-|62|-

برای رسیدن به دو میدون بالاتر سوار اتوبوسی میشم که میدونم یه ربع الکی خیابونارو دور میزنه و کلی پیچ میخوره تا برسه! نمیدونم چرا ولی همیشه این تمایل به کِش دادن تو همه‌ی کارام بوده و هست. بخصوص موقع مواجه شدن با حقیقت و تغییر... انقدر ازش فرار میکنم تا آخر یه جا مجبور میشم قبولش کنم و باهاش کنار بیام.

این روزا خیلی کسل کننده‌اس. دیگه دیدن خرسِ مهربونِ سیبیلویی که صبح‌ها به مجض رسیدنش سعی میکنه با نشاط بپرسه: "از زندگی راضی هستین؟" هم شادم نمیکنه!

امروز کار ادیت عکس پرسنل فلان شرکت رو سپردن به من. در مجموع بیستا عکس بود که فقط باید اندازه‌هاشونو تغییر میدادم. اما منِ مریض ده دقیقه میخ میشدم رو هر عکس و سعی میکردم صداشو تصور کنم یا از روی چهره‌اش خصوصیات اخلاقیش رو حدس بزنم... به هر حال خوشحالم که مدیرعامل بدخُلقشون متوجه این بیماری روانشناسانه‌ی من نشد.

مثل من نباشید!

حالا بعد یک هفته دیگه میدونم کارایی که بهم میگن رو لازم نیس خیلی هم جدی بگیرم و سریع تمومشون کنم یا اینکه هرروز راس ساعت تو شرکت باشم و تا آخر وقت بمونم!

بلکه حتی باید ساعت حضورم رو کمتر کنم که از رفتن به جهنم خلاص بشم، یا کارهامو بیشتر طول بدم که وظیفه‌ی جدیدی بهم ندن!

میبینید؟ به همین راحتی آدما یاد میگیرن که از زیر کار در برن و در انجام مسئولیت‌ها کوتاهی کنن!

اینجا یک صدف مینویسد :|

اولین روز وسط دفترِ باب اسفنجیم نوشتم که: "احساس یک صدف چسبیده به کشتی رو دارم! بی‌خاصیت  و مزاحم! و کند کننده‌ی حرکت!"

امروز حس استقلالم تو راه برگشت به خونه وصف ناپذیر بود. حس میکردم واقعا کاری نیست که من از پس انجام دادنش برنیام، فقط کافیه صبر داشته باشی و تلاش کنی. کاری که تو تمام این سال‌ها هیچ وقت انجام ندادم.

اما هنوز هم اون حس روز اول دست از سرم برنداشته، چون کپی کردن اطلاعات از شرکت‌ها تو یه فایل Word قطعا کار خاص و مهمی نیست و هربار که مدیرعامل از پشت سیستمم رد میشه حس میکنم با خودش میگه: "دلش خوشه بهش کار دادیم!"

54

روز اول مهندس و دکتر و عناوین و القاب رو قاطی میکردم! به هرکی مهندس بود میگفتم دکتر، به دکترا میگفتم مهندس!

شاکی هم میشدن حسابی! الان اوضاعم بهتره، دارم لقب‌ها و سمت‌ها و سلسله مراتب رو کم کم بلد میشم.

کلا ده نفر بیشتر نیستنا :|

جمع کنید این دکتر بازیاتونو به مولا :|

دکی جون

ملاقات امروزم با آقای دکتر بهم یاد داد که هیچ وقت نباید بعد اولین دیدار، درباره کسی قضاوت کرد.

به هرحال دیشب از استرس نتونستم بخوابم و حجم کاری امروز برای خرس تنبلی مثل من یکم زیاد بود!

استیصال

بجای اینکه سعی کنم اون کتاب 900 صفحه‌ای رو بخونم یا کارایی که گفته رو انجام بدم، همش اون دوتا چشم وَق زده‌ی پر از احساس انزجار میاد تو ذهنم و ژست مغرور و فیلسوف‌گونه‌اش وقتی داره میگه: تو این دو روز چیکار کردی پس؟ بهتره استادتو عوض کنی من حوصله‌ی دختر خنگی مثل تورو ندارم!

دانشجوی خنگی که من باشم.

45 دقیقه تاخیر داشت! صبحانه صرف شد، چایی که برام آورده بودن از آب آبسرد کن سرد تر شد و بالاخره آقای دکتر تشریف آورد. خشن، رُک و از خود متشکر با پیراهن چهارخونه‌ی زرد و مشکی و قد بلند!

سعی کردم در حال حرف زدن لبخند بزنم، لرزش دستمو پنهان کنم و بیشتر به چهره‌اش نگاه کنم تا یکم فضای متشنج و استرسی اونجا تعدیل بشه اما نه تنها اینطور نشد بلکه آقای دکتر قطعا با خودش فکر کرده این دختره‌ی روانی چطور هشت ترم تو دانشگاه دووم آورده و پرتش نکردن بیرون!

سوالایی که پرسید همه از همون درسی بود که بهش علاقه داشتم، نه فقط به درسش بلکه عاشق استادش با اون موهای بانمک و عینک مستطیلی و مدل حرف زدن بامزه‌اش هم بودم، و سر کلاس شیش دنگ حواسم جمع درس بود! با این حال حتی یک سوال رو هم نتونستم درست جواب بدم. 

نهایتا در حالی که منفور ترین چهره رو از خودم در ذهن آقای دکتر و بقیه ساخته بودم با طومار وظایفی که برای روز شنبه نوشته بود از شرکت اومدم بیرون. دلم میخواست مستقیما برم زیر یه ماشین و از این خفت و بدبختی خلاص شم.

دائما نگاه عاقل اندر سفیهش میومد تو ذهنم و صداش تو مغزم تکرار میشد: من از دانشجوهایی که میخوان فقط این واحدو پاس کنن و برن بدم میاد بنابراین تا شنبه فکراتو بکن که اگر نمیتونی اونجوری که من میخوام عمل کنی، بگم مسئول کارآموزیتو عوض کنن.

گاوهای پشتِ میز نِشین

یه عده میگن خدا خرو میشناخت که بهش شاخ نداد. خدا قطعا گاو رو هم میشناخته اما خب در کمال تعجب بهش اجازه داده گاهی اوقات بشینه پشت میز و یا حتی بره سر کلاس به بچه‌های مردم درس بده. 

یه ساعت پشت تلفن بهش میگم من راهم دوره نمیتونم دوباره نامه بگیرم و کلی وقتمو هدر بدم، با هزار بدبختی همین جارو پیدا کردم و...

آخرش میگه به هرحال نمره‌ی تو دست منه!

و این یعنی خفه شو! 

جوجه دانشجوی خنگ

وقتی داشتم فرم مشخصات رو پر میکردم، یا تو یک ساعتی که منتظر بودم جلسه‌ی آقای مهندس تموم شه، فهمیدم که با این سطح معلومات و مهارت فقط باید برم بمیرم! کار و شغل پیشکش.

اما بازم با اعتماد به نفس، از هرکی بیاد خواستگاری انتظار دارم با کار کردن زنش در آینده، مشکلی نداشته باشه.