ساعت شیش و نیم عصر
دو سه ساعتی تا رسیدن پدر و مادر چشم رنگی باقی مونده و من حالم خوب نیست... استرس اینکه برای اولین بار پدرش رو میبینم، با دلشورهی ناخوشایندی ترکیب شده.
دیشب خوب نخوابیدم، حتی خوابهای ترسناکی دیدم که باعث میشد به زحمت توی خواب مامان رو صدا بزنم... از صبح تمام وسایل اتاقم رو بیرون ریختم، وجب به وجبش رو تمیز کردم، دوش گرفتم، گشادترین و گلگلی ترین لباسم رو پوشیدم و با همهی اینها نه تنها لحظهی فکرم آزاد نشد بلکه هنوز حس عجیبی وجودم رو بهم میریزه... حسی که اگر بیشتر جون بگیره میتونه باعث بشه این بازی چشم رنگیها رو زودتر تموم کنم تا از عذاب دردناکش خلاص بشم!
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱ ساعت 15:26 توسط ف.دال
|