نشسته بودم روی یک نیمکت چوبیِ قهوهای رنگ، وسط یک پارک بزرگ! برگهای خشکِ اطرافم با کمک باد خلش خلش کنان روی زمین میخزیدن... صدای همهمهی ماشینها لابه لایِ صدای پرندهها محو میشد... دومین یا سومین ته سیگار رو انداختم روی زمین و زل زدم به حرکتِ آهستهی ذرات آبی که از فوارهی رو به روم توی هوا پخش میشد. سرگیجهی خوشایندی چنگ میزد به مغزم، انگار زمان تا چند قدمی صندلیِ من متوقف شده بود!
یک مرد پلاستیک به دست با ظاهری نه چندان جذاب، به ناحیهی امنِ من نزدیک میشد، ته دلم خدا خدا کردم روی صندلی نشینه، اما نشست. خاکستر سیگار رو تکون دادم، سرم رو برگردوندم سمتش و بدون اینکه نگاهش کنم، با حرص گفتم: "این همه صندلی تو این پارک هست، میشه برین از اینجا؟" یک جزوه از پلاستیکش درآورده بود و داشت ورق میزد، جواب داد:"کاری ندارم، الان میرم"
سعی کردم طوری بشینم که ریختش رو نبینم... دیگه زمان اطرافم معلق نبود، حرکت ذرات آب جذاب نبود، صدای پرندهها قطع شده بود، خبری از باد و خزش برگها هم نبود!
بعد از یکی دو دقیقه این بار عصبیتر و جدیتر بهش گفتم: "من میخوام تنها باشم لطفاً از اینجا برین!" بند کیفم رو توی مشتم گرفته بودم که اگر باز هم نرفت، خودم بلند شم و جام رو عوض کنم. گفت: "باشه میرم، فقط یه چیزی بگم ناراحت نمیشین؟" بهش توپیدم:"چرا ناراحت میشم، برین زودتر!" بیاعتنا به جوابی که شنیده بود، ادامه داد: "شما خیلی زیبا هستین، با سیگار زیباییتون رو خراب نکنین" میتونستم بهش بگم به تو چه؟ سرت تو کار خودت باشه، برو گمشو، مزاحم عوضی، و... و... اما به جای همه اینها با تشر گفتم: "باشه مرسی، حالا برو"
مردک مزاحم بالاخره شرش رو کم کرد، درحالی که حسابی گند زده بود به حس خوب و موقتی من!
یه مدت بعد وقتی چندمین نخ از سیگارهای نازکِ قهوهای رنگ رو زیر پام له میکردم، یک خانوم چادری به صندلیم نزدیک شد، نشست کنارم و بعد صدای خش خش بیسیمش بلند شد. یک صدای مردونه از اون طرف میگفت: "تنها نشسته روی صندلی..." با خودم فکر کردم حتما منو میگه! هیچ حسی نداشتم، خشم، ترس، استرس. خالی بودم از همه چی... چند دقیقهای بدون اینکه حتی نگاهی بینمون رد و بدل بشه نشسته بودیم کنار هم... حالا اطراف من زمان انگار سریعتر از قبل میگذشت.
کنجکاو بودم بدونم چی ازم میخواد؟ از منی که اون لحظه، پوچترین و بیآزارترین موجودِ روی کرهی زمین بودم...
اصلا دوست داشتم بدونم، پوستهی خالی جسمِ لاغر و نحیفِ یک دختر که گم شده توی یک مانتوی گشادِ بلندِ تابستونی و مقنعهی مشکی و خسته و بیرمق افتاده گوشهی یک صندلی، چه جرمی میتونست مرتکب شده باشه؟
زیپ کیفم رو باز کردم، پاکتِ آبی رنگ رو درآوردم و ازش یک نخ سیگار کشیدم بیرون، دنبال فندک میگشتم که بالاخره سکوت رو شکست و گفت: "سیگار ممنوعه مامان جان، تو کل پارک!" بدون اینکه نگاهش کنم، سیگار رو برگردوندم توی پاکت و همینطور که زیپ کیفم رو میبستم با پوزخند تکرار کردم: "تو کل پارک؟" با لحنی که سعی میکرد مهربون باشه، گفت: "آره عزیزم، چی داره این که همه گرفتارش شدین"
بدون اینکه جوابی بدم بلند شدم، بعنوان آخرین تلاش ادامه داد: "سعی کن یه سرگرمی بهتر از سیگار برای خودت پیدا کنی" به صورتش نگاه کردم، چهرهی زرد و خسته، با چشمهای قرمز، مقنعهی نامرتب و چادر مشکی... لبخند زدم و گفتم: "حتما" و بعد ازش دور شدم. وقتی پیچ و خم پارک رو رد میکردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم، هنوز سرگیجهی دوستداشتنیم همراهم بود. مثل دود توی هوا، معلق بودم. اون لحظه من برعکس همیشه، به جای بادکنکی که با یک اشاره منفجر میشه، شبیه بادبادکی بودم که اگر نخش رو رها میکردن، توی آسمون گم میشد!
وقتی توی ایستگاه منتظر اتوبوس ایستاده بودم، به این فکر کردم که چقدر باید خوشحال باشم از اینکه آدمها پلاک ندارن! مثلا اگر قرار بود روی پیشونی چیزی حک بشه، یا دور گردن آدمها یک کارت بندازن، بدون شک خانومِ بیسیمدار میتونست شماره پلاکِ من رو برداره و جریمهام کنه! و بعد اگر بعدها از گذشتهی من استعلام میگرفتن، تعداد ته سیگارهای لعنتیِ امروزم مشخص میشد!