قفلها و زنجیرها
از گذرگاه باریکِ کنار دریاچه رد میشدم، یک نفر شلنگ به دست فضای سبز رو آبیاری میکرد، بوی خاک نم خورده مشامم رو پُر کرد... یادِ بعدازظهرای تابستون افتادم، دم غروب، تو حیاطِ خونهی عجوزه، وقتی بابا باغچه رو آب میداد و بعد روی موزائیکهای درب و داغونِ کفِ حیاط آب میپاشید تا فضا خُنک بشه... بوی نم، بوی شمعدونیهای خیس... سنگینم، درست مثل همون موقعها... انگار غم مثل یک هیولا، قلبم رو گرفته توی مشتش...!
قدم زنان خودم رو میرسونم به یک صندلیِ چوبی، کنار یک جویِ آبِ رو به موت... اطرافم پر از برگهای زرده... نسیم خنکی که از روی آبِ کفِ جوب میوَزه به سمتم، حالم رو خوب نمیکنه... بیقرارم، مثل بچهای که گُم شده. بلاتکلیفم مثل وقتی باید انتخاب کنی از کدوم راه بری درحالیکه حتی آخرش رو نمیدونی... حالا که داستانِ پر پیچ و خمِ جنگل تموم شده، دلم میخواد گربه رو بردارم، بریم یه جای دور سفر... خودمون دوتا! بدون گوشی، بدون مامان و بابا و زن و بچه و کار و... چرا بعضی آرزوها انقد دورن؟ چرا همیشه حس میکنم هزااارتا زنجیرِ نامرئیِ محکم، گیر کرده به تنم طوری که هیچ وقت نمیتونم ازشون خلاص شم؟