شاهِ پیاده

تو روی صفحه‌ی سیاه و سفیدِ شطرنجِ زندگی من، اون سربازی بودی که رسید آخر خط و شاه شد. من هیچ وقت شطرنج رو خوب یاد نگرفتم، همون‌طوری که هیچ وقت از زندگیم چیزی نفهمیدم... ولی حالا که به تو نگاه میکنم... به تاجی که خودم گذاشتم روی سرت... میفهمم زندگی بازی نیست که آدما مثل مهره‌ها ماهیتشون عوض شه، واقعیت اینه که تو همون سربازِ پیاده‌ی قبلی که من زیادی بهت بها دادم... و وای به حال من که بخاطر یه سربازِ پیاده مهره‌های زیادی رو از دست دادم...

عشق در بستر مرگ

نشسته بودم روی صندلی، پشت به آفتابی که نفس‌های آخرش رو میکشید و روی زمین میخزید و محو میشد... بغض توی گلوم بالا و پایین می‌رفت. حالم مثل کسی که پشت در اتاق احیا نشسته و نگران بیمارشه، متلاطم بود. چند روز میگذشت از وقتی یک حسِ لعنتی مثل خوره افتاد به جونم که:"حماقت بس نیست؟ دیگه دوستت نداره! عادی شد. مثل همه‌ی داستان‌های عاشقانه‌ی پرشورِ دیگه ای که یک روز به سردی میرسن!" 

انگار عشقِ بینِ ما اون طرف درهای اتاق احیا در حال جون کندن بود و من ناامید، خسته و پریشون نشسته بودم منتظر یک خبر! که تهش یکی بیاد و بگه مریضِ من موندنیه یا رفتنی؟

ولی حقیقت اینه که مرگِ احساس هیچ‌وقت تو یه لحظه خلاصه نمیشه... یواش یواش جون میکنه، ذره ذره میمیره و کمرنگ میشه... اونقدر که یه جای داستان به خودت میای و میبینی از دست رفته... یخ کرده! کبود شده! نفسش بالا نمیاد و بعد دیگه هیچ وقت نمیتونی برش گردونی‌... 

اومد کنارم نشست، تمام تلاشم برای نگه داشتن بغضم یکی دو جمله بود... و بعد قطره‌های درشتِ گرم و شور روی صورتم جا خوش کرد! می‌خندید. میپرسید "چی شده خب؟" میگفتم "نمیدونم!" مسخره بازی درمیاورد که بخندم. می‌خندیدم گریه‌ام شدید میشد... 

امروز یادم اومد از اون روزی که باهم بودیم و یه نفر بهش پیام داده بود: "دارم گریه میکنم" یادم اومد که چطور دستاش یخ زده بود، مغزش قفل شده بود... یادمه اون روز نمیخندید... 

بهش گفتم:"وقتی جلوت زار میزنم بهم میخندی، درحالی که وقتی کسی که دوستش داری فقط بهت پیام میده داره گریه میکنه، از ناراحتی یخ میزنی! اینا تقصیر تو نیست..." 

و حالا بعد از این، منم و جسمِ بی‌جونِ احساسی که قراره ذره ذره جون بده... و تا روزی که محو بشه من همچنان پریشان و مضطرب نشستم پشت در اتاق منتظر یک خبر... که موندنیه، یا رفتنی...

چرخِ گردون...

مثل معتادی که برای ترک اعتیادش باید چیزی رو جایگزین کنه، پناه برده بودم بهش... 

نشسته بودیم توی ماشین، نورهای رنگی‌های مغازه‌ها و رفت و آمدِ مردمی که بی‌توجه به ما از پیاده‌ روی کارمون رد میشدن، نشون میداد زندگی بیرون از ماشین طبق روالِ همیشگیِ خودش در جریانه! در حالی که بین ما انگار یک نفر زمان رو متوقف کرده بود... غم‌زده بهم نگاه میکرد. پرسیدم: "چرا همیشه وقتِ خدافظی اینطوری نگام میکنی؟" جواب داد:"چون نمی‌دونم دوباره کی میبینمت!" خندیدم. از اون خنده‌هایی که همیشه برای فرار از هجوم احساساتِ ضد و نقیضی که چنگ میزنه به دلم، می‌کشم روی صورتم! گفتم: "خب زیاد بیا ببینمت..." و بعد طوری که انگار ایستادیم آخرِ دنیا، بهم گفت: "آخه تو دوستم نداری ف..." بهت زده نگاهش کردم، راست می‌گفت... هر جوابی میدادم احمقانه به نظر می‌رسید...

چند دقیقه بعد وقتی ایستاده بودم کنار خیابون، طوری که انگار قفل شدم به زمین، درست شبیه درختی که ریشه داره تو دلِ خاک و نمیتونه حرکت کنه، به این فکر میکردم که امشب وقتی حس کردم کسی که دوستش دارم، علاقه‌ای بهم نداره، پناه بردم به آدمی که دوستم داره و فهمیده بهش علاقه‌ای ندارم... چه چرخه‌ی مضحکی! 

گردگیری برای بازگشتِ یک زخم خورده!

من تمام این مدت مثل یک کرم ابریشم با رشته‌هایی از جنس عشق افسانه‌ای و البته احمقانه‌ای که خودم ساختمش، مشغول پیله تنیدن دور خودم بودم! و حالا انگار کسی که عاشقش بودم، بیرحمانه پیله‌ی ناتمومم رو انداخته توی دیگِ آب جوش! حقیقت همینه... کسی که دنبال ابریشمه، به سرنوشت کرم‌های بیچاره‌‌ی توی پیله فکر نمیکنه...

نمیدونم چرا از روزهای روشنِ عاشقانه‌ای که کنار گربه داشتم، حتی یک خط ننوشتم... شاید چون آدم وقتِ خوشی‌هاش نیازی به مُسَکِن نداره!

ولی حالا که با روزهای سختم چند قدم بیشتر فاصله ندارم، برای فرار از همه‌ی دردهایی که قراره به سراغم بیاد، مجبورم باز پناه بیارم به نوشتن... پناه بیارم به نجات دهنده‌ی صبور و بی‌جونِ من... وبلاگِ متروکه‌ی خاک خورده‌ام...