ح _ چشم رنگی سابق
حواسم رو جمع کرده بودم که این بار برخلاف عادت همیشگیم وقتی با یه پسر میرم بیرون، دست ندم یا حرفهای بیپروایی که همیشه میزنم رو قبل از گفتن، مرور کنم!
چند دقیقهای با تأخیر رسید، وقتی نشستم توی ماشین بیاختیار طبق عادت، برای چک کردن آرایشم، آفتابگیر رو پایین دادم، آینهاش شکسته بود... با خنده توضیح داد بخاطر ترمز نابهجایی که گرفته سر یه نفر بهش خورده و شکسته... قوطی آبمیوهای که گرفته بود رو برام باز کرد، حالا که خارج از قالب خانواده هم رو میدیدیم، استرس نداشتم، مثل بقیهی قرارهام بود با این تفاوت که نمیتونستم سیگار بکشم یا از روابط قبلیم بگم یا راحت باشم!
تیشرت مرجانی رنگ، شلوار جین آبی و ونس مردانهی سفیدی که پوشیده بود هرچند که روی هم رفته چنگی به دل نمیزد، ولی غیرقابل تحمل هم نبود...
مقصد به انتخاب اون، کافه رستورانی خارج از شهر بود. فضایی دلباز و بزرگ، یکی دوتا حوض، چندتایی مرغابی و دو کره اسب که پشت یک حصار آزادانه گشت میزدن...
خواسته بودم بعد از کار بیاد دنبالم تا بدون سختگیریهای بابا در پوشش و حجاب، من رو اونجوری که واقعا دلم میخواد باشم، ببینه! بدون چادر، با آرایش و راحت در رفتار...
هربار که چشمهای سبزآبیش رو یواشکی میدوخت بهم یا گهگداری که چشم تو چشم میشدیم با خودم فکر میکردم برای منی که تمام عمر حس خوبی نسبت به چشمهای روشن نداشتم طوری که در مقابل این آدمها استرس و ترس بهم غلبه میکنه، چرا روی رنگ چشمهای این پسر اونقدرا حساس نیستم؟ شاید چون ساده، صمیمی و بیریا بود... شاید هم چون فکرهای مختلف توی مغزم باعث میشد نتونم با دقت به چهرهاش نگاه کنم!
با وجود اینکه کنارش راحت و آروم بودم ولی با همهی تلاشهایی که موقع باهم بودنمون برای زیر و رو کردن احساساتم کردم، باز هم نتونستم ته قلبم دلبستگی یا علاقهی خاصی بهش پیدا کنم...
در نهایت چند دقیقهای بعد از خدافظی بهم پیام داد و با ابراز احساسات عاشقانه و صادقانهاش بخشی از قلبم رو قلقلک داد!