نشسته بودم روی صندلی، پشت به آفتابی که نفسهای آخرش رو میکشید و روی زمین میخزید و محو میشد... بغض توی گلوم بالا و پایین میرفت. حالم مثل کسی که پشت در اتاق احیا نشسته و نگران بیمارشه، متلاطم بود. چند روز میگذشت از وقتی یک حسِ لعنتی مثل خوره افتاد به جونم که:"حماقت بس نیست؟ دیگه دوستت نداره! عادی شد. مثل همهی داستانهای عاشقانهی پرشورِ دیگه ای که یک روز به سردی میرسن!"
انگار عشقِ بینِ ما اون طرف درهای اتاق احیا در حال جون کندن بود و من ناامید، خسته و پریشون نشسته بودم منتظر یک خبر! که تهش یکی بیاد و بگه مریضِ من موندنیه یا رفتنی؟
ولی حقیقت اینه که مرگِ احساس هیچوقت تو یه لحظه خلاصه نمیشه... یواش یواش جون میکنه، ذره ذره میمیره و کمرنگ میشه... اونقدر که یه جای داستان به خودت میای و میبینی از دست رفته... یخ کرده! کبود شده! نفسش بالا نمیاد و بعد دیگه هیچ وقت نمیتونی برش گردونی...
اومد کنارم نشست، تمام تلاشم برای نگه داشتن بغضم یکی دو جمله بود... و بعد قطرههای درشتِ گرم و شور روی صورتم جا خوش کرد! میخندید. میپرسید "چی شده خب؟" میگفتم "نمیدونم!" مسخره بازی درمیاورد که بخندم. میخندیدم گریهام شدید میشد...
امروز یادم اومد از اون روزی که باهم بودیم و یه نفر بهش پیام داده بود: "دارم گریه میکنم" یادم اومد که چطور دستاش یخ زده بود، مغزش قفل شده بود... یادمه اون روز نمیخندید...
بهش گفتم:"وقتی جلوت زار میزنم بهم میخندی، درحالی که وقتی کسی که دوستش داری فقط بهت پیام میده داره گریه میکنه، از ناراحتی یخ میزنی! اینا تقصیر تو نیست..."
و حالا بعد از این، منم و جسمِ بیجونِ احساسی که قراره ذره ذره جون بده... و تا روزی که محو بشه من همچنان پریشان و مضطرب نشستم پشت در اتاق منتظر یک خبر... که موندنیه، یا رفتنی...