نشسته بودیم روی لبهی سیمانیِ یک سکو، تو ارتفاعی که سقفِ بلندترین ساختمونِ شهر انگار زیر پامون بود... دم دمهای عصر بود، خورشید سرد، بیجون و خسته میتابید. مثل چایی که از دهن افتاده، بستنیای که ذوب شده یا غذایی که دست نخورده روی میز یخ کرده...
باد خنکی که با تمام قوا میوزید، باعث میشد چشمام رو ریز کنم و دنبالهی شالم رو هی از صورتم کنار بزنم... آسمون پر بود از بادبادکهای رنگی... یکی از همه بالاتر بود، اونقدر که شبیه یک نقطه دیده میشد... یادمه تو یکی از سفرها بابا برام یه بادبادک قرمز شبیه همینها خریده بود، رفتیم لب ساحل هی از این طرف به اون طرف دویدیم و آخر نتونستیم بفرستیمش هوا... یه مدت گوشهی پارکینگِ خونهی قدیمی خاک خورد و بعد پاره شد و مامان انداختش دور... همینجور که با چشمهای ریز کردهام بادبادکهای معلق رو توی آسمون دنبال میکردم، فکر کردم چقدر من شبیه همون بادبادکِ قرمزِ پرواز نکردهام! هی دویدم برای اوج گرفتن و رها شدن، هی نشد و با سر فرود اومدم... باد هیچ وقت در جهت حرکت من نبود... و خانوادهی نابلدی داشتم که ناشیانه نه تنها بهم بال و پر ندادن بلکه پر و بالم رو زخمی کردن...
ح نشسته بود کنارم... ته موندهی سیگاری که باهم کشیده بودیم رو پرت کرد توی دره... ناراحتیهامون از هم، و از زندگی رو ریخته بودیم وسط، گفته بودم چی اذیتم میکنه، گفته بود چی ناراحتش میکنه... سبک شده بودیم و خالی...
داشتم انگشتهای پفکیم رو تمیز میکردم، ح چشمهای سبزآبیش رو دوخته بود بهم. این بار نگاهش عمیق و نگرانتر از همیشه بود. بیمقدمه پرسید: "خیلی دوست دارم بدونم این غمی که همیشه توی چهره و دلت داری دلیلش چیه؟" جا خوردم... خواستم خودم رو به اون راه بزنم و حاشا کنم و بگم کدوم غم؟ چرا اینجوری فکر میکنی؟ ولی وقتی چشمم به چهرهی جدی و مطمئنش افتاد، سپر انداختم و عاجزانه پرسیدم: "توأم متوجهش شدی؟ یعنی انقدر واضحه؟" چندمین نفر بود که این رو به روم میاورد... نگران بود، میگفت: "از زندگیمون راضی هستی؟ پشیمون نیستی؟"
یک لحظه دلم خواست همهی زخمهام رو نشونش بدم... بگم ببین گذشتمو... اینا اذیتم میکنه، این ضربهها که صاف خورده وسط روحم همیشه درد داره... خواستم مثل بچهای که بعد از یک دعوا وسط کوچه پناه میبره به مامانش، پناه ببرم به ح و همه چیزو براش تعریف کنم... بگم فلانی اذیتم کرده! ولی نشد... نخواستم حالا که مامان و بابام رو دوست داره ذهنیتش خراب بشه... نخواستم بیارمش تو مرداب خودم... بنابراین سربسته بهش اطمینان دادم که نه تنها از بودن در کنارش ناراحت و پشیمون نیستم، بلکه ممنون و شکرگذار هم هستم... با این حال نقطههای تاریکی هست ته ذهنم مربوط به گذشتههای دور که آزارم میده و شبیه ابری که جلوی خورشید رو میگیره، گاهی هاله میندازه روی روحم...