جایِ من
اوضاع خونه صبحِ بعد از مهمونی، مثل حالِ سربازِ زخمی بعد از تمام شدن جنگه! زخمی اما آروم...
چراغها خاموشه، نورِ بیجون و سردی از پردهی کنار زده شدهی پذیرایی خودش رو داخل خونه انداخته. خونه انگار لُخت و غریبهست! مبل های بدون رومبلی، فرشِ بدون روفرشی، عسلیهای رها شده وسط پذیرایی و کوهِ ظرفهای شسته شده و قطار شده روی میز... همه با هم چشم دوختن به من!
من اما مثل همیشه سنگینتر از اونم که بخوام به چیزی دست بزنم... رها شدم روی مبلِ بدونِ رومبلی و معلقم! تو دلم انگار هزار پیلهی پروانه باز شده و هر پروانه خودش رو به جایی میکوبه بلکه رها شه! تو سرم انگار هزار گلولهی کاموا باز شده و بهم گره خورده...
بیرونِ خونه هوا هنوز انقدر بوی خون میده که وقتی نفس میکشی طعم آهن رو تو دهنت حس میکنی! با اینکه روزه ولی انگار خورشید غروب کرده و رنگ سرخش رو پاشیده روی شهر! بعضی خیابونها مثل بغض فرو خورده، فریاد خفه شده در گلو، یا آتیش زیر خاکسترن! خیابانهایی با ساختمونهای نصفه نیمه سوخته با پنجرههای شکسته و دیوارنوشتهایی که بیملاحظه با رنگهای تند خط خطی شدن...
دیدنِ مردمی که مثل موجودات مسخ شدهی کور و کَر، غرقِ روزمرگیهاشون هستن، مثل یک خنجر تو قلب آدم فرو میره... مردمی که هنوز با کمرهای راست و قامت استوار راه میرن اگرچه به دست و پاشون هزار هزار زنجیر نامرئی بستهست، و روی دوششون بارهای سنگین و کمرشکن!
ح در خونه رو باز میکنه، میایسته تو چارچوب در، بهم لبخند میزنه و گرم و صمیمی میگه: "سلاااام" بعد انگار خونه روشن میشه، آفتاب طلوع میکنه، هوا سبک میشه و مبلها و ظرفهایی که محاصرهام کردن، عقب نشینی میکنن! خودم رو میسپرم به آغوشش که گرما از سر انگشتهای دستش بلغزه روی پوستم، غرق بوسه میشم و بعد پروانههای گیر افتادن توی دلم آزاد میشن، اما گرههای مغزم هنوز سفت و محکم بهم پیچیده...
حس میکنم هیچ کجا، جای من نیست! نه توی این خونه و وسط ظرفها و مبلها و دیوارها، نه اون بیرون وسط مردمی که هیچ وقت درکشون نکردم... من که حجم هر حسی برام سنگینتر از حد تحمله، من که هر اتفاق کوچیک و بزرگی مثل یک موج سهمگین، حالم رو زیر و رو میکنه... برای این دنیا، برای این کشور، برای این شهر، برای این پدر و مادر و برای این همسر، برای هیچ کدوم مناسب نیستم...