کاش بازگردی و آغازِ قصه این بآشد

بعد رفتــــنَت ...
نآگهان، تمامِ روزهآ شب شد.
سیصد و شصت و پنج روزِ هر سآلم
مآجرایِ تلخِ دل سپردن شد.
رفتی و دیوِ بیمارِ غم ...
قصه گویِ هزآر و یک شب شد.
آسمان غرید ...
ابرهآیِ تیره بخت باریدند ..
نآگهان، کوچه هایِ خاطرات ،
غرقِ سیلابِ « بی تو بودن » شد .
رفتی و ...
غرور و شادی اَم بین غصه ها گم شد .
نآگهان
یک ستاره از آسمانِ هستی اَم کم شد .
ف.دال
