فصل سوم : عقد ۲ !
ثبتِ محضری بر خلاف تصورم، زیاد طول نکشید، فضای دفتر، ساده، ساکت و آرام بود. از اونجا که مراسم اصلی ما عصر و در تالار برگزار میشد، اون لحظه هیچ مهمانی نداشتیم، من و ح از چند پله بالا رفتیم و داخلِ اتاقک کوچیک و تنگی جلوی میزی که مشخص بود متعلق به حاج آقاست، نشستیم روی دوتا صندلی ساده، عاقدی کت شلواری، پر حرف، شوخ و البته بینمک، در حضور بابا، شاه ماهی و دو مردِ شاهدی که از اقوام ما بودن، مجدد خطبهی عقد رو برامون خوند. و بعد من لرزان و نامطمئن، و ح با هیجان و راحت، صفحههای ناتمومی که رو که سندِ این وصلت بود، امضا کردیم. حالا رسماً و شرعاً من و ح زن و شوهر بودیم. عناوینی که دیگه نمیتونستم با هیچ بهانهای ازش در برم!
وقتی همه برای خداحافظی جمع شدیم جلوی در محضر، ظهر شده بود! یکی دو ساعت بعد، من وقتِ آرایشگاه داشتم و ح باید از محضر مدارک رو میگرفت، ماشین رو آماده میکرد و خودش هم میرفت آرایشگاه و بعد میومد دنبال من.
دو مردِ شاهدی که همسرِ خاله، و همسرِ دخترخالهی من بودن، کنار بابا ایستادن و بهم تبریک گفتن و برام آرزوی موفقیت کردن، و بعد هر خانواده باید با ماشین خودش میرفت. ح پرسید: "با من نمیای؟" وقتِ کمی داشتم، باید میرفتم خونه، هول هولکی ناهار میخوردم و خودم رو میرسوندم به آرایشگاه. گفتم: "نه، عصر میبینمت" وقتی ح میرفت سمت ماشینش، یکی از مردها به شوخی گفت: "ف، باهاش نمیری؟ داره میره ها، رفت ها" برگشتم و به ح نگاه کردم، که چند قدم اون طرف تر در ماشین رو باز میکرد و نگاهش روی من بود. درست همون لحظه چیزی توی دلم تکون خورد و احساس کردم یک جوانهی سبزِ خیلی کوچیک جایی تو اعماق قلبم، سر از خاک بیرون آورد! بعد ناباورانه به این فکر کردم که واقعا چند آیهی خطبهی عقد مهرِ آدم ها رو به دل هم میاندازه؟
تو راهِ خونه، وقتی صندلیِ عقبِ ماشینِ بابا نشسته بودم، من غریبترین و بیپناهترین آدمِ دنیا بودم! حسهایی رو تجربه میکردم که حتی نمیدونستم منشأش از کجاست؟ حس میکردم یک رشته از دلم، گیر کرده به نگاهِ آخر ح و داره نخ کِش میشه! دلتنگ بودم، بغض داشتم، پشیمون بودم، ناامید بودم و در عین حال امیدوار! به این فکر میکردم که آیا ح مثل من گذشتهای با آدمهای دیگه داشته؟ و اگر اینطور که پیداست و به قول خودش هیچ گذشتهای نداشته، آیا من لایقِ همسری همچین آدمی هستم؟ و در نهایت از فکر اینکه باید تا آخر عمر با ترسِ لو رفتنِ دوستیهایِ گذشتهام زندگی میکردم، وحشت کرده بودم...
ناهار نداشتیم، به زور برای اینکه ضعف نکنم چند لقمه از املتِ نه چندان خوشمزهای که مامان با عجله درست کرده بود، خوردم. بابا من رو رسوند آرایشگاه، و مامان حسابی سفارش کرده بود که: "ف، حواست باشه خیلی آرایش غلیظی نکنه که سنت بره بالا و زشت بشی ها!!!" این زن همیشه اصرار داشت عزت نفس رو از من بگیره و من رو تو استرس غرق کنه، حتی روزِ عقدم!
آرایشگاه شلوغ بود و من مضطرب! هیچ وقت برای هیچ مراسمی، میکاپ نشده بودم و نمیدونستم چی بهم میاد و چی نه! تو سالن همه صدام میزدن "عروس" و من با این واژه غریبی میکردم. وقتی به اتاق میکاپ هدایت شدم، یک نگاه به چهرهی جدی ولی زیبای آرایشگر، و یک نگاه به صندلیای که پشت به آینه قرار گرفته بود کردم. گویا نباید خودم رو تا پایانِ کارش میدیدم و ناچار بودم بهش اعتماد کنم. و در نهایت وقتی پایان کار، خودم رو توی آینه دیدم، از اون اعتماد، و از نتیجه راضی بودم. بعد از میکاپ، نوبتِ شنیون بود. اما قبلش باید لباسم رو میپوشیدم. لباس سفید، با دامنِ ژپون دار و کار شدهای انتخاب کرده بودم که در عین سادگی و پوشیدگی، زیبا و مناسبِ فضای تالار بود. با کمک یکی از پرسنل، لباسم رو پوشیدم، و چون مراسم عقد بود و تور نداشتم، به پیشنهاد شنیونکارِ سالن، از کمد اکسسوریها یک ریسهی نقرهای برای موهام انتخاب کردم.
همه چیز که تموم شد، انقدر تغییر کرده بودم که نه تنها خودم چهرهی توی آینهام رو نمیشناختم، بلکه هر کدوم از پرسنل یا مشتریها که چشمشون بهم میوفتاد با ذوق میگفتن: "وای! چقدر تغییر کردی! چه خوب شدی! چه لباس قشنگی!" اما من منتظرِ تاییدِ مامان بودم که هنوز نیومده بود. میترسیدم از میکاپ یا مدلِ موهام ایراد بگیره و بگه: "چرا انقدر پشت چشمت رو تیره کرده؟ چرا رژت انقدر پررنگه؟ این مدل مو به صورتت نمیاد و..." وقتی مامان رسید و چشمش بهم افتاد، برای چند ثانیه با تردید و لبخندی که ناخودآگاه کج شده بود، به صورتم نگاه کرد و بعد با رضایت و ملایمت گفت: "خیلی خوب شده!" نمیدونم از دیدنم هیجان و ذوق داشت یا نه. اما راضی به نظر میرسید و همین برای من کافی بود!
ح درست سر ساعت رسید. رفتارش محترمانه، مملو از علاقه و محبت اما هیجان زده و دستپاچه بود! حالا که اون روز رو یادم میاد نمیتونم بگم لحظات یا حرفهای عاشقانهای داشتیم، چون برای بهم رسیدن اونقدرها سختی یا دوری نکشیده بودیم. شاید خوشحال بودیم اما نه از جنسِ خوشحالیِ یک آدمِ تشنه با دیدن چشمه توی کویر! بلکه چیزی شبیه به خوردن یک لیوان آب بعد از یک روز روزه داری، دمِ افطار... تشنگی رو رفع میکنه اما نمیچسبه، حتی شاید معدهات رو هم اذیت کنه!
فضای تالار و چیدمانِ سکوی عروس و داماد رو من برای اولین بار همون شب دیدم، و خب هیچ چیز مطابق میلم نبود!
عاقدی که تو محضر دیده بودیمش، در حضور مهمانها، درحالی که بالای سرمون قند میسابیدن و ما سعی میکردیم قرآنی که جلومون باز بودن رو بخونیم، مجدد خطبه رو خوند. یه جورایی میگن تا سه نشه بازی نشه... و ما برای سومین بار بهم بله گفتیم... انگار دیگه حسابی محکم کاری شده بود!
برعکس خانوادهی چهار نفرهی ما که هیچ کدوم نه تنها رقص بلد نبودیم بلکه حتی یک قر ریز هم نمیتونستیم بدیم، خانوادهی دریاییها رقاص و پر شور بودن! ح زیبا و مردانه میرقصید اما من بعنوان عروسی که سر سوزنی رقص بلد نیست، اون شب مدیونِ دامنِ پفی و ژپون دارِ لباسم بودم که کمک میکرد بدونِ ضایع شدن، تکونی به خودم بدم...
اولین باری که ما افرادِ فامیلِ همدیگه رو دیدیم همون شب بود. یک ملاقاتِ سر سری در حد سلام و احوالپرسی. من به چهرههاشون نگاه میکردم اما نمیدونستم کی چه نسبتی با ح داره و احتمالا ح هم همین حس رو درباره خانواده و فامیل من داشت. اکثر اقوامِ ح هزاران کیلومتر دورتر از ما زندگی میکردن، چندتایی شون برای عقدمون اومده بودن و بقیه قرار بود برای عروسی بیان. در هر صورت تا اون لحظه هنوز مشکلات ناشی از اختلافِ فرهنگ و زبانِ بین دو خانواده و اینکه چقدر میتونه مشکل ساز باشه، خودش رو نشون نداده بود!
قبل از شام وقتی میخواستیم عکس بگیریم، یکی از دوستهام زیر گوشم گفت: "دختر تو ناسلامتی عروسی یکم بخند! نه به داماد که نمیتونه لبخندش رو جمع کنه نه به تو که به زور یه لبخند هم نمیزنی!" و اونجا بود که من فهمیدم نه تنها ته دلم اونقدرها که باید شاد نیستم، بلکه تو حفظ ظاهر هم چندان موفق نبودم! ح اما ذوقی کودکانه داشت، نه بخاطر بدست آوردن یا ازدواج با من، شاید بخاطر اینکه اون شب داماد بود!
بعد از پایانِ مراسم، مامان، بابا و کبریت، رفتن خونهی دیگه ای که پایین شهر داشتیم، تا من و ح تو خونهی بابا راحت و تنها باشیم.
آخر شب تو راهِ خونه، از یک سوپر مارکت سرراه، یک نخ سیگار گرفتیم. خونهی بابا جاییه که تهِ خیابونش میرسه به بامِ شهر. بنابراین میخواستیم قبل از خونه، سیگارمون رو بالای بام بکشیم. وقتی از سربالاییِ ورودیِ پارک بالا میرفتیم، ح چیزی گفت (که یادم نیست چی) اما یادمه حرفش باعث شد با خنده و ذوق بگم: "واااای ح..." اما فاجعه اونجا بود که به جای اسم ح، بر حسب عادت، اسم گربه رو گفتم... و خب بدشانسی اینکه هرچند اسمهاشون هردو با حرفِ ح شروع میشه ولی به هیچ عنوان این دو اسم هم وزن یا شبیه به هم نبودن...
ح اسم گربه رو آورد و پرسید: "فلانی کیه؟" خنده روی لبم ماسیده بود و امیدوار بودم تاریکیِ شب کمی از حالتِ عجیبِ چهرهام رو پنهان کنه، جوری که انگار فقط یه اشتباه لفظی بوده، با خونسردی و لبخندی که از سر استیصال و گیجی بود، جواب دادم: "نمیدونم"...
مغزم یخ زده بود! حتی تو خواب هم نمیدیدم مهمترین شبِ زندگیم همچین اشتباه وحشتناک و جبران ناپذیری مرتکب بشم... همزمان که فکر میکردم اگر ح شک کرده باشه و مکالمه رو ادامه بده، باید چه بهانهای برای به زبون آوردن اون اسم لعنتی بیارم و تو ذهنم مقدمه چینی میکردم، به این فکر کردم که شاید خدا خواسته حِ پاک و بی شیله پیله همون اول زندگی از گذشتهی سیاهِ من باخبر بشه و نجات پیدا کنه... اما خب ح نه تنها دیگه کلمهای درباره اون موضوع حرف نزد، بلکه حتی رفتارش هم تغییر نکرد و همه چیز به خیر و خوشی گذشت.