فصل دوم : بله برون!
متاسفانه باید اعتراف کنم اون روزها اصلا قصد نداشتم بخاطر ازدواجم رابطهام رو با گربه تموم کنم، چرا که ح به چشمِ من فقط یک پُل بود، نه مقصد! رابطه با گربه برای من یک جور دوستیِ عریان بود! یعنی اون تنها کسی بود که کنارش میتونستم خودِ واقعیم باشم! نیاز نبود بترسم از اینکه قضاوتم کنه، یا بعدها بهم سرکوفتی بزنه، چون موقعیتِ خودش در واقع یک رسوایی بزرگ بود و البته که هیچ آیندهای هم مد نظرمون نبود جز یک دوستی بدونِ ترس و قضاوت...
ولی به مرور هرچه حضور ح پررنگتر و قطعیتر میشد، گربه کمرنگتر و بعیدتر... از رابطمهمون فقط یک مشت خاکستر مونده بود که هروقت به امید شعلهور شدن بهش میدمیدم، دودش فقط به چشم خودم میرفت! یادمه قبل از آشنایی با ح، یک بار دربارهی ادامه رابطمون بعد از ازدواج، با گربه حرف زده بودم و هرچند با تردید اما بهم گفته بود: "تا هروقت من بخوام، کنارم میمونه!" اما حالا گربه شده بود سایه و من آفتاب! و هروقت ازش میپرسیدم چرا ازم فاصله میگیره، بهانه میآورد که میخواد بهم فضا بده تا راحتتر و بهتر دربارهی ح تصمیم بگیرم... اما من فهمیده بودم که در یک قمارِ ناعادلانه، یک سال و اندی از روزهام رو به پای خواستنِ مردِ نصفه و نیمهای باخته بودم که هیچوقت یک زنِ نصفه و نیمه رو نمیخواست و حریصانه فقط همون دخترِ کاملِ تنها رو دوست داشت! جای تعجبی هم نداشت، تقسیم کردن حسِ سنگینی مثل "دوست داشتن" با رقیب، حماقتِ آسونی نبود که هرکسی حاضر به انجامش باشه...
روندِ آشناییِ من و ح، بخاطر شغلِ ح که ناچارا فقط آخر هفتهها به شهر میومد، به کندی پیش میرفت! هفتهای یک بار میدیدمش و باقی روزهارو فقط با پیام یا هر از گاهی با تماسهای خیلی کوتاه و رسمی، در ارتباط بودیم... دلتنگش نمیشدم، اما هربار که میدیدمش، مثل کسی که وسطِ بیابون، سراب دیده باشه، برای لحظهای کوتاه به زندگی امیدوار میشدم و یک رشته از دلبستگیهام به گربه پاره میشد...
حالا که فکر میکنم میبینم، شاید این کندیِ آشنایی با ح، و یا فاصله گرفتنهایِ گربه فقط فرصتی بود برای من که بتونم زودتر و راحتتر از عشق اشتباه و احمقانهای که به گربه داشتم دل بِکَنم... انگار به شکلِ عجیب و معجزهآسایی تمام دنیا میخواست کاری کنه که بین من و ح پیوندی برقرار بشه و من درست مثل تخته پارهای وسط اقیانوس دست از هر نوع تلاشی برداشته بودم. ولی خب حضور ح انگار ابرهای سیاهی که جلوی دیدم رو گرفته بود، کنار میزد و حقیقتِ زشت و تلخی که همیشه از خودم پنهان میکردم، نمایان شده بود! ته موندهی رشتههایی که هنوز من رو گربه وصل میکرد، پاره کردم. پولی که بهش قرض داده بودم رو به هزار زحمت و با تهدید اینکه به همسرش اطلاع میدم، ازش پس گرفتم و اونجا بود که رابطمون برای همیشه تموم شد...
ح چشمهاش شبیهِ آرامشِ دریا و صورتِ آفتاب سوختهاش مثلِ گرمای یک ساحلِ آفتابی بود، مثل پدری بود که صبورانه و بیقید و شرط بهم محبت و توجه میکرد و من کویرِ تشنهی محبت! سه چهار ماه از اولین باری که ح رو دیدم گذشته بود، شاید در مجموع توی این مدت، بیست ساعت دیده بودمش و باهم وقت گذرونده بودیم، گرچه کنارش همهی حسهایی که هیچ وقت خانواده بهم نداده بود رو تجربه میکردم اما هنوز دوستش نداشتم، و بابت این دوست نداشتن، شرمزده و پر از عذابِ وجدان بودم... بعد از هر ملاقاتمون، جلوی آینهی اتاقم، به خودم نگاه میکردم و میگفتم:"دختر تو واقعا بیلیاقتی! دیگه چی میخوای؟" ولی باز تمام سلولهای تنم فریاد میزد که ازدواج با ح فقط یک راه برای فراره، و عشقی درکار نیست...
آیندهی من روشن بود، بابا همیشه وقتی میخواست تحقیرم کنه میگفت:"امروز بری خونه شوهر، فردا برمیگردی" و من نرفته، فکرِ برگشت بودم... چارهای نداشتم جز اینکه از دلدادگی ح استفاده کنم و راضیش کنم که حق طلاق رو بهم بده، تا حداقل مسیر رو برای خودم آسونتر کنم، لحظهای که درخواستم رو مطرح کردم موافق بود و همه چیز به چشم من روشن و برنامهریزی شده میومد... اما انگار وقتی به حرفام خوب فکر کرده بود، یا شاید با مشورت کسی، پشیمون شده بود! تیرم به سنگ خورد، نزدیک بود بابت پافشاری روی حق طلاق همه چیز بهم بخوره، بابا قهر کرده بود که "این چه درخواستیه!" مامان چپ و راست آه میکشید و میگفت: "داری بخاطر چیزی که به دردت نمیخوره، یک مرد خوب رو از دست میدی!" رویای آزادی که فقط چند قدم باهاش فاصله داشتم، دور و مبهم میشد، بنابراین ناچارا کوتاه اومدم و با خودم فکر کردم بعد از عقد سعی میکنم اعتماد ح رو جلب کنم و حق طلاق رو بگیرم...
با عقب نشینیِ من از خواستهای که هیچ کس جز خودم، دلیلش رو نمیدونست، زندگیم تو سراشیبی افتاد و مراحلِ مشاوره و آزمایش و... به سرعت طی شد. من مثل ماشینی که ترمز بریده یا شبیه سنگی که از دامنهی یک کوهِ بلند به پایین غلط میخوره، به جایی رسیده بودم که حتی اگر پشیمون میشدم، نمیتونستم جریان رو متوقف کنم.
روز بله برون همه خوشحال بودن! صورتِ همیشه سرخ و کبودِ بابا گلانداخته بود و شفاف شده بود! مامان که ترس جزء جدانشدنیِ وجودش بود، اون روز حتی ذرهای تردید و نگرانی نداشت... کبریت برادرِ کوچیکم شوخی میکرد و بیتفاوت بود و من به زورِ قرص تونسته بودم به حالت تهوع و استرسی که داشتم مسلط بشم! نقشههام رو کشیده بودم، غصههام رو خورده بودم و دیگه وقتش رسیده بود که دل به دریا بزنم و بزرگترین ریسکِ عمرم رو برای رها شدن از خونهی بابا عملی کنم!
کنار ح، روی مبل نشسته بودم و به امضای کوچیک و سادهای که پای دفتر بلهبرون میکشید یا به نیمرخ مردانه و غریبهاش نگاه میکردم، با خودم فکر کردم آیا من اونقدر خودخواهم که ح بیگناه رو بازیچهی دست خودم کنم؟ یا اونقدر خوشبین که به آیندهی روشن کنار مردی که هنوز جایی توی قلبم نداشت، امیدوار باشم؟ یا اونقدر قوی که بتونم باقی عمرم رو بعنوان یک زن مطلقه تنهای تنها و دور از خونهی همیشه پرتنشِ بابا سپری کنم؟
وقتی برای امضای دفتر، یا بهتر بگم قراردادِ معاملهی محترمانهی بین دو خانواده، خودکار رو روی صفحه کشیدم، رنگ نداد! یک نفر گفت: "این خودکارهای تزئینی و فانتزیِ بلهبرون کلا برای دو سه خط جوهر داره، حتما جوهرش تموم شده!" یک نفر دنبال خودکار میگشت، یک نفر میخندید و من با هر تلاش به خوش یمن بودنِ این وصلت بیشتر شک میکردم... بارِ سوم درست وقتی دهنم رو پر کرده بودم که بگم: "حتما صلاح نیست!" رنگِ آبی خطوطی که روی صفحه پخش شد و امضایی که موفقیت آمیز پایینِ دستخطِ بابا نقش بست، بهم دهنکجی کرد! اونجا بود که فهمیدم من نه خودخواه، نه خوشبین و نه قوی... بلکه اونقدر خام و سادهلوح بودم که نمیدونستم سرنوشت چه خوابی برام دیده...