سه روز آزمایشی
به شکل احمقانهای خودمو در گردابِ سیاهِ یک کارِ سخت انداختم!
به شکل احمقانهای خودمو در گردابِ سیاهِ یک کارِ سخت انداختم!
تمام سهمِ من از پنجرهی بزرگِ اتاقِ جدیدم، منظرهی یک دیوارِ آجری غرق در لکههای نامنظمِ سیمان، یک باریکۀ کوچیک برای رفت و آمدِ هوا و یک ملحفهی ضخیم سفید با گلهای قرمزه که بیرحمانه و با تمام وجود از عبورِ نور آفتاب جلوگیری میکنه!
کبریت یواشکی از مستأجرهایی که قراره جایگزین ما بشن عکس گرفته بود، زن و مرد تقریبا مسنی که با وسواس خونه رو یک بار روز و یک بار شب بازدید کردن و به گفتۀ کبریت: "حتی سیفون دستشویی رو هم امتحان کردن!"
با خودم فکر کردم که کی قراره بعد از من صاحبِ اون اتاق دنجِ خنک و پنجرهی رو به آسمونش بشه؟ اصلا کاش میشد پنجره رو هم با خودم میاوردم اینجا!
روزی که بابا بعد از هفتهها جستوجو، بالاخره خبرِ خرید خونه رو بهمون داد، بعنوان یکی از محاسن انتخابش میگفت: "به جز حیاط، منظرهی روبهرومون هم خیلی خوبه، از توی پذیرایی کوه دیده میشه!"
البته راست هم میگفت کوه دیده میشد، ولی قبل از اینکه یکی از همسایهها تصمیم به ساختِ یک آپارتمان چند طبقه اون هم درست پشت دیوار حیاطمون بگیره! هرچند الان هم کوه دیده میشه ولی به زحمت و از پشت تیرهای آهنیِ زمخت و بلندی که جلوی دیدمون قد علم کردن!
به هرحال با وجودِ اینکه اتاقِ جدیدم رو دوست دارم و نگرانِ حیاطِ زشت و خالیِ پشتِ پنجره هم نیستم چون میدونم بابا به زودی با هنرها و گلها و خلاقیتهاش، سبز و زندهاش میکنه، اما یاد و خاطرهی پنجرهی رو به آسمونِ خونهی قبلی تا مدتها توی ذهنم میمونه...
جواب به این سوال که: اگر تو یک اتاق تاریک گیر کرده باشم، چطور میتونم با کمک ساعت مچی پریز برق رو پیدا کنم، میتونست در استخدامم تأثیرگذار باشه!!! و من ترجیح میدم توی اتاق تاریک بمیرم!
حتی توی خواب هم نمیدیدم یه روز از راننده اسنپ بخوام ضبطشو خاموش کنه و حتی خجالتزده توی آینه به چشمای از حدقه دراومدهاش نگاه کنم و ادامه بدم: "رادیو هم اگه خاموش باشه ممنون میشم!" و همزمان ته دلم دعا کنم که از ماشین پرتم نکنه بیرون یا به موقع به مقصد برسونهام!
برای منی که تعداد خط قرمزهام از انگشتهای یک دست هم کمتره و تا جایی که امکان داشته هر دروغی دلم خواسته گفتم و هر کاری دلم خواسته کردم، یا پایۀی اکثر غیبتهای خالهها بودم... حتی واژهی کنترل هم غریب و ناآشناست!
بخاطر تصمیمی که خودم گرفتم، حالا باید تا مدتی خودمو کنترل کنم، و این اصلا کارِ سادهای نیست! شبیه اینه که یه دسته گل زیبا بذارن جلوت و بگن نباید بوش کنی... اما خب بوش به مشام میرسه دیگه به هرحال... مثل الان که با وجود خواهشم، بازهم صدای رادیو آوای لعنتی توی ماشین به گوش میرسه!
امید اَبروهامو دوست داشت، عاشقِ موهام بود... و اینهارو بارها و بارها بهم گفته بود، بیشتر وقتایی که تنها بودیم و زل میزد تو صورتم یا وقتایی که با موهام بازی میکرد و غر میزدم بهش...
هروقت مَست میکرد بهم پیام میداد قربون صدقهام میرفت، تو اوقات عادی هم میگفت، ولی اینجور وقتا فرق داشت... انگار کلماتش جوندار تر بود! به قول خودش مَستی و راستی!
یادمه یه بار وقتی مست بود بهم گفت عاشقِ وقتاییه که میشینم تو ماشین و موهامو تو آینه درست میکنم! دفعه بعد که اومد دنبالم، وقتی نشستم تو ماشین و ناخودآگاه دستم رفت سمت آینه، یاد حرف اون روزش افتادم... دلم یه جوری شد. زیر چشمی نگاهش کردم، حواسش به رانندگی بود. فهمیدم حرفش یادش نیست... چون وقتی موهامو درست میکردم یهو گفت:"عه! یه تارِ موی سفید داری!"
وحشتزده ب تار موی سفید و ضخیمی که توی آینه بهم دهنکجی میکرد، نگاه کردم! عجیب بود که تا اون روز ندیده بودمش...! وقتی اومدم خونه خواستم موی سفیدمو به مامان نشون بدم و بهش بگم: "ببین موهام سفید شده! شماها پیرم کردین!" ولی پیداش نکردم... بعد اون روز هم دیگه سر و کلهاش پیدا نشد!
یادمه دانی میگفت: "چشمات خیلی قشنگن!" یه روز که حصیر انداخته بودیم یه گوشهٔ پارک جنگلی و سرمو گذاشته بودم روی پاش، وسط حرف زدن یهو ساکت شد. سرمو آوردم بالا ببینم چی شده، بهم گفت:"چشماتو خیلی دوست دارم!" همچین بگی نگی ذوق کردم... بعد اون هروقت نگاهمون تو هم گره میخورد یاد حرفش میوفتادم و ته دلم غنج میرفت!
اینارو یادمه چون دیشب وقتی با چشمای سرخ از گریه توی آینه به خودم نگاه کردم، اون تار موی سفیدو دوباره دیدم! بعد یاد امید افتادم... یاد دانی... حس کردم دیگه نه چشمام قشنگن نه موهام! و حالا که دیگه نه امید هست نه دانی، دلم لک زده برای وقتایی که کسی چیزی از من رو دوست داشت!
اینکه یکی دوستت داشته باشه خیلی خوبه! زندگی رو قابل تحمل میکنه، حس میکنی مهمی... دوست داشتن همون کاری رو با آدما میکنه که خط کشیدن و هایلایت کردن با کلمات. وقتی میدونی یکی دوستت داره انگار هایلایت شدی! انگار با بقیه آدما فرق داری چون یکی زیرت خط کشیده! دیگه مثل بقیه معمولی نیستی، خاصی! چون یکی برای چشمات، موهات، لبخندت یا حتی حضورت ارزش قائله...
ولی بیانصافیه بگی دوستت دارم، طرفو هایلایت کنی و بعد ولش کنی بری... آدم یهو خالی میشه، مثل کتابایی که صفحههای اولشون با دقت زیر نکات مهم خط کشیدن و از یه صفحهای به بعد رها شدن!
و من... اون لحظه جلوی آینه، با چشمای قرمز و موهای سفید و صورتِ خیس از اشکم، فقط یه کلمهی معمولی بودم بودم مثل بقیه! یه کلمه تو حاشیه یا یه چیزی تو مایههای پاورقی که بعیده کسی بخونهاش چه برسه به اینکه زیرش خط بکشه! مثل کتاب خاک گرفتهای که صفحهی پنجم به بعدش خالیِ خالیه و حتی ورق هم نخورده!
رد اشکهایی که از چشمم سُر میخورن پایین، صورتم رو میسوزونه... پوستم نازک شده! شایدم دلم...
ظهر بعد از ناهار وقتی مامان میخواست تهموندهی سبزی خوردنهارو روانهی سطل آشغال کنه، بابا بهش گفت:"چرا اسراف میکنی؟ میدونی هر برگ از این سبزیها با چه امیدی از خاک بیرون اومدن؟"
هرچند که با پادرمیونی بابا، سبزیهای خوشبخت از عاقب شومی که در انتظارشون بود نجات پیدا کردن، اما بعید میدونم مامان واقعا معنیِ "امید" رو بفهمه! وگرنه حتما میدونست تو دنیایی که یک گیاه با امید جوانه میزنه، یک انسان با چه امیدها و آرزوهایی به دنیا میاد...
و حیفِ من... منی که با هزار امید به دنیا اومدم اما مامان با تبعیضها و بدرفتاریهاش پرتم کرده توی سطل آشغال!
نمیدونم بابا که چند برگِ ریزِ جعفری از نگاه تیزش پنهون نمیمونه، این همه سال من رو ندیده؟! منی که اسراف شدم و بدبختانه هیچکس نیست که از سطل آشغالهای پیشِ روم نجاتم بده...
خاله "مل" چند روز بعد از فوت شوهرش، مثل هر آدمِ داغدیدهی دیگه ای شروع کرد به مرور خاطرات و یادآوری خوبیها و فضائل اون مرحوم... البته همهی ما میدونستیم خاله و شوهرش اوایل زندگیشون چه تنشها و کشمکشها و جنگ و جدلهای جانانهای داشتن، ولی خاله تاکید داشت که شوهرش این یکی دو سال آخرِ زندگیش، تبدیل شده بود به یک فرشته! و خلاصه آنقدر خدابیامرز خوب و عالی بوده که زهرِ تلخِ همهی اون سالهای سختِ گذشته برای خاله جبران شده، و این اواخر زندگی در کنار شوهرش حسابی به کامش شیرین و دلچسب بوده... هنوز یادمه خاله بعد از تعریفِ این سیرتکاملیِ خدابیامرز، با لحن متعجب و حکیمانهای میگفت: "نمیدونم چرا این یه سال اخیر همش بیاختیار میگفتم خدایا شکرت... این جمله همش گاه و بیگاه میومد تو دهنم!" و بعد به کمک فرضیات بقیه سعی میکرد دلیلی برای این اتفاق پیدا کنه...
اینارو گفتم چون الان هروقت حرفهای اون روزای خاله یادم میاد، میترسم! میترسم چون بابا دیگه اون بابای سابق نیست... و من دیگه اون دختر سابق نیستم... و زندگی جوری پیش میره که اوقاتِ تلخِ گذشته در نظرم خیلی کمرنگ شده... میترسم چون این روزا زیاد میگم "خدایا شکرت"... میترسم چون نمیخوام این روزهایی که دارم سرخوشانه روی ابرها سپری میکنم، زبونم لال سالهای آخرمون باشه! خلاصه هم میترسم بگم هم بیانصافیه اگه نگم: خدایا شکرت!
همیشه فکر میکردم معجزهها پرهیاهوترین اتفاقات زندگی هستن! یعنی تو خیالم "معجزه" مثل انفجار یک بمب پر سر و صدا و مشهود و ناگهانی بود... ولی وقتی به زندگی خودم نگاه میکنم، به اتفاقاتی که از سر گذروندیم... به درههایی که توش پرت شدیم... به همهی اون ساعتها و شبها و لحظههایی که منتظر یک تغییر یا حتی معجزه بودیم و ناامید شدیم... حالا میفهمم انگار قرار نیست همهی معجزهها یهویی و پر هیاهو باشن! بلکه بعضیاشون آروم و آهسته و بیصدا میان... یهو به خودت میای میبینی معجزه شده ولی نفهمیدی دقیقا کِی یا کدوم لحظه!
معجزهی من حلزونوار خزید توی زندگیم و همهچیز رو تغییر داد! سکهی زندگیم چرخید روی طرف خوبش، ولی نه یک شبه و تو یه چشم بهم زدن... آروم و قدم قدم! مثل شبای سیاهی که خوابت نمیبره و میبینی که آسمون چطور با صبر و حوصله هی رنگ عوض میکنه تا میرسه به صبحهای روشن!
خدارو شکر...