-|113|-

وقتی خوب فکر می‌کنم میبینم بخش اعظمی از زندگی و دوران جوانیم رو دائما در انتظار بودم! منتظر رسیدن یک روز خوب، منتظر روبرو شدن با یک آدم خوب، منتظر رخ دادن یک تغییر بزرگ، منتظر مرگ، منتظر مرگ، منتظر مرگ... مرگی که آخرین راه چاره بود برای همه‌ی انتظارهایی که به پایان و نتیجه نرسید!

و خب تازگی‌ها بیشتر از هروقت دیگه‌ای زندگیم حرومِ انتظار برای زنگ تلفن شده... تا چند وقت پیش منتظر زنگ تلفن برای امر خیر و جدیدا منتظر تماس از جاهایی که رفتم مصاحبه برای کار!

فراری!

اینکه چرا این روزها دائم از نوشتن فرار میکنم و روز به روز ترسم از باز کردن صفحه‌ی وبلاگم بیشتر میشه، دلیلش ساده‌ست! فرار از خودم...!

اینجا من همیشه بی‌نقاب و بدون تظاهر همه‌ی اونچه که تو فکر و زندگیم گذشته رو نوشتم و حالا روز به روز از روبرو شدن با خود واقعیم بیشتر می‌ترسم. خیلی از اوقات وقتی میام که حرف دلم رو بنویسم در کمال درماندگی میفهمم که چقدر حسودم! چقدر بداخلاقم! چقدر بی‌حوصله‌ام! یا حتی چقدر خائن‌ام! و به این ترتیب حالا به جایی رسیدم که حس میکنم دیگه نمیتونم خودمو دوست داشته باشم. نمیتونم خودم و کارهام و تصمیماتم و احساساتم رو توجیه کنم و دیگه مثل قبل از خودم بودن لذت نمیبرم... دیگه نمیتونم خودمو از خطاهام تبرئه کنم و نمیتونم بدون عذاب وجدان اشتباهاتم رو قبول کنم...

و همه‌ی این‌ها ذوقم رو کور کرده و مغزم رو قفل! چی بدتر از اینکه خودت برای خودت غریبه و غیردوست‌داشتنی باشی؟!

شهرِ ارواح!

خیلی عجیب و ناخوشاینده که وقتی دقت میکنی میبینی جهنم بعد از این همه سال هیچ تغییری نکرده! هنوز همون دیوارهای کاه‌گلی و خونه‌های قدیمی، همون کوچه‌های خالی و خیابون‌های خلوت، همون درخت‌های کاج‌ِ پیرِ مرموز، همون مغازه‌های بی‌مشتری، ویترین‌های ساده‌ی بدون جذابیت و همون قبرستون قدیمی و پر از قبرهای بی‌نام و نشونِ آجری!

سالهاست که همون تندیس‌ها و المان‌های خاک‌گرفته‌ و قدیمی وسط میدون‌ها پابرجاست، و هنوز ذرات خاک توی هوا معلقه و هنوز رنگ این شهرِ نفرین شده خاکی و نارنجیه و توی هواش بوی مرگ موج میزنه و انگار روی صورت مردمش انقدر خاک نشسته که برای دیدن چهره‌ی واقعیشون یا برای دیدن لبخندهاشون باید روی صورتشون دست بکشی تا از شر نقاب‌ها خلاص بشن!

جهنم یک شهر مُرده‌ست با آدم‌های دل‌مُرده‌ای که بیرون از قبرها نفس میکشن! مردهای زمخت و زن‌های خاله‌زنکی که با چشم‌های کنجکاو و قضاوت‌گرشون خیره خیره نگاهت میکنن و زیرلب و درگوشی از هم میپرسن، فلانی دخترِ کیه؟ فلانی پسرِ کیه؟

جهنم یک نقطه‌ی کوچیکِ فراموش شده روی نقشه‌ی جغرافیاست! شهر مسخ شده‌ی بی‌روحی که قلبش کُند و بازحمت می‌تپه اما هرگز نمی‌ایسته!