فصل سوم : عقد ۱ !

بعد از بله‌برون، من بین زمین و هوا معلق بودم! نه میوه‌ی کالِ روی درخت بودم، نه تفاله‌ی گندیده‌ی روی زمین! ح دستش رو دراز کرده بود و من رو چیده بود. اما تنها حسی که نداشتم، حسِ رهایی بود. در واقع حلقه‌ی نشونِ زردِ طلایی با یک نگینِ درشت، که دریایی‌ها برام هدیه آورده بودن، مثل افساری بود که دور گردنم انداخته باشن‌. افساری که حتی به سلیقه‌ی خودم انتخاب نشده بود و حالا من دیگه مجرد نبودم، متاهل هم نبودم، شیرینی خورده بودم! یک برچسبِ حقیرانه... بعد از اون برای دیگران، مسیر مثل روز روشن بود. برای من اما طوری همه جا غرقِ مه شده بود که جلوی پام رو هم نمی‌دیدم.

مثل کسی که میخواد همه چیز رو ماست‌مالی کنه، یا مجرمِ فراری‌ای که از حاضر شدن توی جمع می‌ترسه، برای عقد، من فقط یه محضر شیک، دورهمی یکی دو ساعته و صرف شام تو رستوران رو درنظر داشتم! طوری دل‌مُرده و بی‌ذوق بودم انگار برای بار دوم ازدواج میکردم! یا مثلاً زنِ سالخورده‌ای بودم که می‌خواست یواشکی و بی سر و صدا قائله رو ختم کنه... شاید هم همه‌ی این‌ها از ترس بود. می‌ترسیدم مردم با نگاه کردن به چشم‌های تیره‌ام، به سیاهیِ توی دلم پی ببرن! می‌ترسیدم همه بفهمن عروس هنوز بلاتکلیف، بهت زده و مردده!

برخلاف من که هنوز بین مغز و قلبم جنگ بود، دریایی‌ها سرخوش و شاد، طالبِ بزن و بکوب و مراسم مفصل بودن! میخواستن عقدکنونِ تک پسرشون رو تو بوق و کرنا کنن و شادیشون رو همه جا جار بزنن... مامان و بابا جوری که انگار جنسِ بنجولِ روی دستشون رو فروخته باشن و یک زحمت رو از سر باز کرده باشن، براشون مهم نبود چه مراسمی برگزار بشه و هیچ برنامه‌ی خاصی نداشتن! بنابراین به درخواستِ خانواده‌ی دریایی، برنامه‌ی کوتاهِ مدِنظرم تبدیل شد به یک روز طولانی، شلوغ و پر از مراسم شاملِ: عقد در جوارِ حضرت، عقد محضری، جشنِ تالار و شام و... حتی اگر سازِ مخالف و ناسازگاری‌های من نبود حنابندون و هزار جور نمایشِ دیگه هم برگزار می‌شد!

صبحی که کنار ح، قرآن به دست روی سجاده‌های خوش‌رنگ، جلوی یک آینه‌ی کوچیک در یک مکانِ مقدس با دیوارهای آینه‌کاری شده نشسته بودیم و عاقد خطبه رو میخوند، هنوز مطمئن نبودم ته دلم حسی بهش دارم یا نه؟ حتی وقتی برای اولین بار با دست‌های بزرگش، دستِ چپم رو گرفته بود برای انداختن حلقه، یا وقتی من با نوک انگشت‌هام دستش رو نگه‌داشته بودم و با لرزشی که نمیتونستم پنهانش کنم، حلقه رو به دستش می‌انداختم، باز چیزی توی دلم تکون نخورده بود... اردک ماهی (خواهرِ ح) دائم عکس و فیلم می‌گرفت و لرزش محسوسِ من باعثِ خنده‌ی سفره ماهی (مادرِ ح) شده بود...

یکی دو ساعت بعد از خطبه‌ی حرم، برای ثبتِ دفتری و شناسنامه‌ای ازدواجمون تو یکی از محضرهای نزدیکِ خونه‌ی بابا، قرار داشتیم. بنابراین من و ح از خانواده‌ها جدا شدیم تا اول زیارت کنیم و بعد باهم بریم محضر و بقیه رو اونجا ببینیم. با اینکه بعد از خطبه‌ و عقدی که هیچ جا ثبت نشده بود، بابا گفته بود حالا دیگه بهم محرم شدین، و ازم خواست تا با شاه ماهی (که حالا پدر شوهرم شده بود) دست بدم و روبوسی کنم، باز من جوری که انگار اون عقد رو قبول نداشته باشم، از اینکه ح جلوی بقیه دستم رو بگیره، حس خوبی نداشتم. به همین خاطر مسیرِ رسیدن تا ماشین رو مثل جوجه اردکی که دنبال مادرش راه میوفته، دنبالش راه افتادم.

درست یادم نیست چه جوری زیارت کردیم و نماز خوندیم یا نه؟ اما یادمه به پیشنهاد ح، اشترودل خوردیم!

ح مشتاقانه دوست داشت دستم رو بگیره و من مردد و محافظه کارانه میگفتم: "تا قبل از عقد محضری فکر نمیکنم جدی جدی بهم محرم باشیم!" اون می‌خندید و با شیطنت دستم رو میگرفت، و من ته دلم به این فکر میکردم که با وجود روابطی که قبلاً داشتم، چرا اون لحظه به شکل احمقانه‌ای ادای مریم مقدس رو درمیاوردم؟ شاید تو ذهنِ من محرمیت یه جور پیوند بین دل‌ها بود، پیوندی که هنوز بین من و ح شکل نگرفته بود.

دادگاهِ کتبی!

خوب نیستم. دردهای مزمنی که با وجود سه روز دارو خوردن هنوز ادامه داره، وحشت به جونم انداخته! می‌ترسم خوب نشم، و بعد دیگه نمی‌دونم قدم بعدی چیه؟

بیشتر از ۶ ماهه که درگیرم، یک پام تو‌مطب دکترها، یک پام تو داروخونه‌ها، یک چشمم اشک، یک چشمم خشک از انتظار... و حالا بعد از ۶ ماه نه تنها وضعیت سلامت جسمیم همچنان نامشخصه بلکه سلامت روحیم به طور کامل از بین رفته!

همه چیز از کنترلم خارج شده و تقریباً هیچ چیز سر جای خودش نیست، ولی نمی‌دونم چرا ته ذهنم، هنوز اصرار به نوشتنِ ادامه‌ی فصل‌های زندگیم دارم... اما طبق عادت، مثل همه‌ی کارهای سختی که فکر میکنم از پسشون برنمیام، این کار رو هم هی عقب می‌ندازم...

نوشتن از روزهایی که گذشته، مثل یک کارِ نیمه تموم، یک پرونده‌ی باز، یک پروژه‌ی رها شده، یک ساختمون نیمه کاره یا یک سفرِ به مقصد نرسیده، روی دوشم سنگینی می‌کنه و همش عذابم میده... شدم مثل بیماری‌ که از نوشتن وصیت‌نامه‌اش فرار می‌کنه چون نمی‌خواد کور سوی امیدی که برای بهبود داره رو از دست بده...

نوشتن برام سخته، خصوصاً تو این شرایطی که به هر ضرب و زوری شده روزهارو به شب می‌رسونم و از رمق افتادم! زندگی کردن برام شده مثل بالا رفتن از یک کوهِ بلند تو شبِ تاریک و سرد، وسط باد و بوران، انگار می‌دونم بالای قله مرگ منتظرمه ولی باز مصرانه به هر جون کندنی شده می‌خوام خودم رو برسونم اون بالا!

نوشتن از ح، که بی خبر از همه جا، شده قهرمان قصه‌ی این زندگی، و هر خواننده‌ای با بی‌ ملاحظگی ازش طرفداری میکنه، برای من کار آسونی نیست! حس میکنم هر کلمه‌ای که درباره‌اش میگم، انگشت اتهام همه به سمتم دراز میشه، حس میکنم اینجا، وسط این نوشته‌ها، تو دادگاهی حاضر شدم که ناعادلانه و بی‌رحمانه قضاوت میشم! اما خب باید بنویسم... بلکه بتونم از خودم دفاع کنم...

جایِ من

اوضاع خونه صبحِ بعد از مهمونی، مثل حالِ سربازِ زخمی بعد از تمام شدن جنگه! زخمی اما آروم...

چراغ‌ها خاموشه، نورِ بی‌جون و سردی از پرده‌ی کنار زده شده‌ی پذیرایی خودش رو داخل خونه انداخته. خونه انگار لُخت و غریبه‌ست! مبل های بدون رومبلی، فرشِ بدون روفرشی، عسلی‌های رها شده وسط پذیرایی و کوهِ ظرف‌های شسته شده و قطار شده روی میز... همه با هم چشم دوختن به من!

من اما مثل همیشه سنگین‌تر از اونم که بخوام به چیزی دست بزنم... رها شدم روی مبلِ بدونِ رومبلی و معلقم! تو دلم انگار هزار پیله‌ی پروانه باز شده و هر پروانه خودش رو به جایی میکوبه بلکه رها شه! تو سرم انگار هزار گلوله‌ی کاموا باز شده و بهم گره خورده...

بیرونِ خونه هوا هنوز انقدر بوی خون میده که وقتی نفس میکشی طعم آهن رو تو دهنت حس می‌کنی! با اینکه روزه ولی انگار خورشید غروب کرده و رنگ سرخش رو پاشیده روی شهر! بعضی خیابون‌ها مثل بغض فرو خورده، فریاد خفه شده در گلو، یا آتیش زیر خاکسترن! خیابان‌هایی با ساختمون‌های نصفه نیمه سوخته با پنجره‌های شکسته و دیوارنوشت‌هایی که بی‌ملاحظه با رنگ‌های تند خط خطی شدن...

دیدنِ مردمی که مثل موجودات مسخ شده‌ی کور و کَر، غرقِ روزمرگی‌هاشون هستن، مثل یک خنجر تو قلب آدم فرو می‌ره... مردمی که هنوز با کمرهای راست و قامت استوار راه میرن اگرچه به دست و پاشون هزار هزار زنجیر نامرئی بسته‌ست، و روی دوششون بارهای سنگین و کمرشکن!

ح در خونه رو باز میکنه، می‌ایسته تو چارچوب در، بهم لبخند میزنه و گرم و صمیمی میگه: "سلاااام" بعد انگار خونه روشن میشه، آفتاب طلوع میکنه، هوا سبک میشه و مبل‌ها و ظرف‌هایی که محاصره‌ام کردن، عقب نشینی میکنن! خودم رو میسپرم به آغوشش که گرما از سر انگشت‌های دستش بلغزه روی پوستم، غرق بوسه میشم و بعد پروانه‌های گیر افتادن توی دلم آزاد میشن، اما گره‌های مغزم هنوز سفت و محکم بهم پیچیده...

حس میکنم هیچ کجا، جای من نیست! نه توی این خونه و وسط ظرف‌ها و مبل‌ها و دیوارها، نه اون بیرون وسط مردمی که هیچ وقت درکشون نکردم... من که حجم هر حسی برام سنگین‌تر از حد تحمله، من که هر اتفاق کوچیک و بزرگی مثل یک موج سهمگین، حالم رو زیر و رو میکنه... برای این دنیا، برای این کشور، برای این شهر، برای این پدر و مادر و برای این همسر، برای هیچ کدوم مناسب نیستم...

زنده به گور

کاش اینکه هنوز میتونم بنویسم، از خوش‌شانسیم بود و باعث افتخارم... کاش خطر از بیخ گوشم گذشته بود یا سر بزنگاه از مهلکه فرار کرده بودم... نه اینکه مثل حالا زنده بودنم رو مدیون عوارض آمپول‌ها و توهم بارداری باشم و شرمنده از اینکه توی خونه زیر لحاف چپیده بودم و با امید اینکه یک موجود توی رحمم رشد میکنه، درد می‌کشیدم و صدای رگبار رو میشنیدم...

البته بهانه چرا؟ از کسی که نتونسته جلوی ظلم خانواده‌ی کوچیک خودش بایسته یا شکایتی بکنه، آدم ترسویی که نتونسته طی ۳۰ سال حق ناچیزِ خودش رو از زندگی بگیره که مبادا کسی ناراحت بشه، انتظاری نیست که برای حقوق خودش در جامعه شجاعتی به خرج بده...

وصل؟

وبلاگ ها براتون باز میشه؟ چرا من فقط میتونم بنویسم نمیتونم بخونم؟!