وقتی خوب فکر می‌کنم میبینم بخش اعظمی از زندگی و دوران جوانیم رو دائما در انتظار بودم! منتظر رسیدن یک روز خوب، منتظر روبرو شدن با یک آدم خوب، منتظر رخ دادن یک تغییر بزرگ، منتظر مرگ، منتظر مرگ، منتظر مرگ... مرگی که آخرین راه چاره بود برای همه‌ی انتظارهایی که به پایان و نتیجه نرسید!

و خب تازگی‌ها بیشتر از هروقت دیگه‌ای زندگیم حرومِ انتظار برای زنگ تلفن شده... تا چند وقت پیش منتظر زنگ تلفن برای امر خیر و جدیدا منتظر تماس از جاهایی که رفتم مصاحبه برای کار!