فرار!

انقدر خودم رو کش دادم که شاید حتی دست و پاهام دراز تر از قبل شده باشه! 

دلم میخواد زودتر تایم کاری تموم شه، برم به نقطه‌ی امنی که این روزها پناهگاهم شده، یه گوشه از پارکِ ملیِ شهر، کنار رودخونه‌ی کم‌ عمق، روی صندلی چوبی‌ای که گیر افتاده تو گذرگاه رژه‌ی کلاغ‌های سیاهِ غول پیکر...

بت مقدس!

صدای مستأصلِ جیرجیرکی که انگار جایی توی حیاط گیر افتاده بود، باد خنکی که از درز باریکِ پنجره‌ی نیمه بازِ اتاق سُر میخورد روی تخت، بوی خاکِ نم زده بعد از بارون... و من که خسته و دل‌زده تلاش میکردم تو تاریکیِ شب، قطعات متلاشی شده‌ی وجودم رو دوباره کنار هم بچینم... پازل وسیع و حوصله سر بری که هر شب درگیرم می‌کنه....

این روزها فکرم مثل ذرات معلق گرد و غبار توی فضاست. پراکنده، موهوم، غیر منسجم... و تنم مثل ریل‌های یک راه‌آهن قدیمی، کوفته، زنگ‌زده و منتظر...

قرار بود اون روز عصر ببینمش، بعد از چند روز که با خودم و دلخوری‌های کوچیک و بزرگی که داشتم جنگیده بودم و فکر میکردم دیگه قرار نیست هیچ چیز مثل قبل بشه... مثل کِشی که اونقدر کشیده شده که دیگه به حالت اولش برنمی‌گرده...

هوا ابری بود، خبری از گرمای زجرآور همیشگی هم نبود... نشسته بود روی صندلی و سرش توی گوشیش... وقتی از راهِ باریکِ سرسبز توی پارک به سمتش میرفتم با خودم فکر کردم که چقدر این مرد برای من مقدسه! مثل تشنه‌ای بودم که از دور نمای دلفریب یک آبشار رو میبینه... یا کسی که با دلشکستگی به بتِ کوچیک روی طاقچه‌اش نگاه می‌کنه...

دستش رو گرفتم و گونه‌ام رو بوسید دیگه خبری از دلخوری‌هام نبود... قبر عمیقی که برای رابطمون کنده بودم تبدیل شده بود به سیاهچاله‌ای از دلتنگی! کنارش نشسته بودم و دلم پر میکشید برای حبس شدن توی بغلش...

می‌گفت از همون وقتی که گفتی امشب مهمون دارین، به دلم افتاده همین اوکی میشه... بعد از خاطرات خواستگاریش تعریف میکرد و من با درماندگی سعی میکردم حسادتم رو پشت لبخندم پنهان کنم... نصف حواسم اونجا توی پارک کنار مردی که دوستش دارم بود و نصف دیگه‌اش نگران مرد چشم سبزی که هنوز ندیده بودمش...

تا نزدیکای خونه قدم زدیم، صدای رعد و برق دلشوره‌ای که داشتم رو بیشتر میکرد، موقع خداحافظی بارون گرفته بود... گفت دوستت دارم، بغض گلوم رو گرفت!

تمام راه تا خونه در حالی که بارون مانتوی نازک آبی رنگم رو خیس میکرد، توی سربالایی کوچه‌، به این فکر میکردم که کاش دلبستگی‌هایی که همیشه توی زندگیم داشتم انقدر دست‌نیافتنی نبود...

سوزان!

هوای گرم و شرجیِ این ساعت از روز به قدری سنگینه که دود سیگارم مثل یک شبح سرگردون توی هوا معلق میمونه... نشستم کنار جوی آبی که صدای دلنشینی داره، روی یک صندلی چوبیِ قدیمی که نه سایه‌اس نه آفتاب... کلاغ سیاهِ بزرگی بی‌پروا جلوم رژه می‌ره و بعد از توی آب چیزی مثل یک ماهی کوچیک شکار می‌کنه... بچه‌ای پشت سر پدرش سه‌چرخه‌ی پلاستیکیش رو با سر و صدا روی سنگ فرش می‌کشه...

حالم خوب نیست اونقدر که حتی نیکوتینی که توی رگ‌هام می‌خزه بهترش نمیکنه... دلتنگم برای آدمی که بودم... برای آدم‌هایی که باهام بودن و دیگه نیستن

مامان ازم خواسته امشب اگر دیدم پسره خوبه، هرچی گفت بگم موافقم! و نمیدونه که خیلی وقته هرکی میاد و هرچی میگه من در واقع موافقم چون دیگه توان و حوصله ای برای انتخاب بین خوب و بد ندارم...

بهارِ تاریک

هوا تاریک بود، خسته و داغون، بعد از کار، از شیبِ تندِ کوچه سلانه سلانه پایین میومدم، معلق بودم جوری که انگار سوار شده بودم روی موجِ هوا... خودمو سپرده بودم دست نسیمِ خنکی که هلم میداد، بوی اقاقی و یاس مشامم رو پر کرد و بعد مغزم بال درآورد... پرت شدم گوشه‌ی حیاطِ خونه‌ی قدیمی، کنار بوته‌ی یاس، لبِ باغچه‌ای مربعی شکلِ سبز، وسط ماه تابستون... سبک بودم مثل برگ‌های خشکی که بازیچه‌ی دست باد شده بودن و روی آسفالت سُر می‌خوردن! آرزو کردم کاش میشد این شب لعنتیِ بی‌وزن برای همیشه طول بکشه...

بعد با خودم فکر کردم انگار هزار سال از اون روزهای بچگیم گذشته... انگار قبلا بال داشتم و الان حتی پاهامو ازم گرفتن... انگار قبلا اقیانوس بودم و الان جوی آبِ خشک و پر از آشغالِ سرکوچه... انگار قبلا پَر بودم و الان یک میلیون وزنه‌ی سنگین آهنی بستن دور پاهام، طناب بستن دور دستام یا جوراب چپوندن تو دهنم...

کلید رو چرخوندم توی قفل در، زندگیِ واقعی سیلی زد توی صورتم و سیلِ سیاهِ فکر و خیال غرقم کرد...

زیر آوار یک احساس

بغض سمجی که تمام روز توی گلوم بالا و پایین می‌پرید، اجازه نمیداد روی کارم تمرکز کنم... رابطه‌ی رویاییم‌ با گربه، درست مثل بچه‌ی لجبازی که لب یک پرتگاه ایستاده، با مرگ فقط چند قدم فاصله داره! و من دیگه توان و رمقی برای نجات دادنش ندارم...

ثانیه به ثانیه‌ی یکی دو روزِ گذشته، مثل یک مادر داغدار نشسته بودم کنار جسد بی‌جون و مریضِ عشقمون و براش اشک میریختم... برای احساسی که خودم ذره ذره بزرگش کرده بودم و بهش بال و پر داده بودم و حالا نعش زخمی و داغونش افتاده جلوی پاهام...

درد میکشم... غصه میخورم... مثل بنایی که به هر جون کندنی که شده آجر به آجر یک کاخ بلند رو روی هم گذاشته و درست آخر کار تمام زحماتش فروریخته و آوار شده روی خودش!

و حالا... درست تو همین لحظه که غم، مثل ماری که یواش و خسته روی شن‌ریزه‌های یک کویر داغ میخزه، توی دلم پیچ و تاب میخوره و درد کشنده‌اش طوری ذهن و جسمم رو فلج کرده که نمیتونم هیچ‌جوره راهی برای فرار ازش پیدا کنم، دوباره پناه آوردم به نوشتن! دوباره چنگ زدم به آخرین و مظلوم‌ترین راهی که میشناسم... دوباره دست به دامن خودم و این کلمه‌های بی‌نوا شدم...