يهو پیداش شد. دقیقا همون لحظه‌ای که نباید. خودش گفت دوستت دارم. دائم اصرار میکرد که عاشقتم، که تو راهروها وقتی میدیدمت همه‌ی حواسم به تو بود. گفت بذار بهت پیام بدم، ببینمت باهات حرف بزنم... گفت مهلت بده عاشقت کنم. که توام دوستم داشته باشی... 

و یهو رفت. درست اون لحظه‌ای نباید. وقتی بهش اجازه دادم تو صدام کنه، وقتی باهاش کنار اومده بودم و داشتم به اصرارهای بچگانه‌اش عادت میکردم...

همیشه هم اینطور نیست که شعار بدیم آآآآدت نمیکنیم. بعضی وقتا یهو چشم باز میکنیم و می‌بینیم بهش آآآدت کردیم.