از هیچ دَر رفتم برای گم شدن در هیچ!
بارها به فرار فکر کردم. به اینکه وقتی پامو از خونه میذارم بیرون کجا طلاهامو بفروشم، شب کجا بخوابم، حتی به تن فروشی هم فکر کردم چون راه دیگهای برای ادامهی یک فرار طولانی به ذهنم نمیرسید. حالا که بزرگتر شدم دیگه میدونم که هیچ جوره نمیشه از زندگی فرار کرد... حتی اگر طلاهاتو به بالاترین قیمت بفروشی، اولین شب رو یه جای امن بخوابی و شبهای بعدی بابت جای خواب پول زیادی بگیری و... نهایتش نمیشه اون خیال راحتی که دنبالشی رو پیدا کنی... نه با فرار، نه با موندن تو خونهای که تک تک آدماش غریبهان. بنابراین طرز فکرم و دیدم نسبت به زندگیم رو تغییر دادم و حالا حالم بهتره!
دیگه توقع ندارم کسی درکم کنه یا برام دل بسوزونه یا بهم محبت کنه. یه جورایی اسلحه رو گرفتم سمت ابتداییترین احساساتم و ماشه رو کشیدم! حالا حالم بهتره!
+And you can see my heart beating
You can see it through my chest
That I’m terrified but I’m not leaving
Know that I must must pass this test
So just pull the trigger
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶ ساعت 23:10 توسط ف.دال
|