اونی که مدعی بود

يهو پیداش شد. دقیقا همون لحظه‌ای که نباید. خودش گفت دوستت دارم. دائم اصرار میکرد که عاشقتم، که تو راهروها وقتی میدیدمت همه‌ی حواسم به تو بود. گفت بذار بهت پیام بدم، ببینمت باهات حرف بزنم... گفت مهلت بده عاشقت کنم. که توام دوستم داشته باشی... 

و یهو رفت. درست اون لحظه‌ای نباید. وقتی بهش اجازه دادم تو صدام کنه، وقتی باهاش کنار اومده بودم و داشتم به اصرارهای بچگانه‌اش عادت میکردم...

همیشه هم اینطور نیست که شعار بدیم آآآآدت نمیکنیم. بعضی وقتا یهو چشم باز میکنیم و می‌بینیم بهش آآآدت کردیم.

کلمات را قورت ندهیم

من نمیتونم تحمل کنم یه خرس گنده مثل بچه‌های دو ساله هی بهم بگه من دلم تنگ شده، من دوست دارم، من عاشقتم. دلم میخواد بهش بگم خفه شو لعنتی یکم بزرگ شو ابله!

ولی قند تو دلم آب میشه وقتی دانی همین کلمات رو میگه. و دلم میخواد بال دربیارم و برم بغلش کنم و بگم دورت بگردم الهی :)

و این دقیقا مصداق عینی عدم رعایت برابری و مساوات بین افراد و به معنی قائل شدن تبعیض بین دو شخصه :|

47

چرا من همیشه فکر میکنم پشت هر پیامی که یه آدم جدید بهم میده، یه دسیسه ای هست؟

چرا همیشه باید یه جوری مواظب حرفام باشم که انگار دائم یه نفر داره منو امتحان میکنه؟

+ بعد این همه مدت یه نفر داره میگه از دو سال پیش منو تو دانشگاه دیده و حالا میخواد سفره ی دلشو باز کنه... این مدت کجا بودی؟ چرا امشب؟ اونم تو این وضعیتی که دقیقا نمیدونم چی باید از خدا بخوام ...