خانواده ای که آرام نیستـــ

 

بالاخره این بغضِ یک هفته ای هم ترکید . گرچه حالا نه تنها احساسِ سبک بودن نمیکنم ، بلکه به تمآمِ حس های ناخوشایندِ قبلی ، حس حماقت و بیچارگی هم اضافه شده .

تقریبا امروز بیشتر از هر وقت دیگه ای مطمئنم که سخت ترین و وحشتناک ترین قسمتِ زندگیِ من تا الان، دلخوری از کساییه که نمیتونم دوستشون نداشته باشم . یا به هر دلیلی نمیشه ترکشون کرد .

هرچند که شاید هزار بار یا ده هزار بار باخودم تکرار کردم که  « از همتون متنفرم ، برین به درک » اما بازهم نه چیزی از عصبانیتم کم شد ، نه اوضاع تغییری کرد .

گاهی با خودم فکر میکنم که خب ، زندگی همینه باید تمامِ این ناراحتی هارو ریخت دور و وانمود کرد که اتفاقی نیوفتاده .

اما باور کنید که حداکثر یک بار و نهایت یک ثانیه میتونین اینجوری به قضیه نگاه کنین . و بعد دائم یه حسی بهتون میگه آخرش چی ؟ تا کی سکوت ؟ 

 

تـــُــو مآهی و مَن مآهیِ این برکه ی کآشیـــــــــــ

  

 

  

کآری به آن فاصله ی نجومی بینمان ندآرم . به اینکه تو کجآ و من کجآ ...

حتی به اینکه چرآ همیشه در انتخاب عشق انقدر عَجول و اَحمق بوده ام ...

یا به اینکه قول داده بودم اینجآ نآله هآیِ عاشقانه ننویسم !

ولی دروغ چرا ؟ 

این روزهآ تمآمِ مآجــــرآی خیآل پردازی هآی من شُــده 

آن موهآی بورِ طلایی و پوست سفید .

و قطعا نمیدانی ... 

مقصرِ تمآمِ این قصه هآ و غصه هآ

تویی و آن نگآه هآیِ مشکوکت ...

و من که ....

هنوز مثل دَه ساله هآ سآده و زود بآورم 

 

  +   یک برکه پـُرِ حسرت و آه ... دل بَسته به نگاهِ روشنِ مآه

       در قلـبَش غمِ فاصله بود ، نگاه کرد به مهتاب و لَب گــُشود

       تو ماهی  ... ولی مـَن یک برکه ی ســــَرد

       تو شاهی ...  ولی مــَن هَمه آهَـم و دَرد 

       نگــــاهی ...  منو غرقِ عشقِ تو کرد

                   ( Shahram shokooHi _ berke O mah )

  

کنآرمی و بآور نمیکنم بودنت رآ ....

 

 

 

 

دوستش دآرمـــــــ .... مآدرم را میگویم .... صدآیش ، چشم هآیشــــ 

 

دوستش دآرم و به اندازه ی بیست یا شاید پانزده سال .... از او دلگیــــرم !

از او که آغوشش را دریغ کرده است و حتی مهربانی اش را ... و هیچ وقت رد پآیش در تنهآییم نبوده استــ

 

و حالا که در آستآنهــ ی بیست و یک سالگی ایستاده ام و به او می نگرم ، چقدر غریبه است . 

شبیه مآدری که دخترش را شبی سرد به کوچه ای تاریک سپرده بآشد .

بآ اینکه همیشه بود ، از ابتدای کودکیم ... تا امروز ... ولی چقدر خالی ام از محبتشـــ و چقدر پُـــرم از بغضِ نبودنشـــ 

 

 

 

رَفتــن هآی بغض آلود

 

 

 

 

 تمآم رفتن هآ درناکند ... فرقی ندارد اجباری یا با کمآلِ میل ...

همه جآ و درهمه ی زمآن هآ اتفاقی به نآمِ رفتن یا وآژه ای به نآم خداحافظی ، لبریز از اندوهــ است .

و مآندن هآ ...

می دانی، ماندن بسیآر پیچیده تر است ... گآهی کسی همه ی بغضِ رفتن را به جآن می خرد و   نمی ماند ...

ف.دال 

 

 
 

اتــوبـــوس گردی هآیِ شبآنهــ

 

 


 
همیشه تــکه ای از دلتنگی یا بغض هآیم را پشت شیشه ی اتوبوس جآ گذاشته اَم ...
و فقط دلتنگ ها می دانند ...
که میان شلوغیِ یک اتوبوس ، صندلیِ خالی کنار پنجره چه مفهومی دارد !
و اگر شانس یآر باشد و پشت شیشه باران ببآرد ...
اصلا تمآمِ خط خوردگی ها و جای خالی های مغزت خالی میشود
کفِ خیابان هآی آن طرفِ شیشه هآ
 
 ف.دال