عروس یتیم

زندگی برای من این روزها مثل راه رفتن روی بند، بی‌ثبات، نامتعادل، پراسترس و وحشتناک شده... شب‌ها خوب نمیخوابم و روزها سرم طوری سنگینه که انگار زیر آب زندگی میکنم!

هرچند که امروز بعد از مدت‌ها ابرهای سیاهِ توی آسمون کنار رفته و آفتاب به زحمت از لابه لای پره‌های باریک کرکره عبور کرده و رد زرد بی‌جونی روی دیوارها انداخته ولی میل به نابودی و بیزاری از همه چیز، همچنان به قوت قبل در وجود من پابرجاست!

بابا طوری که انگار قسم خورده باشه تمام مراحل زندگی من رو به لجن بکشه و یا مأموریت الهی داشته باشه که من رو در دنیا تا حد مرگ عذاب بده، این روزها بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به هربهانه‌ای تلاش میکنه تا با کارها یا حرف‌هاش اذیتم کنه... برای موضوعاتی مثل مهریه و تیکه های جهیزیه و... که با داماده کمترین مقدار رو گفته و به جاش برای خرید هرچیزی مثل لباس و آرایشگاه و... دائما با تشر بهم غر میزنه که باید ساده بگیری! بنابراین توقع داره یک لباس ۵۰۰ تومنی کرایه کنم و آرایشگاهی برم که بابت آرایش عروس ازم ۷۰۰ تومن بگیره! و همه‌ی این‌ها در حالیه که تو این سه چهار سالی که کار میکنم ذره‌ای بابت لباس و... برام خرج نکرده...

با وجود اینکه خودم برای تأمین چیزهایی که میخوام از نظر مالی مشکلی ندارم ولی هرروز غصه میخورم و فکر میکنم حالا که خودم دارم هزینه‌هارو میدم، کاش حداقل یتیم بودم که این همه مدت بابا زجرم نمی‌داد...

امروز وقتی تلفنی با مامان حرف میزدم گفتم بابا همه‌ی مراحل مهم زندگی، مثل دانشگاه، کار و حالا عروسی رو برای من زهرمار کرده و ای کاش بمیره تا من از خوشحالی لباس عروس بپوشم و سر قبرش حلوا پخش کنم، تا حالا که روزهای خوبِ نابود شده و رفته‌ام برنمی‌گرده، دست کم، دلم یکم خنک شه! بعد برای هزارمین بار طی همین چند روز گذشته، بغضِ سنگینم ترکید و توی دفتر خاکستری به هق هق افتادم!

حس میکنم به جای خون از رگ‌های تنم زهر نفرت و انزجار رد میشه!

ابری!

چند ساعتی از رفتن خانواده‌ی دریایی میگذره، مامان گل‌های رز سرخی که بین کاغذ کاهی رنگ پیچیده شده رو گذاشته توی آب و بوی عطر گل‌ها فضای پذیرایی رو پر کرده...

از صبح بی‌وقفه بارون باریده و بابا فکر می‌کنه این نشونه‌ی خوبی از رحمت الهیه...

و من درحالی که دوتا پتو روی خودم انداختم و هنوز میلرزم به ح فکر میکنم... به اینکه خیال میکردم وقتی توی کت شلوار ببینمش شاید دلم بلرزه و قلبم به تپش بیوفته اما نه تنها امشب حتی نتونستم نگاهش کنم، بلکه وقتی نگاهم میکرد حس میکردم دارم غرق میشم!

مردن در هوای بارانی

ایستادم روبه‌روی یک ساختمون چند طبقه‌ی قدیمی با نمای سیمانی... تو کوچه‌ی خلوتِ پشت ایستگاه، زل زدم به پنجره‌های درب و داغونِ ساختمون، به واحد‌های خالی و تاریک، به پرده‌های سفیدِ چرکِ کنار زده شده، گلدون‌های بدون گلِ پشت یک پنجره‌، رد زردِ نم و رطوبت و ترک‌های واضحِ روی دیوارهاش...

بارونِ ریزی که روی پالتوی مخملیِ مشکیم می‌باره هوا رو سرد اما تازه کرده... نفس‌های عمیق تو هوای مرطوب، سکوتِ حاکم بر ساختمونِ روبه‌روم، بوی نمِ کپه خاکِ توی کوچه و دومین نخ سیگار... هیچ کدوم حالِ آشوبم رو خوب نمیکنه...

امشب که خانواده‌ی دریایی برای صحبت‌های نهایی میان خونمون، و حقوق ضمن عقدی مثل حق طلاق و حضانت و خروج از کشور، که ح صراحتا باهاش مخالفت کرده، و تنش‌هایی که بابت این‌ها بینمون پیش اومده، باعث شده بیشتر از قبل نسبت به این وصلت دلسرد و بی‌میل بشم... مامان اما همچنان خوشحاله و بابا همچنان قهر... مامان میگه پافشاری روی حقوقی که به دردت نمیخوره نکن، و بابا گفته به من مربوط نیست زندگی خودشه...

دلم می‌خواد همین الان توی این کوچه که هر ده دقیقه یک نفر لخ لخ کنان ازش رد میشه، کنار همین درختی که نمیدونم اسمش چیه و زیر همین کپه خاکی که نم کشیده، دفن بشم و بمیرم تا شاید از این حس تنهاییِ مفرط خلاص شم و از خدا بپرسم چطور میتونه موجودی رو که خودش خلق کرده، اینطور بی‌پروا و بی‌اعتنا رها کنه توی زمینی که انقدر بوی تعفن میده؟

لبه‌ی تیغِ زندگی

مثل یک خونه‌ی یخی که روی آب ساخته شده، مثل نگه داشتن یک ماهی قرمز توی دست، مثل نمره‌ی ۹.۷۵ تو امتحان پایان ترم دانشگاه، مثل باریدن بارون روی یک قلعه‌ی شنی یا مثل برج هیجانی که قطعه‌های سست و کم خطرش رو یکی یکی کشیدن بیرون و حالا نوبت رسیده به قطعه‌های اصلی... زندگیم در حال از هم پاشیدنه... روزها توی برزخم و شب‌ها تهِ گور... انگار مثل یک روح سرگردون زندگیم رو از بالا میبینم، خودم رو میبینم که راه میرم، کار میکنم، حرف میزنم، ولی چیزی حس نمیکنم... حالم درست مثل یک آدم کَر، ایستاده وسط یک مجلسِ عروسیِ پر سر و صداست... گاهی دلم میخواد بمیرم، گاهی دلم میخواد زمان رو ثابت کنم و همیشه، یعنی تقریباً تو همه‌ی لحظه‌ها، هر ثانیه و تو هر حالی ته دلم آرزو میکنم کاش چشمام رو باز کنم و ببینم همه‌ی زندگیم... همه‌ی زخم‌هایی که از گذشته‌ی نکبتم خوردم، یا همه‌ی ترس‌هایی که برای آینده‌ی مبهمم داشتم... همه‌اش خواب و رویا بوده...

ته مانده‌های من

خط چشمِ کج و کوله‌ی نامتقارن، رژلبی که از خط بیرون زده، موهای وز شده‌ای که از مقنعه زده بیرون، مانتوی تکراری و کفش‌های خاکیِ از ریخت افتاده... هر بار که اتوبوسی از ایستگاه می‌گذشت، تصویر خودم رو که روی شیشه های بزرگش کشیده می‌شد، نگاه می‌کردم و به این فکر میکردم که انگار دل‌مردگی در من شبیه علف هرز در حال رشده... هاله‌ی سیاه و سنگینی از جنس مرگ طوری روی زندگیم سایه انداخته که باعث میشه نه تنها به آینده، کار، دوستان و تفریحاتم بی‌توجه باشم، بلکه حتی دیگه حالِ رسیدگی به ظاهرم رو هم نداشته باشم...

انگار دیگه از من چیزی نمونده... موجود کوچکِ همیشه ناراضیِ توی وجودم حالا کز کرده یک گوشه و دیگه اعتراضی نداره چون از پا افتاده و براش مهم نیست چی بشه... حتی دیگه توان ندارم صبح‌ها نقابِ پر رنگ و لعابی که با آرایش برای خودم می‌ساختم رو روی صورتم بکشم...

بعد از یک روز طولانی و شلوغ، حالا مثل یک تیکه لباس چرک افتادم گوشه تخت و گرمای کیسه‌ی آب گرمی که روی شکمم گذاشتم با اینکه دردم رو تسکین میده، اما کلافه‌ام می‌کنه... به این فکر میکنم که طعم زندگی چرا همیشه برای من مثل یک میوه‌ی نرسیده گس بوده؟ چرا همیشه جایی درونِ من یک دردِ مزمنِ ناعلاج وجود داره؟ یک خلأ بزرگِ پر نشدنی...