زنها در برابر مردها
بهش حق میدادم. با دوتا بچه و شوهر و درگیریهای زندگی متاهلی، اون شب جزء معدود فرصتایی بود که میتونست با خیال راحت برای خودش زندگی کنه. اما روی هم رفته میتونستم با اطمینان بهش بگم اونقدر که اون میره گردش و تفریح، منِ مجرد از خونه بیرون نمیرم. بخصوص از وقتی که دیگه حوصلهی رفاقت با یه پسر جدید و پیچوندن خونه و دور دورهای چند ساعته رو ندارم. ضمن اینکه همهی این نوع گردشها هم برای من همیشه با استرس و نگرانی همراهه. بنابراین اون شب هم برای یک زن سی و چند ساله یا به عبارتی مادر دوتا بچه و هم برای یک دختر بیست و چند سالهی مجرد، فرصتی بود برای گردش با خیال راحت.
نیم ساعتی که توی راه بودیم از هر دری حرف زدیم. از هانی که جدیدا میرفت مشاوره به این امید که هم به خودش هم به م.ج ثابت بشه میتونن ادامه بدن یا باید طلاق بگیرن! خاله ف با حرص میگفت: هانی دیوونه اس. باید طلاقشو بگیره. این مشاوره رفتنا فقط اتلاف وقته. آخه م.ج هم دوستش نداره. خودش گفته نمیخوامت. فقط میخواد اذیتش کنه و گفته طلاق نمیده. بعد باهم بخاطر همهی سالهای جوونی هانی که دود شده بود، حسرت میخوردیم. خاله میگفت: باور کن الان همهی زندگیها همین شده. زنای بیبند و بار و مردهای هوس باز. زندگیها دیگه دووم نداره. دور و بر خودت رو نگاه کن. کدوم زن راضیه از زندگیش؟ کاش حداقل یه جوری بود که زنا هم میتونستن چندتا شوهر داشته باشن! بعد حرف کشیده شد به ضد زن بودن اسلام و همهی ظلمهایی که در همهی سالهای خلقت، در حق خانومها میشد. میگفت: اتفاقا همین چند روز پیش که داشتیم حرف میزدیم هممون میگفتیم ف نمیدونه ازدواج چیه وگرنه ازدواج نمیکرد. کاش میشد هیچ وقت ازدواج نکنی! فری رو یادته؟ چقدر دلش میخواست ازدواج کنه؟ الان ازش بپرسی بهت میگه که چقدر پشیمونه. وقتی بهش میگفتم خانوادهی من جوری نیست که بتونم ازدواج نکنم و مستقل باشم، میگفت: آره میدونم. مشکل اکثر زنا همینه، اصلا مشکل اینه که همه فکر میکنن زن تا ازدواج نکنه و نره زیر یوغ یه مرد نمیتونه مستقل بشه! بعدم که ازدواج میکنه بیچاره میشه. الان خودت رو نگاه نکن، بخدا داری کیف دنیا رو میکنی. هرجابخوای بری، هرکار بخوای بکنی... بعد ازدواج برای هرکارت باید جواب پس بدی... و میگفت و میگفت. از خیانتها، بیمهریها، تنوع طلبیها و...
یک ساعت بعد وقتی روی سنگ فرش خیابون قدم میزدیم من متعجب بودم از نگاههای کشدار مردهای پیر و جوونی که کنار همسراشون راه میرفتن و در کمال وقاحت چشمچرونی میکردن. بهش گفتم: وای خاله! من اصلا حاضر نیستم تحمل کنم شوهرم اینجوری به زنا نگاه کنه! ببین چقدر پررو و وقیحن! داره کنار زنش راه میره و هیکل بقیه رو دید میزنه. درحالی که توی تاریکی سعی میکرد رون مرغ کبابی رو جدا کنه گفت: همهی مردا نگاه میکنن. بعدشم اونا وقتی چشم چرونی میکنن که زنشون حواسش نیست. توام مثل اون زنا نمیفهمی شوهرت به کی نگاه میکنه.
اون شب گرچه هردوی ما تونستیم بدون نگرانی تا نصفههای شب وقت بگذرونیم و گپ بزنیم، اما تو راه برگشت من پر بودم از گله و شکایت و بغضهای فروخورده و حسهای بد دلزدگی و نفرت و نارضایتی... از خودم میپرسیدم انقدر که من اطرافم مشکلات زندگی متاهلی رو دیدم آیا بقیهی دخترا هم این دردها رو دیدن؟ مثل من از نزدیک مشکلات رو حس کردن؟ به اندازهی من پا به پای اطرافیان برای زندگی بقیه و حتی نزدیک ترینها و عزیزانشون دلسوزوندن؟ به اندازهی من از زن بودنشون، از جنسیتشون و از تبعیضها و مردسالاریها و کمبودها متنفر شدن؟ و درنهایت اینکه آیا بقیه هم به اندازهی من نسبت به ازدواج حس دلزدگی و دودلی پیدا کردن؟
آرزو میکردم کاش هیچ وقت از خیانت شوهرخاله خبردار نمیشدم. کاش هیچ وقت از مشکلات زندگی هانی چیزی نمیفهمیدم. کاش هیچ وقت پای درد و دلهای فری نمینشستم. کاش چشمامو میبستم و دردهای زندگی مادرم رو نمیدیدم! کاش گوشامو میگرفتم و صدای دردناک زنهای اطرافم رو نمیشنیدم!