زن‌ها در برابر مردها

حدودای ساعت ده شب بود و مسیر نسبتا شلوغ. صدای آهنگ رو کم کرد و گفت: چقدر خوبه آدم بدون دغدغه بیاد بیرون، با خیال راحت و بدون عجله! میگفت: ببین با اینکه وسط هفته‌اس چقدر شلوغه خیابونا...هوا خوبه همه از خونه میزنن بیرون! میان تفریح و گردش... فقط ماییم که همش میشینیم تو خونه...

بهش حق میدادم. با دوتا بچه و شوهر و درگیری‌های زندگی متاهلی، اون شب جزء معدود فرصتایی بود که میتونست با خیال راحت برای خودش زندگی کنه. اما روی هم رفته می‌تونستم با اطمینان بهش بگم اونقدر که اون میره گردش و تفریح، منِ مجرد از خونه بیرون نمیرم. بخصوص از وقتی که دیگه حوصله‌ی رفاقت با یه پسر جدید و پیچوندن خونه و دور دورهای چند ساعته رو ندارم. ضمن اینکه همه‌ی این نوع گردش‌ها هم برای من همیشه با استرس و نگرانی همراهه. بنابراین اون شب هم برای یک زن سی و چند ساله یا به عبارتی مادر دوتا بچه و هم برای یک دختر بیست و چند ساله‌ی مجرد، فرصتی بود برای گردش با خیال راحت.

نیم ساعتی که توی راه بودیم از هر دری حرف زدیم. از هانی که جدیدا میرفت مشاوره به این امید که هم به خودش هم به م.ج ثابت بشه میتونن ادامه بدن یا باید طلاق بگیرن! خاله ف با حرص میگفت: هانی دیوونه اس. باید طلاقشو بگیره. این مشاوره رفتنا فقط اتلاف وقته. آخه م.ج هم دوستش نداره. خودش گفته نمیخوامت. فقط میخواد اذیتش کنه و گفته طلاق نمیده. بعد باهم بخاطر همه‌ی سال‌های جوونی هانی که دود شده بود، حسرت میخوردیم. خاله میگفت: باور کن الان همه‌ی زندگی‌ها همین شده. زنای بی‌بند و بار و مردهای هوس باز. زندگی‌ها دیگه دووم نداره. دور و بر خودت رو نگاه کن. کدوم زن راضیه از زندگیش؟ کاش حداقل یه جوری بود که زنا هم میتونستن چندتا شوهر داشته باشن! بعد حرف کشیده شد به ضد زن بودن اسلام و همه‌ی ظلم‌هایی که در همه‌ی سال‌های خلقت، در حق خانوم‌ها می‌شد. میگفت: اتفاقا همین چند روز پیش که داشتیم حرف میزدیم هممون میگفتیم ف نمیدونه ازدواج چیه وگرنه ازدواج نمیکرد. کاش میشد هیچ وقت ازدواج نکنی! فری رو یادته؟ چقدر دلش میخواست ازدواج کنه؟ الان ازش بپرسی بهت میگه که چقدر پشیمونه. وقتی بهش میگفتم خانواده‌ی من جوری نیست که بتونم ازدواج نکنم و مستقل باشم، میگفت: آره میدونم. مشکل اکثر زنا همینه، اصلا مشکل اینه که همه فکر میکنن زن تا ازدواج نکنه و نره زیر یوغ یه مرد نمیتونه مستقل بشه! بعدم که ازدواج میکنه بیچاره میشه. الان خودت رو نگاه نکن، بخدا داری کیف دنیا رو میکنی. هرجابخوای بری، هرکار بخوای بکنی... بعد ازدواج برای هرکارت باید جواب پس بدی... و میگفت و میگفت. از خیانت‌ها، بی‌مهری‌ها، تنوع طلبی‌ها و...

یک ساعت بعد وقتی روی سنگ فرش خیابون‌ قدم میزدیم من متعجب بودم از نگاه‌های کش‌دار مردهای پیر و جوونی که کنار همسراشون راه میرفتن و در کمال وقاحت چشم‌چرونی میکردن. بهش گفتم: وای خاله! من اصلا حاضر نیستم تحمل کنم شوهرم اینجوری به زنا نگاه کنه! ببین چقدر پررو و وقیحن! داره کنار زنش راه میره و هیکل بقیه رو دید میزنه. درحالی که توی تاریکی سعی میکرد رون مرغ کبابی رو جدا کنه گفت: همه‌ی مردا نگاه میکنن. بعدشم اونا وقتی چشم چرونی میکنن که زنشون حواسش نیست. توام مثل اون زنا نمیفهمی شوهرت به کی نگاه میکنه.

اون شب گرچه هردوی ما تونستیم بدون نگرانی تا نصفه‌های شب وقت بگذرونیم و گپ بزنیم، اما تو راه برگشت من پر بودم از گله و شکایت و بغض‌های فروخورده و حس‌های بد دل‌زدگی و نفرت و نارضایتی... از خودم میپرسیدم انقدر که من اطرافم مشکلات زندگی متاهلی رو دیدم آیا بقیه‌ی دخترا هم این دردها رو دیدن؟ مثل من از نزدیک مشکلات رو حس کردن؟ به اندازه‌ی من پا به پای اطرافیان برای زندگی بقیه و حتی نزدیک ترین‌ها و عزیزانشون دل‌سوزوندن؟ به اندازه‌ی من از زن بودنشون، از جنسیت‌شون و از تبعیض‌ها و مردسالاری‌ها و کمبودها متنفر شدن؟ و درنهایت اینکه آیا بقیه هم به اندازه‌ی من نسبت به ازدواج حس دل‌زدگی و دودلی پیدا کردن؟

آرزو میکردم کاش هیچ وقت از خیانت شوهرخاله خبردار نمیشدم. کاش هیچ وقت از مشکلات زندگی هانی چیزی نمیفهمیدم. کاش هیچ وقت پای درد و دل‌های فری نمی‌نشستم. کاش چشمامو می‌بستم و دردهای زندگی مادرم رو نمیدیدم! کاش گوشامو میگرفتم و صدای دردناک زن‌های اطرافم رو نمی‌شنیدم!

چاه ها و چاله‌های پیش و پس از ازدواج

طی سه ساعتی که از رفتن مهمون‌ها میگذره جز همون سه جمله‌ی پر مفهوم و گهر بار، دیگه حرفی از بابا نشنیدم... تنها پناه من اینجور مواقع فقط مامانه و البته سست‌ترین و ناامیدکننده‌ترین پناهگاه!

چهارزانو نشستم کف آشپرخونه و درحالی که ته مونده‌ی آبمیوه‌ی توی بطری رو سر میکشیدم گفتم: مامان من از آدمای مظلوم و کم‌حرف بدم میاد! حوصلمو سر می‌برن! همین بابا که الان با لحن ایراد گرفتن گفت پسره مظلوم نبود یادته واسه خواستگار قبلی به عنوان یک عیب و نگرانی گفت طرف خیلی مظلومه؟ مامان درحالی که داشت میوه‌هارو با احتیاط میچید توی جامیوه‌ای که تا مهمونی سه‌شنبه خراب نشن و داداش کوچیه که مثل من افتاده بود به جون آبمیوه‌ها هردوباهم زدن زیر خنده! گفتم خنده نداره. اصلا به جای من بابا باید بره مشاوره! هیچ وقت تکلیف منو معلوم نمیکنه... دیدی چقدر مطمئن درباره‌ی کچلی پسره در آینده نظر میداد؟ خوبه بدبخت با یه کپه مو نشسته بود روبروش... یه جوری مطمئن حرف میزنه انگار واقعا از آینده خبر داره یا همه چیز ارثیه... بابای طرف چاق باشه میگه پسره هم چاق میشه، کچل باشه میگه پسره هم کچل میشه، اخمو باشه میگه پسره هم بداخلاقه و... دوباره به حرفام خندیدن... خنده‌هاشون بیشتر از سر درد بود تا سرخوشی. چون باکمال تاسف همه می‌دونستیم حرفای من عین حقیقته.

اما من یه موضوع آزاردهنده‌تر رو هم میدونستم. موضوعی که حتی فکرکردن بهش آزارم میداد چه برسه به گفتنش... و اون این واقعیت بود که بابا به وضوح خودش رو از قضیه میکشید کنار که مبادا در آینده انگشت اتهام سمتش گرفته بشه... و بدتر از اون در عین حال که وانمود میکرد خودش رو کشیده کنار، انتقادات تند و تیزش جوری حال آدمو میگرفت و بیزارت میکرد که حتی اگر پسر شاه پریون هم میومد خواستگاری با این انتقادات آدم دلسرد و بدبین می‌شد. هیچ جوره نمی‌تونم باهاش کنار بیام. بزرگترین چالش زندگی من در تمام عمرم از بچگی تا الان کنار اومدن با بابا و پیدا کردن بهترین رفتار بوده جوری که ناراحت و عصبیش نکنه و از وقتی یادمه با وجود تلاش‌های زیادم همیشه ناکام بودم و شکست میخوردم چون اون همیشه یک مسئله برای بهونه گرفتن و عصبی شدن پیدا میکنه... اما حالا طی چهار پنج سالی که از رفت و آمد خواستگارهای مختلف میگذره من به یک نکته‌ی وحشتناک درباره‌ی بابا پی بردم: اظهار نظر بی‌پروا و کاملا بی‌اساس و بی‌پایه و اکثر اوقات زننده و منفی درباره‌ی شخصیت آدم‌ها اون هم در اولین دیدار... ای کاش حرفاش فقط در حد یک حدس و گمان درباره‌ی افراد بود اما متاسفانه طوری قطعی، بدون شک و مطمئن حرف میزنه که انگار سال‌ها اونارو میشناسه و باهاشون زندگی کرده...

اوایل بعد از هر مهمونی و خواستگاری تمام چشم امیدم به نظر بابا بود. قبولش داشتم و فکر میکردم وقتی نظری درباره‌ی کسی میده واقعا درسته و حق با اونه... کم کم وقتی نظرات ضد و نقیض و گاها بهونه‌های غیرمنطقی و قضاوت‌های عجولانه‌اش رو دیدم شک کردم و امروز در کمال ناراحتی مطمئنم بابا نه تنها خودش نمیدونه چه انتظاری از داماد آینده‌اش داره بلکه همه‌ی برداشت‌ها و نظراتش درباره‌ی افراد با بدگمانی و سوء ظن و انتقاد همراهه...

امروز فقط میدونم چه الان چه آینده فقط دو راه پیش روی منه: راه اول اینکه مطابق میل بابا کوتاه بیام و طبق نظرات اون کسیو انتخاب کنم، که در این صورت و دربهترین شرایط به فرض اینکه بابا بالاخره بتونه نسبت به یه نفر نظر خوبی پیدا کنه، و اگر تا اون موقع نترشم، یک همسر مظلوم و کم حرف نصیبم می‌شه که شاید زندگی آرومی داشته باشیم اما من بخاطر نداشتن همصحبت یا عدم وجود شیطنت و شوخی همیشه از اوضاعم ناراضی و کلافه‌ خواهم بود... و به عنوان دومین راه اینکه سعی کنم نظر خودمو به کرسی بنشونم و به حرفای بابا کمتر توجه کنم و سعی کنم آدمی رو انتخاب کنم که در عین باحال بودن و شیطون بودن آدم بدی نباشه و بشه بهش اعتماد کرد. که راه سخت‌تر و پردردسرتریه و علاوه بر سختی باید در صورت اشتباه مسئولیت همه‌ی پیامدهای بد آینده رو هم خودم تقبل کنم و احتمالا اکثر اوقات توسری بخورم و مورد انتقاد قرار بگیرم...

مامان ولی یه بار بهم گفت چه طبق نظر بابا انتخاب کنی و چه پافشاری روی انتخاب خودت باشه بعیده بابا مسئولیتی قبول کنه یا بشه بهش انتقاد کرد و اون رو مقصر دونست. چون همیشه ته همه‌ی حرفا و نظرات خوب یا بدش میگه: هرچی خودت میدونی! و این یعنی تیر خلاص! یعنی پرتاب توپ توی زمین تو! یعنی واگذار کردن همه‌ی مسئولیت‌ها به تو... بعد همیشه به عنوان دلداری اضافه میکنه: من فقط از خدا خواستم اگر مورد خوبی اومد که به صلاحت بود دهن همه بسته بشه و کارا زود و سریع پیش بره! و مطمئن باش همیشه تو ازدواج وقتی یه نفر قسمت آدم باشه همینطور میشه... طوری دهن آدم بسته میشه و خود به خود همه چی پیش میره که بعدها خودت تعجب میکنی... بعد من یاد حرفای خانم هنرمند می‌افتم. متولد 67 بود و مجرد با وجود اینکه بی‌نهایت مهربون بود و از هر انگشتش یک هنر میریخت. میگفت اجازه نداده خواستگار بیاد و هنوز هم قصدش رو نداره اما همین چند ماه پیش یه روز اومد و گفت خیلی اتفاقی یک خواستگار براش اومده و یهو همه‌چی راست و ریست شده و داره ازدواج میکنه... بعد هم دقیقا همون حرفای مامان درباره‌ی بسته شدن دهن و قسمت و اینطور چیزا رو میگفت.

اما من دغدغه‌ام شوهر نیست... بلکه حس بدیه که از تنها مرد زندگیم انتظار کمک تو این شرایط حساس رو نداشته باشم یا نتونم بهش اعتماد کنم... احساس یک گیاه بی‌خاصیت دارم که تو مرداب رشد کرده. کاملا تنها، بدون سرپناه، بی هدف، بدبخت و بی آینده... اونقدر حس بدیه که گاهی به سرم میزنه الکی و رو هوا به یکی جواب بدم و بعدش هرچی بادا باد فوقش بدبخت میشم و طلاق میگیرم...

حلقه‌ی چرخان زندگی

روز سه شنبه، نشسته بودیم رو صندلی سنگی کنار خیابون، جوری که پشتمون به خیابون باشه و رومون به سمت پیاده رو. یه کیسه پر از چیپس و پفک و آبمیوه هم کنارمون. حسابی درگیر چک کردن تلگرامش بود... گفتم هانی میگم خوبه الان بابام بیاد بزنه رو شونه‌ام بگه به به که گفتی میخوای درس بخونی؟ آره؟ خندید گفت الان هرکی این چیپس و پفکارو ببینه میفهمه میخواستیم بریم سینما و دراش بسته بوده...

گرچه مثل همیشه انقدر تیزبین بود که تشخیص داد فلان پرایده که رد شد، یه بار بعنوان اسنپ سوارش کرده ولی بازم حواسش اصلا اونجا نبود... گفت: به نظرت چرا پیام نمیده؟ از صبح خبری ازش نیست. گفتم لابد سر کلاس بوده. دوباره تلگرامش رو چک کرد. حتی تمام مدت پخش فیلم سرش تو گوشیش بود. تا اینکه بالاخره گفت: پیام داده گفته از صبح کلاس بوده بعدشم رفته سرکار. گفته توروخدا یه روز بیاین بریم بیرون باهم. منم گفتم من باهمکلاسیام بیرون نمیرم.

ترم چهارم بود که ترک تحصیل کرد و دیگه نرفت دانشگاه. و حالا بعد دو سال و خورده‌ای دوباره به ضرب و زور معدل دیپلم و با پشتوانه‌ی پول مامانش میرفت یه دانشگاه غیرانتفاعی. از همون دانشگاه‌های بی نام و نشون که شب میخوابی و صبح پامیشی میبینی تو کوچتون افتتاح شده. همین ترم اول کارگاه داشت و از شانسش تو کارگاه با یکی از پسرای ترم آخری صمیمی شده بود. اولش میگفت میخوام فقط تو کارگاه کمکم کنه که نیوفتم این درسو. کارارو بجای من انجام میده و بعد کم کم رسیده بود به اینجا که نگران پیام دادنش بود.

وقتی پیاده میرفتیم سمت ماشین و سعی میکردم راه رفتنم با اون کفشای پاشنه بلند و تنگ شبیه یک پنگوئن عقب مونده نباشه، درباره‌ی بد بودن ازدواج حرف میزد. دائم تکرار میکرد ازدواج خیلی بده! فکر کن اگه من مجرد بودم میتونستم با این پسره برم بیرون و خرش کنم... و یکی دوبار تاکید کرد که گرچه پسره قیافه نداره ولی 206 داره!

ازش پرسیدم: تو دانشگاه حلقتو دستت نمیکنی؟ گفت نه بابا من هیچ وقت دستم نیست حلقه‌ام. گفتم: ولی هانی زیاد بهش رو نده. فقط در همین حد باهاش خوب باش که کارای کارگاهتو انجام بده. یه مدت بگذره موردای بهتر از اینم پیدا میشن... خودم نمیدونم هدفم از این حرف نصیحت بود یا تشویق! از آخرین جمله‌ام پشیمون شدم.

روزهای قبل، اون شب و روزهای بعدش برام گزارش لحظه به لحظه از حرفای پسره میفرستاد. یه بار پیام میداد حالشو گرفتم! گفته میخوام احساسمون دو طرفه باشه ولی من گفتم هیچ حسی بهتون ندارم. میگفت پسره‌ خوله‌ها... فرداش پیام میداد که میخوام بعد عید یه بار باهاش برم کافه. مهربونه. دوسش دارم. و من هم هربار بسته به حال و حوصله‌ام یه جور واکنش نشون میدادم. یه بار میگفتم آره بابا خوله جوابشو نده! تازه یه سال هم از تو کوچیکتره! یه بار میگفتم آره برو ولی برو یه جای دنج که آشنا ماشناها نبیننتون... اما چیزی که ثابت بود و تغییری نمیکرد این بود که هر بار چهره‌ی آقای میم.ج شوهر هانی، میومد جلوی چشمم و خاطرات بحث‌ها و ماجراهایی که همش بخاطر پیام دادن یه دختر 30 ساله به آقای میم.ج بود. اینکه هانی میگفت دختره براش آهنگ‌های عاشقانه میفرسته! میگفت چرا به دختره نمیگه بهم پیام نده من متاهلم زنم خوشش نمیاد؟ و بعد یادم میومد که همین دیشب هانی گفته بود پسره براش فلان آهنگ رو فرستاده... چهره‌ی هانی یادم میومد وقتی میگفت من حلقه دستم نمیکنم... و صحنه‌ی روزی که آقای میم.ج حلقه‌ی نقره‌اش رو قل میداد روی میز و باهاش بازی میکرد...

گاهی ته دلم به هانی حق میدم. شاید حضور آقای میم.ج اونقدر برای همسرش دلگرم کننده و کافی نبوده که گه گداری هانی میلغزه و درگیر احساسات احمقانه میشه و معمولا حلقه‌اش رو دستش نمیکنه و نمیگه متاهله... و گاهی به آقای میم.ج حق میدم که شاید هانی اونقدر براش خوب و جذاب نبوده که جواب پیامای فلان دختر یا فلان همکار خانومش رو میده و هیچ وقت بهشون نمیگه من متاهلم! لطفا بهم پیام ندین!

میدونید گاهی فکر میکنم ازدواج شاید واقعا بده... همونقدری که هانی میگه، همون اندازه‌ای که خاله ف میگه و به همون شدتی که خاله میم.ژ تاکید داره و به همون سختی که بعضی از دوست‌هام تعریف میکنن و به همون منفوری پیام‌های کانال مشاوره، که پر از بدبختی و خیانت و غم و غصه‌اس...

و گاهی فکر میکنم خوب و بد بودن ازدواج شاید آخرش برگرده به خودمون. به عقایدمون و به کارهامون.

پنج شاخه گل رز

زنگ زد خونمون و گفت: چرا با همین دانی ازدواج نمیکنی؟ پسر خوبیه. توام که کامل میشناسیش و همو دوست دارین... فقط حیف یکم کوچیکه... میگم آخه خاله ما تا حالا درباره ازدواج حرف نزدیم... کار نداره... از همه بدتر یه شهر دیگه‌اس.

ماجرای خواستگارهامو به دانی گفته بود. دانی بیچاره هم جواب داده بود که من کار ندارم. اگر کسی با شرایط خودم بیاد خواستگاری دخترم من رد میکنم و کلی حرفای دیگه...

دیشب بهم پیام داد. ناراحت بود. گفتم بابا هنوز خبری نیست که... چهار ساله واسه من خواستگار میاد ولی هیچی به هیچی... میگفت بهت حق میدم هر تصمیمی بگیری... 

دلم رو زدم به دریا و گفتم ببین دانی من دوستت دارم. و می‌دونم اونجوری که با تو می‌تونم خوشحال و خوشبخت باشم کنار کس دیگه‌ای نمی‌تونم احساس خوشبختی کنم. اونقدری که تورو دوست دارم، آدم دیگه‌ای رو نمی‌تونم دوست داشته باشم... تو این مدت بهت وابسته شدم ولی نمیدونم روی تو چه حسابی باز کنم. میگفت تا کار نداشته باشه خانواده‌اش هم براش پا پیش نمی‌ذارن چون فلان کس تو فامیلشون با این شرایط ازدواج کرده و طلاق گرفته و حالا خانواده‌اش ترسیده شدن.

جفتمون از این وضعیتمون خسته‌ایم. از زندگی با آدمی که نمی‌تونم اندازه‌ی دانی دوستش داشته باشم می‌ترسم. از مشکلات ازدواج می‌ترسم. از تصمیمی که قراره یک عمر روی شونه‌هام سنگینی کنه می‌ترسم. از تک تک روزای آینده می‌ترسم و هربار که خواستگای میاد و به آینده فکر میکنم از زندگی بیزار میشم!

ترشی بیست و یک ساله !

چند روزی هست که دچار فوبیای ازدواج شدم!

بدین شرح که امروز دست چپ شونصدتا دختر چادری و غیرچادری و با حجاب و بدحجاب رو چک کردم ک ببینم مجردن یا متأهل !

میخواستم ب خودم دلداری بدم که هنوز وقت هست و دیر نشده و ...

و جالب اینجاس که از هر 10 نفر ، 9.99 نفر متأهل بودن و حتی موارد متأهل حامله و مادر هم مشاهده شد !!!

بنابراین عقاید و خیالات و اوهام خوش بینانه أم در کمال ملایمت و متانت به گند کشیده شد !