کاش بازگردی و آغازِ قصه این بآشد

 

 

 

بعد رفتــــنَت ...

نآگهان، تمامِ روزهآ شب شد.

 

سیصد و شصت و پنج روزِ هر سآلم 

مآجرایِ تلخِ دل سپردن شد.

 

رفتی و دیوِ بیمارِ غم ...

قصه گویِ هزآر و یک شب شد.

 

آسمان غرید ...

ابرهآیِ تیره بخت باریدند ..

نآگهان، کوچه هایِ خاطرات ،

غرقِ سیلابِ « بی تو بودن » شد .

 

رفتی و ...

غرور و شادی اَم بین غصه ها گم شد .

نآگهان

یک ستاره از آسمانِ هستی اَم کم شد .

ف.دال

 

مکن ای صبح طلوع ...!

 

تو زندگی از خیر بعضی چیزا باید گذشت ...

نمونه اش : خوندن مدل سازی ساعت 02:45 بامداد !

مغزی که نــَـم کشیده !

 

بگوید برویم پیاده روی .

بعد دست در دستِ هم خیابان ها و کوچه ها را متر کنیم...

بدویم ... باران ببارد ...

ولی نم نم ! نه آنقدر که این سینوزیتِ لعنتی باز خودی نشان بدهد.

وسطِ یک کافه ی شلوغ میزِ دو نفره ای پیدا کنیم. او روبروی من باشد...

حالا گل رز سرخ و شمع هم نبود مهم نیست .

گارسون بگوید : « چی میل دارید؟ »

بعد من همه ی شکلاتی های منو را سفارش بدهم!

بیخیالِ صورتحساب ...

برویم پارک . شهر بازی ! هیجان های چند دقیقه ای.

کنار یک دریا آتشی باشد و او گیتار بزند . یا ترانه بخواند

گیجِ صدایش باشم و خوابم ببرد ...

ناگهان مادر داد بزند : « بیدار شو دخترجان ظهر شد! »

ف.دال

 

 

+ گشتم نبود ، نگرد نیست !

+ عاشق شدنای الانم همش شده خاله بازی و گرگم به هوا

 

شبِ آرزوها

 

آرزوهایم چه شد ؟

شاید ، آنقدر در مردابِ این زندگیِ پیچ در پیچ فرو رفته ام ...

که حتی فراموش کردم آرزوهایم را کجا جاگذاشته ام!

پشت کدام پنجره؟ رویِ کدام پیشخوان ...

آرزوهایِ بیچاره ام... لابد با چشمِ گریان در جستجوی من است.

 

شاید ، آنقدر درگیرِ پیله های تنهایی و دلتنگی بوده ام

که نفهمیدم چه کسی ، و کِی آرزوهایم را دزدید ...

مَحوِ کدام خاطره بودم ؟ غرقِ کدام احساس ؟

 

آدم های بی آرزو زود میمیرند ... شبیهِ قاصدک ، وسطِ طوفان

یا مثل همین شاخه های گلی که به هم هدیه می دهیم.

 ف.دال