صدای مستأصلِ جیرجیرکی که انگار جایی توی حیاط گیر افتاده بود، باد خنکی که از درز باریکِ پنجرهی نیمه بازِ اتاق سُر میخورد روی تخت، بوی خاکِ نم زده بعد از بارون... و من که خسته و دلزده تلاش میکردم تو تاریکیِ شب، قطعات متلاشی شدهی وجودم رو دوباره کنار هم بچینم... پازل وسیع و حوصله سر بری که هر شب درگیرم میکنه....
این روزها فکرم مثل ذرات معلق گرد و غبار توی فضاست. پراکنده، موهوم، غیر منسجم... و تنم مثل ریلهای یک راهآهن قدیمی، کوفته، زنگزده و منتظر...
قرار بود اون روز عصر ببینمش، بعد از چند روز که با خودم و دلخوریهای کوچیک و بزرگی که داشتم جنگیده بودم و فکر میکردم دیگه قرار نیست هیچ چیز مثل قبل بشه... مثل کِشی که اونقدر کشیده شده که دیگه به حالت اولش برنمیگرده...
هوا ابری بود، خبری از گرمای زجرآور همیشگی هم نبود... نشسته بود روی صندلی و سرش توی گوشیش... وقتی از راهِ باریکِ سرسبز توی پارک به سمتش میرفتم با خودم فکر کردم که چقدر این مرد برای من مقدسه! مثل تشنهای بودم که از دور نمای دلفریب یک آبشار رو میبینه... یا کسی که با دلشکستگی به بتِ کوچیک روی طاقچهاش نگاه میکنه...
دستش رو گرفتم و گونهام رو بوسید دیگه خبری از دلخوریهام نبود... قبر عمیقی که برای رابطمون کنده بودم تبدیل شده بود به سیاهچالهای از دلتنگی! کنارش نشسته بودم و دلم پر میکشید برای حبس شدن توی بغلش...
میگفت از همون وقتی که گفتی امشب مهمون دارین، به دلم افتاده همین اوکی میشه... بعد از خاطرات خواستگاریش تعریف میکرد و من با درماندگی سعی میکردم حسادتم رو پشت لبخندم پنهان کنم... نصف حواسم اونجا توی پارک کنار مردی که دوستش دارم بود و نصف دیگهاش نگران مرد چشم سبزی که هنوز ندیده بودمش...
تا نزدیکای خونه قدم زدیم، صدای رعد و برق دلشورهای که داشتم رو بیشتر میکرد، موقع خداحافظی بارون گرفته بود... گفت دوستت دارم، بغض گلوم رو گرفت!
تمام راه تا خونه در حالی که بارون مانتوی نازک آبی رنگم رو خیس میکرد، توی سربالایی کوچه، به این فکر میکردم که کاش دلبستگیهایی که همیشه توی زندگیم داشتم انقدر دستنیافتنی نبود...