چشم در راه بهار

این روزها برام خسته کننده است! به سختی از خواب بیدار میشم، به اجبار آشپزی میکنم و به زحمت دستی به سر و روی خونه می‌کشم!

انگار دیگه هیچ چیز نظم و روال قبلش رو نداره... کارم، خونه‌داری و حتی رابطه‌ام با ح... کلاف زندگی از دستم در رفته، بهم پیچیده و گره روی گره افتاده... و در کنار همه‌ی این‌ها رخوتی که در یک سال گذشته داشتم باعث شده خنگ‌، تنبل و بی‌حوصله بشم، جوری که حس میکنم دیگه برای نوشتن و توصیف کردن احوالم کلمه و خلاقیت ندارم! در واقع من درخت پر شاخ و برگ اما آفت زده‌ای بودم که حالا ناشیانه اما به امید بهبود، هرسم کردن... از ریخت افتادم، تُنُک، خالی و بی‌ برگ و جون شدم... و نمی‌دونم آیا دوباره یک روز جوانه میزنم یا روز به روز خشک‌تر و زردتر از قبل میشم؟

زندگیِ حبابی

من دست و پا زنان به زندگی برگشتم... حالا غذا میخورم، نفس میکشم، می‌خوابم، مهمونی، بازار و سر کار میرم! و وقتی به این فکر میکنم که برای مدت یک ماه همه‌ی این کارهای عادی برام حسرت بوده، میفهمم زندگی چقدر سست و ناپایداره! و زندگی کردن درست مثل تلاش برای حفظ یک حبابه...

دردمندانه به امید دوا خواهم رفت

روز اول هردو ترسیده بودیم، ح من رو رسوند اورژانس... تریاژ بهم گفت چیزی نیست اما اگر دوباره اتفاق افتاد برو اورژانس فلان بیمارستان.

روز دوم جمعه بود، نه یک بار بلکه دوبار و هربار با شدت بیشتر مشکلم تکرار شد، یکم که سرپا شدم، لباس پوشیدم و رفتم اورژانس فلان بیمارستان، بهم گفتن باید فردا صبح بری درمانگاه که دکتر ویزیت کنه، صبح روز بعد مامان و ح به منشی درمانگاه التماس کردن تا راضی شد بهمون نوبت بده... اما نهایتا به جای دکتر، چندتا دانشجو معاینه‌ام کردن و قرار شد ظهر برم اورژانس تا درمانم کنن. ظهر تو راه اورژانس دوباره اون اتفاق تکرار شد این بار جوری که راننده اسنپ وحشت زده میپرسید باید چیکار کنه؟ مامان که تا چند روز پیش وقتی براش توضیح داده بودم چی به سرم اومده، می‌گفت:"چیزی نیست، تو گنده‌اش می‌کنی، برای اکثر مردم این اتفاق میوفته... خودش خوب میشه" اون روز روی صندلی عقب ماشین کنارم نشسته بود و به قدری ترسیده بود که دست و پاش رو گم کرده بود و نمیدونست باید چیکار کنه... حجم خونی که از دست می‌دادم انقدر زیاد بود که نایلون‌ها هی پر میشد... مامان مستأصل دست میکشید روی پشتم و به راننده می‌گفت زودتر مارو برسونه به اورژانس... وقتی رسیدیم و چشمش به مسئول تریاژ افتاد با بغض و التماس گفت خانم دخترم حالش خوب نیست، خیلی خون از دست داده! و بعد دیدم جوری می‌لرزه که نگهداشتن برگه‌ی پذیرش براش سخته...

اون روز و چندین روز بعدش من بارها درمانده و ترسیده و ناامید تو اورژانس یک بیمارستان دولتی، زیر دست پرستارها و دانشجوها خون بالا آوردم، از درد جیغ کشیدم و التماس کردم حداقل یک دکتر بیاد ویزیتم کنه... اما تنها چیزی که نصیبم میشد پانسمان و باندهایی بود که نه تنها جلوی خون‌ریزی رو نمی‌گرفت بلکه راه تنفسم رو مسدود کرده بود، باعث شد تمام صورتم عفونت کنه و خون این بار تماما داخل حلقم بریزه و...

بعد از چند روز اوضاعم به قدری وخیم شد که نه تنها ح، بلکه پدر و مادر خودم و خانواده دریایی هم نگران حالم بودن... همه دنبال من از این بیمارستان به تون بیمارستان و از این دکتر به اون دکتر... با وجود اینکه از چندین متخصص برای عمل اورژانسی نامه داشتم، باز بیمارستان عمل رو قبول نمیکرد و می‌گفت فقط دکترهای خودمون باید دستور به عمل بدن، اما کدوم دکتر؟ هربار که با اوضاع بدتر از قبل برمی‌گشتم اورژانس، موش آزمایشگاهیِ بی‌پناه و درمانده‌ای بودم که زیر دست دانشجوهای ورودی ۱۴۰۲ دست به دست میشدم... اما از دکتر خبری نبود!

در نهایت یک متخصص برای عمل فوری اما تو یک کلینیک خصوصی برام نوبت گذاشت، و حالا من بعد از یک دوره‌ی سخت باید منتظر باشم تا شنبه که ببینم نتیجه عمل چطور بوده... و همه این‌ها درحالیه که هنوز نمی‌دونم دلیل مشکلم چی بوده...

دیدن مرگ از پشت پنجره

حدود ۲۰ روز از شروع مشکلم، و یک هفته از عملم میگذره...علائمم به کندی درحال کمرنگ شدن هست، هنوز شب‌ها بالشتم رو ۳۰ درجه میذارم، با استرس میخوابم و هر یک ساعت با ترس بیدار میشم، هنوز در طول روز ته حلقم مزه‌ی خون رو حس میکنم، نفس کشیدن برام سخته، بویایی و چشایی ندارم، لاغر شدم و زیر چشمام گود افتاده... با این حال خداروشکر دیگه زمین گیر نیستم، بعد از ده روز مرخصی حالا برگشتم سرکار، چند روزی هست که غذا میخورم، یکی دوبار آشپزی کردم اما انگار بخشی از من مُرده...! انگار تو همین روزها زندگی یک بار برای من تموم شد، متوقف شد، به آخر رسید...

یکی از همین روزهای سختم، ح دست کشید روی پاهای لاغری که تا همین چند روز پیش هی بهش اشاره میکردم و میگفتم: "ببین چقدر چاق شدم! باید رژیم بگیرم!" و بعد با لحن ناباورانه و پرحسرتی گفت:" ف هیچی ازت نمونده!" حتی یک بار درباره ریخت و اوضاع داغون خودم یا خونمون با دلسوزی گفت:"یه جوری بی‌تفاوت شدی که انگار دیگه کلا زندگی رو ول کردی..." و هر بار راست می‌گفت...

برای مدت حداقل دو هفته زندگی برای من آغشته به یک ترس تند و پررنگ بود.‌.. اونقدر ترسناک که از دایره‌ی دنیا پرت شدم بیرون... و حالا هرچند که دست و پا شکسته و هن و هن کنان تلاش میکنم تا برگردم به روال قبلی ولی انگار هنوز خیلی از تیکه‌هام گیر کرده تو برزخی که بهم گذشته...