سوزان!
هوای گرم و شرجیِ این ساعت از روز به قدری سنگینه که دود سیگارم مثل یک شبح سرگردون توی هوا معلق میمونه... نشستم کنار جوی آبی که صدای دلنشینی داره، روی یک صندلی چوبیِ قدیمی که نه سایهاس نه آفتاب... کلاغ سیاهِ بزرگی بیپروا جلوم رژه میره و بعد از توی آب چیزی مثل یک ماهی کوچیک شکار میکنه... بچهای پشت سر پدرش سهچرخهی پلاستیکیش رو با سر و صدا روی سنگ فرش میکشه...
حالم خوب نیست اونقدر که حتی نیکوتینی که توی رگهام میخزه بهترش نمیکنه... دلتنگم برای آدمی که بودم... برای آدمهایی که باهام بودن و دیگه نیستن
مامان ازم خواسته امشب اگر دیدم پسره خوبه، هرچی گفت بگم موافقم! و نمیدونه که خیلی وقته هرکی میاد و هرچی میگه من در واقع موافقم چون دیگه توان و حوصله ای برای انتخاب بین خوب و بد ندارم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۱ ساعت 14:1 توسط ف.دال
|