سکوت کشنده

روباه میگه شنیده قراردادش به جای سه ماه، این بار دو ماهه اومده، حالا احساس خطر کرده و به فکر کار جدیده... من حالا که مرخصیِ یک هفته‌ای برای تیرماه گرفتم و خیالم از بابت سفر راحت شده، شُل کردم! از جنگیدن برای همه چیز در دفترخاکستری خسته شدم! در حال حاضر تمام ظرفیتِ روحیم داره صرف وقایع خانوادگی و زندگیِ مشترک میشه، فعلا توانی برای شروع کار جدید یا فکر کردن به مشکلات کاری و حقوقیم در دفتر خاکستری ندارم..‌. تصمیم گرفتم تا بعد از عروسی کج دار و مریز مدارا کنم و همینجا بمونم... هرچند که همچنان شرایط برام ظالمانه، غیرمنطقی و ناعادلانه‌ست.

زخمِ سَر باز

کپسولِ مسکنِ آبی رنگی که آقای خرچنگ، آبدارچیِ دفترخاکستری صبح بعد صبحانه بهم داد، شبیهِ آب روی آتیش دل دردم رو تسکین داد و حالا که انگار یک مار زخمی آهسته و پر از نفرت توی رحمم پیچ و تاب میخوره، میفهمم که کم کم اثر قرص جادویی داره از بین می‌ره...

شبیه زنبورِ کوچیکِ خسته‌ای هستم که تمام تنش به عسل آغشته شده... تمام بدنم چسبناک، دردناک و آزرده‌ست... مثل یک کیکِ ورنیومده توی فر، ملتهب و تحت فشارم...

حالم نسبت به دیروز بهتره... انگار طی سه چهار روز گذشته مثل یک دمل چرکیِ بزرگ بودم که حالا دارم تخلیه میشم... از اونجا که طبق معمول از انتخاب و تصمیم گیری بیزارم، می‌خوام خودم رو ول بدم روی جریاناتی که داره پیش میاد... چه برای کارِ ح و چه برای کارِ خودم.

جسد منجمد متعفن!

یک ساعتی میشه که رسیدم خونه، ولی احساس میکنم ذرات روح و تنم توی خیابون، زیر ماشین‌ها، روی صندلی اتوبوس و لا به لای در و دیوار خونه‌های شهر جا مونده... روی تخت بنفش نشستم و تکیه دادم به دیوار... پنجره‌ی اتاق رو تا جایی که میشد باز گذاشتم، هرازگاهی هوای سنگین و دم کرده‌ای بین اتاق و حیاط رد و بدل میشه...

آخرین باری که شدیداً گریه کردم یکی دو ماهی قبل ازدواجم با ح بود... حس میکردم همه‌ی درهای امید به روم بسته شده، ته چاهِ بدبختی بودم، انگار زنده زنده خاکم میکردن... یادمه نشسته بودم روی یکی از صندلی‌های انتهاییِ اتوبوس و نه تنها نمی‌تونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم بلکه محکم دهنم رو گرفته بودم و با تمام وجود زار میزدم، شونه‌هام میلرزید، مغزم درد گرفته بود و وقتی موفق میشدم برای چند ثانیه بین هق هق‌هام فاصله بندازم، نفسم با زحمت بالا میومد... یک خانوم نشست روی صندلی جلویی، برگشت که ازم آدرس بپرسه ولی وقتی چشمش افتاد به دماغ سرخِ باد کرده و چشم‌های قرمزِ زیر شده‌ام حرفش رو خورد... هنوز ترحمِ توی نگاهش رو یادمه...

حالا امروز، همون حال رو دارم... داغون‌تر و بیچاره‌تر... اون بار اگر امید نداشتم حالا شبیه کسی‌ام که چند قدمیِ راه نجات بوده و ناگهان راه بسته شده! انقدر درمونده و عاجزم که دلم میخواد مثل اون روز با تمام وجود گریه کنم ولی نمیتونم... یکی دوتا قطره‌ی اشک‌ تا وسط گونه‌هام میرسه و تبخیر میشه... دلم میخواد یک نفر بیاد توی اتاق و برام دل بسوزونه... دلم میخواد مامان بغلم کنه تا بتونم زار بزنم سبک بشم و این بار برای اولین بار توی عمر هردومون، به حرفام گوش بده بدون اینکه موضوع رو ربط بده به نماز و خدا و صبر و... دلم میخواد این بار به جای اینکه سعی کنه مثل همیشه من رو مقصر بدونه، برای یک بار هم که شده از دید من اتفاقات رو ببینه و درکم کنه...

قرمزی بینی‌ام رو توی آینه چک میکنم و با خودم میگم لعنت به هورمون‌ها بعد به این فکر میکنم که تا کی میتونم این روزهایی که حس میکنم ته دنیا ایستادم رو بندازم گردن عادت ماهیانه و تغییرات هورمونی؟ حساب که میکنم میبینم من خیلی وقته حالم خوب نیست... خیلی وقته شدم شبیه یک جسدِ منجمد شده که هرچند وقت یه بار وقتی یکم یخش باز میشه بوی گندش بلند میشه و بعد میدوه می‌ره تو فریزر که دوباره یخ بزنه تا مبادا کسی بو ببره که خیلی وقته از درون پوسیده...

زیرِ تیغِ اتفاقات

انقدر هم ریخته و آشوبم که حتی نمیتونم از حالم بنویسم! با وجود تلاشِ بی‌نتیجه‌ای که ح برای شناسایی و گره‌گشایی حالِ بدم داشت، هنوز حس میکنم تا خرخره توی باتلاقی گیر کردم که راه نجاتی ازش ندارم... از یک طرف بابا و بهانه‌های جدیدش برای بدخلقی‌هاش که کم کم داره ح رو هم وارد لیستِ آدم‌های همیشه متهمش میکنه، از یک طرف موضوعات ریز و درشتِ جهیزیه و مراسم عروسیِ قریب الوقوعمون و از طرفی مسافرتِ طولانیِ برنامه‌ریزی شده توسط خانواده‌ی دریایی که نه تنها باعث میشه ناگهانی ناچارا با گروه عظیمی از آدم‌های جدید ملاقات کنم بلکه مجبورم چند روزی دائما باهاشون باشم و این برای آدم منزوی و کم انعطافی مثل من یعنی کابوس و درنهایت جهنمی به نام دفترخاکستری که کار کردن در اون روز به روز برام غیرقابل تحمل‌تر میشه...

هورمونِ غم!

طی هشت ساعت گذشته، نه تنها چندین بار تصمیم گرفتم استعفا بدم بلکه با ح و مامان هم دعوام شده! خواستم پایین اومدنِ آستانه‌ی تحملم رو بندازم گردن فشار کاری و تنش‌های دفترخاکستری، که تقویمم رو نگاه کردم و فهمیدم تو دوره‌ی PMS هستم... هربار بعد از پشت سر گذاشتن تغییرات هورمونی به هزار بدبختی، تا میام نفسی تازه کنم، ترکش‌های دوره‌ی بعدی زمین‌گیرم میکنه!

ابرِ سنگین

نشسته بودیم روی لبه‌ی سیمانیِ یک سکو، تو ارتفاعی که سقفِ بلندترین ساختمونِ شهر انگار زیر پامون بود... دم دم‌های عصر بود، خورشید سرد، بی‌جون و خسته می‌تابید. مثل چایی که از دهن افتاده، بستنی‌ای که ذوب شده یا غذایی که دست نخورده روی میز یخ کرده...

باد خنکی که با تمام قوا می‌وزید، باعث میشد چشمام رو ریز کنم و دنباله‌ی شالم رو هی از صورتم کنار بزنم... آسمون پر بود از بادبادک‌های رنگی... یکی از همه بالاتر بود، اونقدر که شبیه یک نقطه دیده می‌شد... یادمه تو یکی از سفرها بابا برام یه بادبادک قرمز شبیه همین‌ها خریده بود، رفتیم لب ساحل هی از این طرف به اون طرف دویدیم و آخر نتونستیم بفرستیمش هوا... یه مدت گوشه‌ی پارکینگِ خونه‌ی قدیمی خاک خورد و بعد پاره شد و مامان انداختش دور... همینجور که با چشم‌های ریز کرده‌ام بادبادک‌های معلق رو توی آسمون دنبال میکردم، فکر کردم چقدر من شبیه همون بادبادکِ قرمزِ پرواز نکرده‌ام! هی دویدم برای اوج گرفتن و رها شدن، هی نشد و با سر فرود اومدم... باد هیچ وقت در جهت حرکت من نبود... و خانواده‌ی نابلدی داشتم که ناشیانه نه تنها بهم بال و پر ندادن بلکه پر و بالم رو زخمی کردن...

ح نشسته بود کنارم... ته مونده‌ی سیگاری که باهم کشیده بودیم رو پرت کرد توی دره... ناراحتی‌هامون از هم، و از زندگی رو ریخته بودیم وسط، گفته بودم چی اذیتم میکنه، گفته بود چی ناراحتش می‌کنه... سبک شده بودیم و خالی...

داشتم انگشت‌های پفکیم رو تمیز میکردم، ح چشم‌های سبزآبیش رو دوخته بود بهم. این بار نگاهش عمیق و نگران‌تر از همیشه بود. بی‌مقدمه پرسید: "خیلی دوست دارم بدونم این غمی که همیشه توی چهره و دلت داری دلیلش چیه؟" جا خوردم... خواستم خودم رو به اون راه بزنم و حاشا کنم و بگم کدوم غم؟ چرا اینجوری فکر میکنی؟ ولی وقتی چشمم به چهره‌ی جدی و مطمئنش افتاد، سپر انداختم و عاجزانه پرسیدم: "توأم متوجهش شدی؟ یعنی انقدر واضحه؟" چندمین نفر بود که این رو به روم میاورد... نگران بود، می‌گفت: "از زندگیمون راضی هستی؟ پشیمون نیستی؟"

یک لحظه دلم خواست همه‌ی زخم‌هام رو نشونش بدم... بگم ببین گذشتمو... اینا اذیتم میکنه، این ضربه‌ها که صاف خورده وسط روحم همیشه درد داره... خواستم مثل بچه‌ای که بعد از یک دعوا وسط کوچه پناه می‌بره به مامانش، پناه ببرم به ح و همه چیزو براش تعریف کنم‌‌... بگم فلانی اذیتم کرده! ولی نشد... نخواستم حالا که مامان و بابام رو دوست داره ذهنیتش خراب بشه... نخواستم بیارمش تو مرداب خودم... بنابراین سربسته بهش اطمینان دادم که نه تنها از بودن در کنارش ناراحت و پشیمون نیستم، بلکه ممنون و شکرگذار هم هستم... با این حال نقطه‌های تاریکی هست ته ذهنم مربوط به گذشته‌های دور که آزارم میده و شبیه ابری که جلوی خورشید رو میگیره، گاهی هاله میندازه روی روحم...

خاکستری مایل به سیاه

وضعیتِ دفتر خاکستری روز به روز بدتر و ظالمانه‌تر میشه... طبق تصمیمات جدید اضافه کاری تعلق نمیگیره ولی موندن تا پایان کار اجباریه و در ازاش قراره پورسانتی پرداخت بشه که شرایطش انقدر سختگیرانه‌ و غیرمنطقیه که عملاً چیزی بهم تعلق نمیگیره... و در نهایت این یعنی مفت مفت کار کردن برای یک مشت آدمِ خودخواه، دو رو، سوء استفاده‌گر و قدرنشناس! دلم میخواست استعفا بدم و یک خانوم خونه‌دار باشم... ولی از طرفی می‌دونم ح به تنهایی نه تنها از پس هزینه‌های زندگی مشترک، بلکه از پس احتیاجات مالیِ من برنمیاد... و از طرف دیگه هم خودم با موندن توی خونه، وسواس‌های فکری و افسردگیم تشدید میشه و تبدیل میشم به یک آدمِ بهانه‌گیر، انزوا طلب و بی اعصاب!

اگر بخوام بازهم کار عوض کنم هم رزومه‌ام کاملا نابود میشه، و هم به خودم و به همه ثابت میشه که دائما از این شاخه به اون شاخه میپرم و آدمِ دمدمی و بی‌ثباتی هستم... که البته هستم! کاش ایده، جرئت و توان شروع کاری برای خودم رو داشتم...

دست و پا میزنیم

انگار تمام جنبه‌های زندگیِ من، روابطم، تجربیات کاریم، انگیزه‌هام و در نهایت ازدواجم، همه شبیه یک نمودار زنگوله‌ای هستش... از نقطه‌ی صفر شروع میشه کم کم اوج میگیره و وقتی به قله رسید طی چشم بهم زدنی، روند نزولیش رو شروع می‌کنه تا جایی که دوباره میرسه به همون صفر!

طبق قرارِ خانواده‌ها فاصله‌ی بین عقد و عروسیِ من و ح یکساله... و حالا که ۶ ماه از عقد گذشته، حس میکنم دیگه به اوج رسیدیم و با شروع پروسه‌ی خرید لوازم و عروسی و پیدا کردن خونه و... داریم وارد فازِ فرسایشی میشیم...

در واقع اگر زندگی فقط نگاه‌های عاشقانه، تکرار طوطی‌وارِ جمله‌ی دوستت دارم یا گرفتن دستِ همدیگه پشت فرمون بود، من و ح زوج خوشبختی بودیم... ولی اگر اساسی‌ترین موضوعاتِ ازدواج رو، مسائل مالی و اتفاقاتِ زناشوییِ داخل اتاق خواب فرض کنیم، ما مشکلات جدی و خانمان براندازی داریم‌‌‌‌... مشکلاتی که من یکی دو هفته بعد از عقد بلافاصله از وجودش خبر دار شدم، حتی یک بار با وجود ترسم از موندن توی خونه بابا، ناچارا به ح گفتم: "بیا جدا شیم! دوران عقد برای شناخته و ما باهم خیلی فرق داریم، خانواده‌هامون فرق دارن، طرز فکرمون فرق داره، حتی زبونمون متفاوته!" اما بعد با دیدن اشک‌هاش و تجسم آینده‌ای که بعد از جدایی در عقد برام رقم میخوره، منصرف شدم و از تصمیمم عقب نشینی کردم...

حالا من می‌دونم که این تبِ غیرواقعیِ علاقه بین من و ح خیلی زودتر از اونکه فکرش رو میکنیم فروکش می‌کنه و به نقطه‌ی صفرمون میرسیم... با این حال مثل کسی که بعد از شکستنِ قایقش وسط اقیانوس، برای نجات چنگ میزنه به یک تخته پاره، چک زدم به ته مونده‌های زندگی بدون اینکه بدونم نجات پیدا میکنم؟ یا بالاخره بعد از این همه دست و پا زدن غرق میشم...

ترسِ مزمن!

چند روزه دل‌دردهای مزمن و عجیبی دارم... هی می‌خوام بنویسم ولی حالم ناخوشه...

دیروز داشتم آماده میشدم با ح برم بیرون، جلوی آینه به خودم نگاه کردم که تپل‌تر شدم... یهو هراسون در اتاق رو باز کردم و به ح گفتم:"اگر حامله باشم چی؟"

این ترس از بارداری با اینکه رفتارهای پرخطری هم نداریم، لذت روابطم با ح رو برام زهرمار کرده...

شاید مرگ درمان باشد...

با وجودِ نبودِ روباه باز هم روز شلوغی داشتم... حالا کمی از حجم کارم کم شده، آفتاب از لا به لای پره‌های کرکره‌های خاکی افتاده روی میز، کولر آبیِ اتاق به شکل پر سر و صدایی تلاش می‌کنه تا فضارو خنک کنه، هرازگاهی سر و کله‌ی یکی دوتا مگس‌ سمج اطرافم پیدا میشه...

از لحظه‌هایی که توی دفتر خاکستری میگذرونم بیزارم دقیقاً به همون اندازه که از بودن توی خونه، وقتایی که بابا هست، بیزارم... انگار در طول روز فقط اون لحظه‌هایی که توی خیابون میگذرونم به کامم خوش میاد... وقتایی که می‌شینم روی یکی از صندلی‌های انتهاییِ اتوبوس و اجازه میدم خستگی توی تنم وول بخوره و لبریزم کنه...

دلم نمی‌خواد برم خونه چون بابا دوباره رفتارهاش سرد و عجیب شده... میفهمم که ناراحته ولی نمیخوام اهمیت بدم، بخاطر همین به صورتش نگاه نمیکنم و به جز وقتِ شام، بقیه وقتم رو توی اتاقم میگذرونم... گاهی حس میکنم انقدر حساس و ضعیف شدم که دیگه نمیتونم فضایی رو که بابا توش نفس میکشه تحمل کنم... طوری که دیشب وقتی سنگین جواب سلامم رو داد حس کردم دلم میخواد بمیرم! خواستم دوباره یواشکی از مامان بپرسم باز چی شده؟ ولی بعد با خودم فکر کردم بیشتر از ۲۰ ساله این سوال هرروزمه... هر بار هم دلیلش مسخره‌تر و عجیب‌تر از قبل... پس چرا اهمیت بدم؟ بعد به خودم دلداری دادم که ف... تو ۲۸ سالته! از ۷ سالگی تحمل کردی... ۷ ماه دیگه هم روش... ولی با همه این‌ها نمی‌دونم چرا آروم نمیشم؟ شبیه کسی ام که همه‌ی تنش زخمی و ضرب خورده‌اس، حتی یه مگس بشینه روم دردم میگیره... میگم آدم چقدر عمر می‌کنه؟ این همه زخم‌ و دردی که من دارم خیلی طول می‌کشه تا خوب بشه...

درد وجدان!

نبود روباه باعث شده وقت آزادم انقدر زیاد بشه که از سر بیکاری بشینم مطالب گذشته‌ی وبلاگم رو بخونم! و حالا حس جالبی ندارم... با خودم فکر میکنم کاش اون همه آدم اشتباه رو اونقدر راحت راه نمی‌دادم توی زندگیم... کاش تنهایی رو به بودنِ یکی دو روزه‌ی آدم‌هایی که هیچ کدومشون متعلق به من نبودن، ترجیح میدادم... هم عذاب وجدان دارم نسبت به ح، هم دلم سوخته برای خودم، هم یه فکر عذاب آوری تو مغزم چرخ میزنه که نکنه ح هم مثل خودم توی گذشته‌اش نقطه‌های تاریک داشته باشه؟

مثل یک تله‌ی نامرئی

زندگی جوری می‌چرخه که چشم باز میکنی میبینی دقیقاً به همون وضعی دچار شدی که یک نفر رو بخاطرش قضاوت کردی...

وقتی فری دختر خاله مل خواستگارهای متعددش رو به بهانه‌های مختلف رد میکرد و سن ازدواجش بالا می‌رفت من با خودم فکر کردم چه بیخودی سخت میگیره این همه خواستگار داری به یکی جواب بده دیگه، و در نهایت خودم با اینکه خواستگارها کلافه‌مون کرده بودن تو سن بالاتری از فری ازدواج کردم.

وقتی م.ج همسر سابق هانی، با وجود تأهل با یک دختر در ارتباط بود من شگفت زده با خودم فکر کردم چطور میشه که یک دختر بدونه یک نفر متأهله و باز باهاش دوست بشه؟ و زندگی جوری پیش رفت که چند سال بعد خودم معشوقه‌ی مرد متأهلی شدم که همسرش رو می‌شناختم!

و حالا خیلی سعی میکنم همکارهای متأهلی که هیچ کدوم به زندگیشون متعهد و پایبند نیستن رو اصلا قضاوت نکنم ولی جایی ته ذهنم همش بند میشه به خیانت‌های ریز و درشتی که اطرافم اتفاق میوفته...

کارِ مفت

روزها برام شبیه بالا رفتن از یک کوهِ ناهموار کند و طاقت‌فرسا میگذره و زمان مثل آب شدنِ یخِ یک کوه برفی آهسته و نامحسوس پیش می‌ره... ساعت انگار تکون نمیخوره! حس میکنم عمرم مثل پایین ریختن دونه‌های شن توی یک ساعتِ شنی، درحال از دست رفتنه!

روباه همون چهار لاخ مویی که روی سرش داشت رو هم تراشیده و میخواد بره برای کاشت مو... هروقت چشمم به سفیدیِ کله‌ی طاسش میوفته حرص میخورم که ببین! نمیدونه با پولایی که میگیره چیکار کنه اون وقت سر دریافتی‌های من طوری رفتار می‌کنه انگار داره از جیبش حقوقم رو میده...

اضافه کار هارو حذف کردن و پورسانتی شدیم... من خوشحال شدم که حالا که اضافه کاری بهمون تعلق نمیگیره یعنی دیگه لازم نیست برخلاف میلم بیشتر بمونم سرکار! بخصوص پنجشنبه‌ها ...‌ ولی روباه طلبکارانه دهنش رو پر میکنه و هی میگه پورسانتی یعنی ساعت ندارین! باید بمونین تا کار تموم شه... به عبارتی هم اضافه کار بمونیم هم در نهایت اگر مجموعه به شرط پورسانت نرسید، هزارتومن هم گیرمون نیاد!

حقوقِ خرانه!

تو یکی از جلساتِ چند روز پیش فهمیدم یکی از خرهای نسبتاً بزرگ مجموعه، حقوق ۸۰ میلیونی میگیره... از اون روز همش دارم حساب میکنم با ماهی ۸۰ میلیون حقوق چه زندگی‌ای میشه ساخت و بعد احساس پوچی میکنم!

آتیشِ زیرِ خاکستر!

اوضاع در دفتر خاکستری انقدر بهم ریخته و بی حساب و کتاب شده که هر لحظه ممکنه بزنم به سیم آخر و بگم از فردا نمیام! هم خسته شدن از عوض کردن کار، هم خسته‌ام از اینجا هم تو شرایطی ام که برعکس قبلاً، نیاز دارم به حقوقم، هم می‌دونم همیشه کار کردن برای دیگران مثل اینه که دست پر از عسلت رو بذاری توی دهن خرس! گاز میگیره! براش هم مهم نیست تو کی هستی و داری چیکار می‌کنی...

دچار شدن به زندگی!

صبح‌های شنبه که ح من رو جلوی دفترِ خاکستری پیاده می‌کنه و خودش میره محل کارش، حس میکنم یک تیکه از روح و جسمم جدا میشه... قبلاً اینطوری نبودم، خداحافظی برام سخت نبود، حتی سعی میکردم الکی به زبون بیارم که: "دلم برات تنگ میشه، مواظب خودت باش" بعد ته دلم از خودم ناراضی بودم که چرا دروغکی چیزی میگم...

حالا اما وقتِ خدافظی، ح بغض میکنه، تیله‌های آبیِ چشماش غرق دریای خون میشه و صداش میلرزه... من وحشت میکنم، یک کوه غم میشینه روی دلم، هی میبوسمش هی از ته دل بهش میگم دوستت دارم، مواظب خودت باش، دلم برات تنگ میشه، ولی باز حس میکنم گفتنِ هیچ کدوم از این حرفا دردِ خداحافظی رو برام سبک‌تر نمیکنه... اضطراب به دلم چنگ میزنه که اگر این آخرین بار باشه که میبینمش چی...بعد وقتی دور میشه حس میکنم جونم رو که مثل ماهیِ بیرون افتاده از تنگه گرفتم کف دستم، هر لحظه ممکنه از توی مُشتم سُر بخوره...

چند وقتیه درگیرم با خودم، طوری زندگیم رو گره زدم به ح که اگر اتفاقی بیوفته شاید نتونم دووم بیارم... هی با خودم فکر میکنم ح و حس خوبی که بهم میده نتیجه‌ی کدوم کار خوبم بوده، بعد میترسم که نکنه قرار باشه از دستش بدم و داغون‌تر از قبل بشم...

دیروز نشسته بودیم رو صندلی‌های وسط یک میدون، نشسته بود روبروم، با دستای بزرگ، آفتاب سوخته و گرمش دستامو گرفته بود، یهو ترس به جونم چنگ زد و نتونستم کنترلش کنم، گفتم: "وقتی جلو چشمم نیستی من همش تو برزخم... دلشوره دارم، می‌دونم خودخواهیه ولی میترسم که اگر زبونم لال اتفاقی بیوفته بدون تو چیکار کنم؟ توروخدا قول بده هرجا رفتی بیای دنبالم، من قول میدم اگر مُردم بیام تو خوابت ازت بپرسم باهام میای؟ توأم قول بده بیای!"

چیه این آدم؟ وقتی وابسته و احساساتی میشه مثل سربازِ بی سلاحی که دشمن محاصره‌اش کرده آسیب‌پذیر و بی‌پناه میشه...

خرها

امروز که تقریباً سه تا از خرهای بزرگ و رده بالای مجموعه در دفترخاکستری حضور دارن، من دیر تر از همیشه راه افتادم و احتمالا دیر میرسم! حضور این افراد بعد از مدت‌ها در دفتر یعنی تغییراتِ اساسی مثل ادغامِ لاین‌ها... که در اینصورت ریتمِ دفترخاکستری رو برای مدتی بهم میریزه و فشار کاری رو زیاد میکنه... یک روز از موعدِ عادت ماهانه‌ام گذشته و طوری وحشت‌زده‌ام که هیچی برام مهم نیست جز اینکه حامله نباشم!

خرج و ارج!

بالافاصله بعد از واریز، بخش قابل توجهی از حقوق دریافتیِ امروزم رو زدم به کارت بابا... حاضرم زیر چرخ تریلی بمونم ولی زیر منت بابا نه... بعد دیدم دیگه برعکس نقشه‌هایی که کشیده بودم که با حقوق و پس اندازِ قبلیم یه تیکه طلای ظریف برای خودم بخرم، نه تنها این ماه نمیتونم با چندرغازی که ته حسابم مونده هیچ حرکت پس اندازیِ مفیدی بکنم، بلکه تا حداقل چهار ماه دیگه که بتونم حسابمو با بابا صاف کنم باید به یه مبلغ بخور و نمیر قناعت کنم... بنابراین تصمیم گرفتم برم بدون فکرِ آینده، این بار برای خودم ریخت و پاش کنم که حالم بهتر شه! حداقل چهارتا کفش و لباس درست و حسابی داشته باشم که بپوشم و کِیفشو ببرم...

تا قبل رسیدن به بازار به خودم میگفتم این بار دیگه زیاد به قیمتا توجه نمیکنم، نگاه میکنم ببینم از چی خیلی خوشم میاد، همونو میگیرم...

وقتی تو مغازه‌ها چرخ میزدم و چشمم به اتیکِ قیمت‌ها میوفتاد، خون جوری جلو چشمام رو می‌گرفت که اصلا لباس رو نمی‌دیدم! بیشتر از یک ساعت از این مغازه به اون مغازه رفتم و هرجور حساب کردم دیدم اصلا نمیتونم خودمو راضی کنم پولی که با این زحمت بدست آوردم انقد مفت بدم پای لباسی که به زوووور یک متر پارچه برده و بعد از یکبار شستن قطعاً کهنه میشه... حس اصحاب کهف رو داشتم... نهایتا یه پیراهن برای ح و یه تی شرت برای تولد بابا خریدم و برگشتم خونه... تو راه به این فکر میکردم که با این هزینه‌های عجیب و غریب من ‌و ح چقدر میتونیم دووم بیاریم؟ اصلا میتونیم یک ماه زندگی رو اداره کنیم؟ یا به وسط ماه نرسیده موجودی کارت‌هامون صفر میشه؟ زندگی کردن شده شبیه راه رفتن روی بند تو ارتفاع زیاد! نه میتونی از منظره لذت ببری، نه میتونی دل بکنی و خودت رو پرت کنی پایین... فقط دست و پا شکسته جون می‌کنی که خودتو برسونی آخر خط!