی‌هامون از هم، و از زندگی رو ریخته بودیم وسط، گفته بودم چی اذیتم میکنه، گفته بود چی ناراحتش می‌کنه... سبک شده بودیم و خالی...

داشتم انگشت‌های پفکیم رو تمیز میکردم، ح چشم‌های سبزآبیش رو دوخته بود بهم. این بار نگاهش عمیق و نگران‌تر از همیشه بود. بی‌مقدمه پرسید: "خیلی دوست دارم بدونم این غمی که همیشه توی چهره و دلت داری دلیلش چیه؟" جا خوردم... خواستم خودم رو به اون راه بزنم و حاشا کنم و بگم کدوم غم؟ چرا اینجوری فکر میکنی؟ ولی وقتی چشمم به چهره‌ی جدی و مطمئنش افتاد، سپر انداختم و عاجزانه پرسیدم: "توأم متوجهش شدی؟ یعنی انقدر واضحه؟" چندمین نفر بود که این رو به روم میاورد... نگران بود، می‌گفت: "از زندگیمون راضی هستی؟ پشیمون نیستی؟"

یک لحظه دلم خواست همه‌ی زخم‌هام رو نشونش بدم... بگم ببین گذشتمو... اینا اذیتم میکنه، این ضربه‌ها که صاف خورده وسط روحم همیشه درد داره... خواستم مثل بچه‌ای که بعد از یک دعوا وسط کوچه پناه می‌بره به مامانش، پناه ببرم به ح و همه چیزو براش تعریف کنم‌‌... بگم فلانی اذیتم کرده! ولی نشد... نخواستم حالا که مامان و بابام رو دوست داره ذهنیتش خراب بشه... نخواستم بیارمش تو مرداب خودم... بنابراین سربسته بهش اطمینان دادم که نه تنها از بودن در کنارش ناراحت و پشیمون نیستم، بلکه ممنون و شکرگذار هم هستم... با این حال نقطه‌های تاریکی هست ته ذهنم مربوط به گذشته‌های دور که آزارم میده و شبیه ابری که جلوی خورشید رو میگیره، گاهی هاله میندازه روی روحم...

دست و پا میزنیم

انگار تمام جنبه‌های زندگیِ من، روابطم، تجربیات کاریم، انگیزه‌هام و در نهایت ازدواجم، همه شبیه یک نمودار زنگوله‌ای هستش... از نقطه‌ی صفر شروع میشه کم کم اوج میگیره و وقتی به قله رسید طی چشم بهم زدنی، روند نزولیش رو شروع می‌کنه تا جایی که دوباره میرسه به همون صفر!

طبق قرارِ خانواده‌ها فاصله‌ی بین عقد و عروسیِ من و ح یکساله... و حالا که ۶ ماه از عقد گذشته، حس میکنم دیگه به اوج رسیدیم و با شروع پروسه‌ی خرید لوازم و عروسی و پیدا کردن خونه و... داریم وارد فازِ فرسایشی میشیم...

در واقع اگر زندگی فقط نگاه‌های عاشقانه، تکرار طوطی‌وارِ جمله‌ی دوستت دارم یا گرفتن دستِ همدیگه پشت فرمون بود، من و ح زوج خوشبختی بودیم... ولی اگر اساسی‌ترین موضوعاتِ ازدواج رو، مسائل مالی و اتفاقاتِ زناشوییِ داخل اتاق خواب فرض کنیم، ما مشکلات جدی و خانمان براندازی داریم‌‌‌‌... مشکلاتی که من یکی دو هفته بعد از عقد بلافاصله از وجودش خبر دار شدم، حتی یک بار با وجود ترسم از موندن توی خونه بابا، ناچارا به ح گفتم: "بیا جدا شیم! دوران عقد برای شناخته و ما باهم خیلی فرق داریم، خانواده‌هامون فرق دارن، طرز فکرمون فرق داره، حتی زبونمون متفاوته!" اما بعد با دیدن اشک‌هاش و تجسم آینده‌ای که بعد از جدایی در عقد برام رقم میخوره، منصرف شدم و از تصمیمم عقب نشینی کردم...

حالا من می‌دونم که این تبِ غیرواقعیِ علاقه بین من و ح خیلی زودتر از اونکه فکرش رو میکنیم فروکش می‌کنه و به نقطه‌ی صفرمون میرسیم... با این حال مثل کسی که بعد از شکستنِ قایقش وسط اقیانوس، برای نجات چنگ میزنه به یک تخته پاره، چک زدم به ته مونده‌های زندگی بدون اینکه بدونم نجات پیدا میکنم؟ یا بالاخره بعد از این همه دست و پا زدن غرق میشم...

دچار شدن به زندگی!

صبح‌های شنبه که ح من رو جلوی دفترِ خاکستری پیاده می‌کنه و خودش میره محل کارش، حس میکنم یک تیکه از روح و جسمم جدا میشه... قبلاً اینطوری نبودم، خداحافظی برام سخت نبود، حتی سعی میکردم الکی به زبون بیارم که: "دلم برات تنگ میشه، مواظب خودت باش" بعد ته دلم از خودم ناراضی بودم که چرا دروغکی چیزی میگم...

حالا اما وقتِ خدافظی، ح بغض میکنه، تیله‌های آبیِ چشماش غرق دریای خون میشه و صداش میلرزه... من وحشت میکنم، یک کوه غم میشینه روی دلم، هی میبوسمش هی از ته دل بهش میگم دوستت دارم، مواظب خودت باش، دلم برات تنگ میشه، ولی باز حس میکنم گفتنِ هیچ کدوم از این حرفا دردِ خداحافظی رو برام سبک‌تر نمیکنه... اضطراب به دلم چنگ میزنه که اگر این آخرین بار باشه که میبینمش چی...بعد وقتی دور میشه حس میکنم جونم رو که مثل ماهیِ بیرون افتاده از تنگه گرفتم کف دستم، هر لحظه ممکنه از توی مُشتم سُر بخوره...

چند وقتیه درگیرم با خودم، طوری زندگیم رو گره زدم به ح که اگر اتفاقی بیوفته شاید نتونم دووم بیارم... هی با خودم فکر میکنم ح و حس خوبی که بهم میده نتیجه‌ی کدوم کار خوبم بوده، بعد میترسم که نکنه قرار باشه از دستش بدم و داغون‌تر از قبل بشم...

دیروز نشسته بودیم رو صندلی‌های وسط یک میدون، نشسته بود روبروم، با دستای بزرگ، آفتاب سوخته و گرمش دستامو گرفته بود، یهو ترس به جونم چنگ زد و نتونستم کنترلش کنم، گفتم: "وقتی جلو چشمم نیستی من همش تو برزخم... دلشوره دارم، می‌دونم خودخواهیه ولی میترسم که اگر زبونم لال اتفاقی بیوفته بدون تو چیکار کنم؟ توروخدا قول بده هرجا رفتی بیای دنبالم، من قول میدم اگر مُردم بیام تو خوابت ازت بپرسم باهام میای؟ توأم قول بده بیای!"

چیه این آدم؟ وقتی وابسته و احساساتی میشه مثل سربازِ بی سلاحی که دشمن محاصره‌اش کرده آسیب‌پذیر و بی‌پناه میشه...

نجات یک مرداب

حدود ۹۰ درصد از امروزم رو روی تخت گذروندم، یا خواب بودم یا فیلم می‌دیدم یا با ح چت میکردم یا وبلاگ می‌خوندم... میتونستم کتاب بخونم، میتونستم آشپزی یاد بگیرم، کیک یا شیرینی درست کنم، یکم رقص یاد بگیرم، یا حداقل دستی به سر و روی اتاقِ نامرتبم میکشیدم... کل هفته منتظر تعطیلی و رهایی از کارم اما به تباه ترین شکل ممکن میگذرونمش... اگر ح بود باهاش میرفتم بیرون، پیاده روی میکردیم، شاید پینگ پنگ بازی میکردیم یا می‌رفتیم پیش حاجی بلال آتیشی می‌خوردیم...

انگار وقتی ح دور و برم هست راحت تر از بقیه اوقات میتونم از جام بلند شم! من هیچ وقت بابت دور بودنش شکایتی نکردم چون قبل از ازدواج و با تجربه‌ای که از حضور بابا توی خونه داشتم، همیشه فکر میکردم حضور مردها و دخالت‌ها، بدقلقی‌ها و دستورات ریز و درشتشون مثل داشتن یک پسر بچه‌ی دوساله‌ی شلوغ توی خونه آدم رو کلافه میکنه، بنابراین خوبه شوهر آدم زیاد توی دست و پا نباشه! اینجوری وقت داری بیشتر به خودت و یواشکی‌هات برسی، حتی چون همیشه جایی توی ذهنم آدمِ غیرمتعهدی بودم، فکر میکردم دور بودن شوهر فرصت خوبی برای وقتاییه که میخوای زیرآبی بری! اما حالا تمام تصوراتم زیر و رو شده و دوست دارم بیشتر باهاش وقت بگذرونم...

منی که از لمس شدن بدم میومد و اگر یک نفر زیاد دور و برم میپلکید خلقم تنگ میشد، حالا تشنه‌ی حضور و آغوشِ ح هستم! جالب اینکه وقتی هست دائما بهم میچسبه و همش دور و برمه! حتی وقتی می‌خوام آرایش کنم میاد توی اتاق یا پشت سرم می‌ایسته، یا تکیه میده به چهارچوب در یا چهارزانو میشینه کف اتاق و با شوق و دقت نگاهم می‌کنه، اوایل برام سخت و غیرعادی بود، معذب میشدم، میگفتم این چه شانسی بود نسیب منِ منزوی شد؟! اما حالا نه تنها حضورش اذیتم نمیکنه بلکه اگر توی خونه باشه ولی اطراف من نباشه برام عجیب و دلگیره...

منی که قصد داشتم ارتباطم با گربه رو حتی بعد از ازدواج هم ادامه بدم، حالا نمیتونم به بودن کنار مرد دیگه‌ای به جز ح فکر کنم... انگار مردهای دیگه هرچند پولدارتر، خوش قیافه‌تر یا خوش صحبت‌تر از ح، برام جذابیتی به اندازه‌ی ح رو ندارن... گاهی فکر کنم حماقته اگر زندگیِ مشترکی که دارم براش تلاش میکنم رو بخاطر مرد دیگه‌ای به خطر بندازم و ح رو که با محبت‌هاش زخم‌هام رو التیام داده، بهم توجه کرده و قراره یک عمر همنشین من زیر یک سقف باشه از دست بدم!

به هرحال حضور ح وسط زندگی من شبیه روییدن یک گل وسط مردابه... عمیقأ امیدوارم خسته یا نابودش نکنم...

پوسته‌ی تنهایی

بعضی وقتا که ح می‌پرسه حالت چطوره، مثل فشنگی که از یک اسلحه در بره، با تمام وجود دلم میخواد حال داغونم رو براش شرح بدم به این امید که شاید اون بتونه ذرات متلاشی شده‌ی روحم رو دوباره کنار هم بچینه.... چندباری پیش اومده اونقدر ملتهب و در مرز انفجار بودم که وقتی حالم رو پرسیده، حال بدم رو ریختم سفره و پهن کردم جلوش... بی‌مهابا گفتم که دلم میخواد بمیرم، گفتم که خسته ام و نمیتونم تکون بخورم... همیشه علت رو می‌پرسه و من انگار که یک نفر بهم سیلی زده باشه، خودم رو جمع و جور میکنم، دوباره میخزم پشت نقاب حالِ خوب و به خودم سقلمه میزنم که داری چیکار میکنی؟ نباید بذاری دید ح نسبت به خانواده‌ات عوض شه، نباید زخم‌هات رو بهش نشون بدی، نباید ضعف‌هاتو براش رو کنی...‌ بعد دوباره اون امیدی که تو دلم جوانه زده بود و بهم میگفت "شاید بشه درستش کرد" خشک میشه و میشم تنهاترین آدم روی زمین!

پاییزِ یک رابطه

پاییزِ دو سالِ پیش، روزِ پنجشنبه، نزدیکای تولدِ گربه، مرخصی گرفتم تا با گربه بریم اطراف شهر گردش... مقصدمون روستای خوش آب و هوایی بود که کمتر از یک ساعت با شهر فاصله داشت، با هماهنگی یکی از دوستان گربه اونجا سوییت گرفتیم. اتاق کوچیکِ چوبی با سرویس بهداشتی، آشپزخونه، یک مبلِ تخت شو، چندتا پشتی، یک بخاری نقلی و بالکنی با منظره‌ی یک تپه‌ی پوشیده از برگ‌های زرد! یکی از بهترین روزهایی بود که باهم داشتیم طوری که با وجودِ حافظه‌ی کوتاهی که دارم، اون روز هنوز به وضوح توی ذهنم هست... ناهارِ چرب و خوشمزه‌ای خوردیم و زیر نم نم بارون پیاده روی کردیم... عکس‌هایی که گربه ازم روی بالکن گرفته رو هنوز دارم... هوا که تاریک شد، موقع برگشت وقتی پیاده از سربالاییِ جاده هِن و هِن کنان بالا می‌رفتیم، ازش پرسیدم: "وقتی من ازدواج کنم بازم باهام میمونی؟" یادمه مکث کرد... بلافاصله گفتم:"این یعنی نمیمونی!" جواب داد:"من تا هروقت تو بخوای هستم باهات..."

حالا که زمان گذشته و به اون لحظه فکر میکنم میبینم اون روز رو یادم مونده چون وقتی گربه برای جواب مکث کرده بود فهمیده بودم قماری کردم که تهش بازنده‌ام... فهمیده بودم من خالصانه غرور و خیلی از حس‌های دیگه‌ام رو زیرپا گذاشته بودم و گربه رو با اینکه میدونستم تماما سهم من نیست و بخش اعظمی از وجود و روحش متعلق به خوانواده‌ی کوچیکِ سه نفره‌اش هست رو همون طوری که بود دوست داشتم با وجود اینکه همیشه جای ته ذهنم میدونستم اگر جاهامون برعکس بشه گربه محاله پای زنی که شوهرداره بمونه...

یک سال بعد از اون روز، فردای عقدم با ح، و توی یک روز پاییزی، خیلی اتفاقی رفتیم همون روستا و دقیقاً روبروی همون سوییت‌ها روی تخت‌های یک دکه‌ی آتیشی که صاحبش پیرمرد مهربونی بود نشستیم و بلال خوردیم... وقتی ح می‌گفت اینجا پاتوق جدیدمون میشه، من داشتم به اتاقک‌های چوبی که بالکن‌هاش رو به تپه‌های پوشیده از برگ زرد بود نگاه می‌کردم و به گربه‌ای فکر میکردم که دقیقاً یه ماه قبل از عقدم بدون خداحافظی رهام کرده بود...

انحصار!

بی تجربگی ح و استرس و ترس من از رابطه، باعث دردسر شده طوری که نه تنها خاطره‌ی دردناک و اذیت کننده‌ای توی ذهنم مونده، بلکه هنوز بعد از گذشت دو روز حس میکنم عضلاتم منقبضه... ح با وجود نابلدی و ناشی بودنش تا جایی که میتونه همکاری می‌کنه و فکر می‌کنه این چیزها برای دفعات اول عادیه ولی من جایی ته ذهنم می‌دونم مشکل دارم که اینطور خودم رو سفت میگیرم و بدنم رو قفل میکنم و نگرانم که چطور باید حلش کنم؟ دلم میخواست میتونستم با مامان درباره‌اش حرف بزنم. ولی جدای از اینکه نمی‌دونم با توجه به توی عقد بودنمون واکنشش به این قضیه چیه، اونقدرا باهاش راحت نیستم که بتونم حتی غیرمستقیم حرفی بزنم...