45 دقیقه تاخیر داشت! صبحانه صرف شد، چایی که برام آورده بودن از آب آبسرد کن سرد تر شد و بالاخره آقای دکتر تشریف آورد. خشن، رُک و از خود متشکر با پیراهن چهارخونه‌ی زرد و مشکی و قد بلند!

سعی کردم در حال حرف زدن لبخند بزنم، لرزش دستمو پنهان کنم و بیشتر به چهره‌اش نگاه کنم تا یکم فضای متشنج و استرسی اونجا تعدیل بشه اما نه تنها اینطور نشد بلکه آقای دکتر قطعا با خودش فکر کرده این دختره‌ی روانی چطور هشت ترم تو دانشگاه دووم آورده و پرتش نکردن بیرون!

سوالایی که پرسید همه از همون درسی بود که بهش علاقه داشتم، نه فقط به درسش بلکه عاشق استادش با اون موهای بانمک و عینک مستطیلی و مدل حرف زدن بامزه‌اش هم بودم، و سر کلاس شیش دنگ حواسم جمع درس بود! با این حال حتی یک سوال رو هم نتونستم درست جواب بدم. 

نهایتا در حالی که منفور ترین چهره رو از خودم در ذهن آقای دکتر و بقیه ساخته بودم با طومار وظایفی که برای روز شنبه نوشته بود از شرکت اومدم بیرون. دلم میخواست مستقیما برم زیر یه ماشین و از این خفت و بدبختی خلاص شم.

دائما نگاه عاقل اندر سفیهش میومد تو ذهنم و صداش تو مغزم تکرار میشد: من از دانشجوهایی که میخوان فقط این واحدو پاس کنن و برن بدم میاد بنابراین تا شنبه فکراتو بکن که اگر نمیتونی اونجوری که من میخوام عمل کنی، بگم مسئول کارآموزیتو عوض کنن.