-|117|-

این بار شمشیر رو از رو بسته! قربانی کردن دالی به تنهایی براش کافی نبود و حالا میخواد آینده‌ی من رو هم تو آتیش لجبازی‌هاش بسوزونه... تهدید کرده دو ماه دیگه که اجاره اینجا تموم بشه برمیگردیم به خونه قدیمی... و من در طول این دوماه باید صبورانه منتظر معجزه بمونم وگرنه بعد از یک دعوا و کولاک جان‌فرسا البته اگر زنده بمونم، یا باید اون کوتاه بیاد و بذاره برم سرکار، یا برای همیشه ترکشون میکنم.

چاه‌های پیش‌رو

برای صدهزارمین بار گلاله رو مثال میزنه و میگه: مگه آدم چند سال میخواد زندگی کنه که اجازه بده دیگران براش تصمیم بگیرن و دائم زجرش بدن؟

بعد تکیه میده به شوفاژ خاموش و ادامه میده: نمونه‌اش همین گلاله. باباش صد برابر بدتر از بابای تو بود. نمیذاشت از خونه بره بیرون یا ازدواج کنه. چقدر بهش گفتم دیوونه فرارکن برو تهران! حالا باباش همین چند وقت پیش مُرد ولی دیگه چه فایده؟ الان چهل سالش شده. پیر شده ولی نه شوهر داره نه دیگه می‌تونه بره برای خودش زندگی کنه... بعضیا واقعا به یه جایی میرسن که دیگه نمیتونن با خانواده زندگی کنن... منم دیگه از گیر دادن‌های آقا خسته شده بودم که تن به ازدواج با آنص دادم و رفتم تهران که فقط خلاص شم...

ازش میپرسم: پشیمون نیستی؟ شونه بالا میندازه و میگه شاید اون موقع این بهترین کاری بود که می‌تونستم بکنم. اگر ازدواج نمیکردم معلوم نبود چی میشد... 

با خودم فکر میکنم چقدر باید منتظر بمونم تا بابا بمیره و بعد بتونم به اهداف و خواسته‌هام برسم؟ و حالا بیشتر از هروقت دیگه خودم رو به فاجعه‌ی عظیم رفتن از خونه نزدیک میبینم! بخصوص حالا که دارم "دیوار" رو زیر و رو میکنم و دنبال رهن و اجاره‌ی یک سوئیت یا همخونه میگردم و توی ذهنم دنبال راهی برای جور کردن اجاره‌ی ماهیانه و پیدا کردن یه کار با حقوق بخور و نمیر میگردم... همه‌ی این‌ها فقط به امید رهایی از چنگ یک دیو انسان نما...

به تمام راه‌های ممکن فکر کردم. و مطمئن شدم که فقط و فقط این چند راه پیش رومه:

۱. با هر خری که از راه رسید ازدواج کنم (ولی متاسفانه کو خر؟)

۲. از خونه برای همیشه برم (کو پول؟)

۳. درس بخونم برای سال بعد و شهر دیگه‌ای قبول شم (کو مغز؟)

۴. بمونم و زجر بکشم (کو صبر و تحمل؟)

۵. خودم یا بابا رو بکشم (کو دل و جرئت؟)

-|116|-

پاهام گز گز میکنه یه جوری که از کمر به پایین انگار بی‌حسم. می‌ترسم برم بهش بگم و طبق معمول با خونسردی و بی‌تفاوتی جواب بده: خب چیکار کنم؟ فوقش میمیری دیگه مامان جان!

درسته که من از مرگ نمی‌ترسم، ولی نمیدونم چرا نمیفهمه بین "مردن" و "زنده اما ناتوان بودن" خیلی تفاوته...

میگه عروسم چون بچه کوچیک داره و سختشه، پسرم بهش "اجازه" داده چادر آستین دار عربی بپوشه!

تمام مدت هم طوری جلوی من و مامان با چادر رو گرفته بودن که من به جنسیت خودمون شک کردم! تو مجلس زنانه و این همه سفت کاری؟

سرانجامِ هانی

هانی بالاخره طلاق گرفت.

بعد از علنی شدن ماجرای جداییش، هرکس خبر رو شنید یه چیزی گفت. یکی گفت شانس آورده که شوهرش انقدر زود و راحت طلاقش داده! اون یکی گفت خدا دوستش داشته که گرفتار ماه‌ها علافی دادگاه نشده! یکی گفت بیچاره جوونیش رو تباه کرد و آخرشم مهریه و حق و حقوقش رو نتونست بگیره. اون یکی میگفت باز خوبه بچه نداره و هنوز خیلی جوونه و میتونه دوباره ازدواج کنه و اون یکی دل میسوزونه که طفلی تو این سن مهر مطلقه بودن خورده رو پیشونیش و از کجا معلوم زندگی و شوهر بعدیش خوب باشه؟

حرفا تمومی نداره... یکی فکر میکنه هانی الان خوشبخت عالمه، یکی فکر میکنه بدبخت‌تر از هانی وجود نداره!

و من فقط به این فکر میکنم که بعد از پنج سال زندگی مشترک چه حسی داره که شوهرت بدون اینکه ازت بخواد بمونی یا دوباره بهش فرصت بدی، از خداخواسته با عجله بیاد طلاقت بده و ککشم نگزه!

سیخ یا کباب

اینکه خدای تو، خدای منم هست، خیلی ترسناکه! نمیدونم چطور میخواد بین ما دو نفر عادلانه قضاوت کنه؟

اینکه به تو اجازه بده بخاطر داشتن لقب "پدر" که من فکر میکنم برای شونه‌هات زیادی سنگینه، هرچقدر دلت میخواد زور بگی؟ هر چقدر در توانت هست فریاد بزنی؟ هرچقدر زورت میرسه کتک بزنی؟ بشکنی، له کنی، نادیده بگیری؟

یا اینکه من رو بخاطر انتخابی که دست خودم نبوده، به جرم اینکه دختر تو هستم، محکوم کنه به سال‌ها ریز و درشت شنیدن، سال‌ها بغض کردن، تو سری خوردن، بی‌پناه بودن، درد کشیدن، و دم نزدن!؟

میترسم از عدالتی که به این شکل باشه... می‌ترسم از چیزهایی که در انتظارمه و از چیزهایی که آرزو دارم به سرت بیاد!

واقعا به این فکر کردی که خدای مشترکمون، همونی که تو براش نماز می‌خونی و از من پیشش گله میکنی... همونی که من هرشب التماسش میکنم از دست تو خلاصم کنه، کدوم یکی از مارو مقصر می‌دونه؟

-|115|-

بعنوان اولین اقدام ضربتیش، دالی رو گذاشته برای فروش!

و حالا ناراحتم که صبح وقت سحر، چرا از اینکه مامان گفت بابا داره گریه میکنه ناراحت شدم!

بیشتر از قبل ازش متنفرم و با هر قدمی که برمیداره، و با هر چیزی که میخواد ازش محرومم کنه، بیشتر از قبل باعث میشه برای دل کندن شجاع بشم و حس کنم آب از سرم گذشته و رفتن برام آسون‌تر بشه.

بازگشت فرشته‌ی عذاب

بعد از چند روز دوباره برگشته خونه، با یک ساک خاکستری کوچیک و ریش اصلاح نشده‌ای که تعداد موهای سفیدش به مراتب بیشتر از موهای سیاهشه! هوای مسموم، خفقان و حس مرگ هدیه‌های سخاوتمندانه‌ایه که با خودش آورده.

بدون شک قوانین محدود کننده‌ی جدید، قدغن‌های تازه و توهین‌های جانانه هم در آینده به موارد مذکور اضافه میشه.

قسم خورده بودم اگر باز حرفی زد، دوباره جوابش رو بدم و این بار من از خونه بزنم بیرون! اما به لطف فشار خون بیش از حد پایینم به قدری بی‌حال و ضعیفم که به زحمت می‌تونم راه برم.

آخرین سیم

دومین لقمه‌ی نون پنیر رو گذاشتم توی دهنم که بی‌مقدمه با همون لحن آزاردهنده‌ی همیشگیش گفت: تو معلوم هست داری چیکار میکنی؟ اول فکر کردم با برادر کوچیکه‌ست. سرم رو که بالا آوردم دیدم داره بادلخوری به من نگاه میکنه! گفتم: با منین؟ یعنی چی؟ جواب داد: چرا درس نمیخونی؟ 

توی دلم گفتم دوباره شروع کرد! باز همون بحث همیشگی! و بعد با خودم فکر کردم چرا از این جر و بحث دائمی خسته نمیشه؟ از آخرین دعوا و قهر و آشتیمون فقط چند هفته میگذشت و حالا دوباره برگشته بود سرخونه‌ی اول!

جواب دادم: الان که دیگه وقت درس خوندن نیست. منظورم این بود که چیزی تا کنکور نمونده و تو این مدت هم دیگه درس خوندن کمکی به من نمیکنه. شروع کرد به غرغر کردن با استفاده از کلمات توهین آمیز: الان از هر خری ده تا لیسانس میریزه! همون چهارتا خواستگاری هم که داشتی به خاطر دانشگاه رفتنت بود.

مثل مرغی که زنده زنده پرتش کرده باشن توی دیگ روغن جوشان، سر تا پای وجودم داغ شد، خون جلوی چشمم رو گرفت، قلبم شروع به تند تند تپیدن کرد و مغزم از کار افتاد! برای اولین بار توی عمرم زدم به سیم آخر! با حرص گفتم: خوبه همون چهارتا خواستگار رو هم شما با بهانه‌های الکیتون پروندین!

و این آغاز یک انفجار بزرگ بود! حمله کرد به سمتم و همینجور که چرت و پرت میگفت و توجیهات صدمن یه غازش رو سرهم میکرد، چهارتا مشت و لگد نثارم کرد! منم مثل کسی که آب از سرش گذشته باشه برخلاف همیشه به جای اینکه جلوی خودم رو بگیرم و هیچی نگم، به جای اینکه به التماس‌های مامان توجه کنم، تا می‌تونستم جوابش رو دادم و داد زدم! گفتم: بیا بزن! اگه با زدن درست میشه انقدر بزن که خسته شی!

یکم میزد، یکم خسته می‌شد و مینشست و با داد و بیداد دلیل میاورد که: من بخاطر خودت میگم، من آدم شناسم یا تو؟ من که برام مهم نیست تورو به هر سگی که از راه برسه میدم. پس چرا اصلا از من نظر میخواین و اصلا از این به بعد من هیچ کاری ندارم.

منم داد میزدم که: من نظر منطقی خواستم نه اینکه به قیافه نگاه کنی و بگی این فلان، اون بهمان. کاری نداشته باش، من که پدر درست و حسابی بالا سرم نیس. از اون طرف باید به زور و التماس آقا رو بفرستن تحقیقات از این طرف میگه به قیافه‌اش میخورده فلان! یکی خندیده، یکی پاستوریزه‌اس، یکی اخم کرده، یکی آب زیرکاهه!

نه اینکه اینارو بتونم با خیال راحت و واضح بگما! زیر مشت و لگد بریده بریده داد میزدم! مامان هم هی دم دهنمو میگرفت و التماس میکرد خفه شم! ولی من دیگه رد داده بودم. هیچ چیز توی مغزم نبود جز عقده‌های چندین و چند ساله! و نفرت... نفرتی که مثل یک دمل چرکی سرباز کرده بود و کل وجودمو گرفته بود!

میگفت چرا تو خونه کار نمیکنی؟ تا تو این خونه هستی محاله اجازه بدم بری بیرون سرکار! منم لرزش کل تنم رو به زحمت پنهون میکردم و میگفتم: مگه خولم برم سرکار خودمو خسته کنم؟ میمونم تو خونه دست به سیاه و سفیدم نمیزنم! حالا ببین!

خودم از این همه شجاعتی که ناگهانی توی وجودم دویده بود تعجب میکردم. اصلا مگه من از این جرعتا داشتم که به بابا بگم "تو؟" حالا نه تنها داد میزدم بلکه هرچی میگفت جوابش رو میدادم و انگار دیگه هیچی برام مهم نبود. انقدر که وقتی گفت: من دیگه این زندگی رو نمیخوام، خدایا مرگ من رو برسون گفتم آمین! یا وقتی داد میزد من دیگه توی این خونه نمیمونم فریاد زدم: توام بمونی من میرم!

لباساش رو پوشیده بود و دم در همچنان با فریاد اصرار داشت: بدبخت من هرچی میگم به خاطر خودته. و منم دوباره نشستم سرسفره و خودم رو خونسرد نشون دادم و گفتم: تا الان که با خیرخواهی‌هاتون فقط گند زدین به زندگی من!

خودشو زد و آرزو کرد بمیره! توی دلم با بی‌تفاوتی فکر کردم الان سکته میکنه و به آرزوش می‌رسه.

و رفت اما تا جایی که خبر دارم همچنان زنده‌ست!

اگر ازم بپرسن چی شد که حرمت‌ها انقدر یهو شکسته شد؟ چی شد که نفرت و کینه‌هامون انقدر بزرگ و عظیم شد که نمی‌تونیم همدیگه رو توی خونه ببینیم، من جواب میدم: بیست و اندی سال سکوت در برابر حرف زور و مدت‌ها خودخوری در برابر شنیدن توهین و حرف‌های آزاردهنده!

بالاخره هر کاسه‌ی صبری یه روز لبریز میشه و هر آدمی یه روز به ستوه میاد و هر سکوتی یه روز شکسته میشه و هر بغضی یه روز می‌ترکه و... و... و...

از مرگش خیلی ناراحت شدم. نه بخاطر علاقه‌ای که بهش داشتم، بلکه فقط به خاطر بهم خوردن مهمونی امشب که بی‌صبرانه منتظرش بودم!

-|114|-

با حرص داد زدم: خفه شو! دهنتو ببند دیگه، صداتو نشنوم...

بعد یادم اومد کمتر از نیم ساعت پیش وقتی خواب میدیدم مُرده، چطور توی خواب از ناراحتی و دلتنگی ضجه می‌زدم و اشک میریختم و قلبم از درد نبودنش طوری سنگین شده بود که نمیتونستم نفس بکشم!

گاهی اوقات باورم نمیشه این منم که بعضی حرفارو میزنم یا بعضی کارارو میکنم.