تعصب روی درهای بسته

شمارو نمیدونم اما تو خانواده‌ی ما رسمی به اسم "در زدن قبل از ورود" وجود نداره... البته فقط برای ورود به اتاق بچه‌ها چنین قانونی نیست و اگر ما بخوایم بریم تو اتاق مامان و بابا که بیشتر شبیه انباریه تا اتاق، باید حتما در بزنیم! به هرحال این هم نوعی از والدین سالاری هستش که بدون شک تو خونه‌ی ما نقش پررنگی داره!

در هر صورت به لطف همین والدین سالاری و استبداد محض، بابا دو سه باری مچ منو در حال فیلم دیدن گرفته! اون هم دقیقا وقتی گفتم من درس دارم و در اتاق رو بستم که مثلا درس بخونم... این اتفاقات باعث شد بابا مالیخولیای درهای بسته بگیره. یعنی نسبت به بسته بودن در اتاق من آلرژی پیدا کرده و فکر میکنه لپ تاپ، بی قید و شرط، برابر است با دیدن فیلم! بد نیست که به جز مالیخولیای درهای بسته، فوبیای لپ تاپ رو هم به بیماری‌های فوق روانی بابا اضافه کنم!

امروز سر این موضوع دعوا کردیم. دقیقا همین امروز که تصمیم داشتم درس بخونم گیر داد در باید باز باشه! حالا مجبورم روبروی در باز اتاق بشینم و با ترس و دلهره این پست رو بنویسم و دائم سعی کنم تمرکز کنم و صدای ناهنجار و جیغ بقیه‌ی رو تحمل کنم و هر خط از جزوه رو پنج بار بخونم!

رها کردن آرزوها

تمرکز ندارم. حداقل 20 دقیقه روی یک صفحه درجا میزنم. نگران فردام و پس فردا و روز بعدش... اینکه نمیدونم فردا برم یا نه... اینکه نمیدونم بابا پس فردا میره یا نه... اینکه نمیدونم روزای بعدش این تغییری که دلم می‌خواد ایجاد میشه یا نه!

تو یه کتاب خوندم تا وقتی دائم نسبت به چیزی احساس نیاز کنین و حس کنین زندگی بدون اون اتفاق یا بدون اونی که میخواین ممکن نیست، نمیتونین به دستش بیارین. باید اول به داشتنش فکر کنین، به اینکه چقدر حس خوبی میده بهتون، تصور کنین که الان اونی که میخواین رو دارین و بعد رهاش کنین... رهاش کنین تا بدستش بیارین! و به نظر من این رها کردن یعنی همون توکل کردن. مامان ته هر بحث عارفانه‌اش همیشه میگه همه چیزو بسپر به خدا و دیگه نگران نباش! این جمله رو هزاربار شنیدم و هنوز یاد نگرفتم واقعا از ته دل همه چیزو بسپرم به دست کسی که هرکاری ازش برمیاد.

اسم کتاب: اسرار کوانتومی موفقیت_نوشته‌ی ساندرا آنه تیلر

rax_20171110_234739.jpg

39

خوندن اکثر وبلاگ‌های بروز شده،

جمع کردن صد و پنجاه و هفت آشغال از روی فرش،

چت کردن با نصف کانتکت‌ها،

شیش هزار بار رفرش کردن اینستا،

زل زدن به پایه‌ی نقره‌ای اون مبل قهوه‌ایه،

و

.

.

هنوزم نمیخوام درس بخونم!

چگونه خود را به کشتن بدهیم ؟

آخرین درسی که از خوندنش لذت بردم فیزیک بود. چه فیزیک دوره ی دبیرستان (به یاد استاد نوید)

چه فیزیک یک و دوِ دانشگاه !

بعد از اون نه می تونم درسی بخونم، نه دلم میخواد !

احساس میکنم خنگ شدم!

بعضی وقتا یک ساعت شایدم بیشتر رو یه خط می مونم...

فکر و خیال دَس از سرم برنمی داره!

سه تا امتحانِ فردا !!! وقتی به عمقِ فاجعه دقت میکنم تا مغزِ استخونم تیر میکشه...

من آدمِ یک جا نشستن و سه چهار ساعت پشت سرِ هم درس خوندن و جویدن جزوه و کتاب و نمونه سوال نیستم!

از اولش نبودم ... ولی از وقتی اومدم دانشگاه وضعیت بدتر شد.

شیش ترمِ که زندگیم از شدت یکنواختی شده مثل دویدن روی تردمیل...

گرچه اون وسطا یه آدمایی اومدن و رفتن ... که الف.ح.معصومی از همشون پررنگ تر بود...

ولی راه دادنِ همه ی اون آدما به زندگیم بخاطر فرار از همین روزمرگیِ لعنتی بوده و هست!

دو سه روزیه که از الف.ح.حقیقیان هم خبر ندارم زیاد.

فقط در حد یک شب بخیر و خوب بخوابی!

یکم بخاطر امتحانا، یکمم به خاطر اینکه احساس میکنم مثل قبل نیست.

شاید اینجوری بهتره ... حداقل دیگه لازم نیست نسبت بهش احساس مسئولیت داشته باشم.

هنوزم یه وقتایی به این فکر میکنم که نکنه رَد کردن اون آقای مهندسِ آرمان گرا کارِ اشتباهی بوده!

ولی خب قطعا اگه پایِ الف.ح.حقیقیان وسط نبود، بیشتر روش فکر میکردم.

و چه بسا الان رفته بودم قاطی مرغا ...

شدیدا دلم میخواد یه روز بیخیالِ این درس و دانشگاه و نمره ی پاسی و حل تمرین و چه و چه بشم...

برم دنبال چیزایی که دوست دارم...

پیانو ! نجوم ! شعر ! ادبیات ! کتاب ! کافه گردی ... پیاده روی با خیالِ راحت...حتی مسافرت!

ولی به قولِ شهرزاد : همیشه اونجوری نمیشه که ما فکر میکنیم ....

 

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه بر آنم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم 

#فروغ _ فرخزاد

 

مرگِ یهوییِ آقای ر ، همسایه ی دو طبقه بالاتر باعث شده همش به این فکر کنم که چقدر مرگ نزدیکه ! 

1

چه جوری میشه درس خوند وقتی هر تیکه از مغزم یه جاس ؟

فرجه ها آمد !

چون می گذرد غمی نیست

 

یه هفته اس درگیرِ این سرماخوردگی و سینوزیت لعنتی ام ... بخاطر اون نظریه ی مزخرفِ بـُخور :/

داغون ... مثل فلک زده ها همش رو تخت افتادم، تب و بدن درد و ...

یه نفر نیومد بپرسه چه مرگته عزیزم :) 

بازم معرفتِ بابا ، که مهربون شده بود و گفت بریم دکتر ...

گرچه آخرشم خودم رفتم! چقدر هم که باج گرفتن ازم... به یه مریضِ بدبخت هم رحم نمیکنن نامردا!

امتحانا هم که دیگه داره میاد ...

این ترم یه جوری گند زدم که جمع کردنش غیرممکنه تقریبا :/ گند پشتِ گند ! خیلی هم شیک :)

مامان بزرگ دیشب عمل شد... ایشالا بهتر شه که حداقل یه مشکل کم شه.

آقای الف.ح.حقیقیان هم مثل من گند زده تقریبا ... اونم بیماره بیچاره :))

راه رفتنم تو دانشکده همش شده با هول و هراسِ دیدنِ میم.پ.ف ... بد زدم تو پرش ...

همین یه کارم مونده که تو دانشگاه بعدِ اون همه آسه رفتن و آسه اومدن، با یه پسر دوست باشم...

اونم نه یه ماه دو ماه ... پنج سال!

تازه بعدشم حسابمون با کرام الکاتبین بود که آخرش بیاد مارو بگیره یا نه :))))

من که از تصمیمم پشیمون نیستم! گورِ بابایِ کسایی که فکر میکنن اشتباه کردم!

اون وسط چیزی که ناراحتم کرد حسودی هایِ زیر پوستیِ دوستِ عزیزم خانم ف.نون بود!

مکن ای صبح طلوع ...!

 

تو زندگی از خیر بعضی چیزا باید گذشت ...

نمونه اش : خوندن مدل سازی ساعت 02:45 بامداد !