ترسِ شروع
از اینکه صفحه وبلاگم رو باز کنم میترسم! نوشتن برام شده مثل پایان نامهای که نمیدونی چطور جمعش کنی، مثل خونهای که کصافط گرفته و نمیدونی از کجا شروع کنی به تمیز کردنش یا مثل خوندن یک کتاب قطور و سخت برای امتحان پایان ترم درسی که نمیفهمیش... گاهی اوقات نوت گوشیم رو باز میکنم و زل میزنم به صفحهی سفیدش و نمیدونم از کجا شروع کنم... احساساتم شده شبیه گلولهی کاموای بهم پیچیده... نمیدونم سر کلافش کجاست و میترسم از اینکه بعضی جاهاش گرههای کور خورده باشه... نه تنها هنوز دردِ آزاردهندهی گذشتهی ولم نکرده بلکه استرس آیندهی مبهم پیش رو هم بهش اضافه شده...
میرم سرکار، میام خونه، آخر هفتههارو با ح میگذرونم و تمام مدت حالم طوریه که میترسم حتی توی آینه به چشمهای خودم نگاه کنم و میدونم تو این چرخهی به ظاهر روتینِ زندگیای که برای خودم ساختم قطعاً یک جای کار میلنگه، یکجورایی انگار دارم به خودم دروغ میگم یا از چیزی فرار میکنم...