اینجا در اعماق جنگل تاریک و در این روز بخصوص، زمان به حدی کند و کِش‌دار میگذره، که هروقت به ساعت نگاه میکنم، شک میکنم نکنه ساعت خرابه؟!

سمور لِخ لِخ کنان از کنارم رد میشه و یک تکه از درخت‌ِ مُرده‌ای که رنگش مثل گچ سفیده رو می‌ندازه روی میز، بعد دوباره لِخ لِخ کنان دور میز می‌چرخه و یواش یواش رنگ گچیِ بی‌روح، جای خودش رو به یاسیِ دلنشین و زیبا میده، بوی تندِ رنگ مشامم رو پر میکنه، احساس میکنم ذرات سفیدِ معلق توی هوا، درست روی مردمک چشمام میشینه... یک هاله‌ی سفید جلوی دیدم رو میگیره و دردِ سمج و بی‌رحمی توی پاهام تاب میخوره، با خودم فکر میکنم که چقدر دلم چای داغ میخواد یا یک بستنی خنک زیر نورِ گرم آفتاب یا مثلا یکم هوای تازه...! تصویر خودم رو توی شیشه‌ی خاک گرفته‌ی اتاق میبینم، جنگل طوری منو جادو کرده که بعید نیست همین روزها منم مثل بقیه به یک درختِ خشک‌شده‌ی بی‌روح تبدیل شم!

بعد به سمور نگاه میکنم که همچنان آهسته و از روی خونسردی کاراش رو انجام میده... تنظیماتِ پیش‌فرضِ سمور روی حالت اسلوموشنه و مِس مِس کردن جزء جدا نشدنی شخصیتشه... بنابراین از روی ناچاری دنبال جایی برای نشستن میکردم چون میدونم حالا حالاها باید فضای سنگینِ اتاق و بوی تند رنگ‌ها رو تحمل کنم!