دومین لقمهی نون پنیر رو گذاشتم توی دهنم که بیمقدمه با همون لحن آزاردهندهی همیشگیش گفت: تو معلوم هست داری چیکار میکنی؟ اول فکر کردم با برادر کوچیکهست. سرم رو که بالا آوردم دیدم داره بادلخوری به من نگاه میکنه! گفتم: با منین؟ یعنی چی؟ جواب داد: چرا درس نمیخونی؟
توی دلم گفتم دوباره شروع کرد! باز همون بحث همیشگی! و بعد با خودم فکر کردم چرا از این جر و بحث دائمی خسته نمیشه؟ از آخرین دعوا و قهر و آشتیمون فقط چند هفته میگذشت و حالا دوباره برگشته بود سرخونهی اول!
جواب دادم: الان که دیگه وقت درس خوندن نیست. منظورم این بود که چیزی تا کنکور نمونده و تو این مدت هم دیگه درس خوندن کمکی به من نمیکنه. شروع کرد به غرغر کردن با استفاده از کلمات توهین آمیز: الان از هر خری ده تا لیسانس میریزه! همون چهارتا خواستگاری هم که داشتی به خاطر دانشگاه رفتنت بود.
مثل مرغی که زنده زنده پرتش کرده باشن توی دیگ روغن جوشان، سر تا پای وجودم داغ شد، خون جلوی چشمم رو گرفت، قلبم شروع به تند تند تپیدن کرد و مغزم از کار افتاد! برای اولین بار توی عمرم زدم به سیم آخر! با حرص گفتم: خوبه همون چهارتا خواستگار رو هم شما با بهانههای الکیتون پروندین!
و این آغاز یک انفجار بزرگ بود! حمله کرد به سمتم و همینجور که چرت و پرت میگفت و توجیهات صدمن یه غازش رو سرهم میکرد، چهارتا مشت و لگد نثارم کرد! منم مثل کسی که آب از سرش گذشته باشه برخلاف همیشه به جای اینکه جلوی خودم رو بگیرم و هیچی نگم، به جای اینکه به التماسهای مامان توجه کنم، تا میتونستم جوابش رو دادم و داد زدم! گفتم: بیا بزن! اگه با زدن درست میشه انقدر بزن که خسته شی!
یکم میزد، یکم خسته میشد و مینشست و با داد و بیداد دلیل میاورد که: من بخاطر خودت میگم، من آدم شناسم یا تو؟ من که برام مهم نیست تورو به هر سگی که از راه برسه میدم. پس چرا اصلا از من نظر میخواین و اصلا از این به بعد من هیچ کاری ندارم.
منم داد میزدم که: من نظر منطقی خواستم نه اینکه به قیافه نگاه کنی و بگی این فلان، اون بهمان. کاری نداشته باش، من که پدر درست و حسابی بالا سرم نیس. از اون طرف باید به زور و التماس آقا رو بفرستن تحقیقات از این طرف میگه به قیافهاش میخورده فلان! یکی خندیده، یکی پاستوریزهاس، یکی اخم کرده، یکی آب زیرکاهه!
نه اینکه اینارو بتونم با خیال راحت و واضح بگما! زیر مشت و لگد بریده بریده داد میزدم! مامان هم هی دم دهنمو میگرفت و التماس میکرد خفه شم! ولی من دیگه رد داده بودم. هیچ چیز توی مغزم نبود جز عقدههای چندین و چند ساله! و نفرت... نفرتی که مثل یک دمل چرکی سرباز کرده بود و کل وجودمو گرفته بود!
میگفت چرا تو خونه کار نمیکنی؟ تا تو این خونه هستی محاله اجازه بدم بری بیرون سرکار! منم لرزش کل تنم رو به زحمت پنهون میکردم و میگفتم: مگه خولم برم سرکار خودمو خسته کنم؟ میمونم تو خونه دست به سیاه و سفیدم نمیزنم! حالا ببین!
خودم از این همه شجاعتی که ناگهانی توی وجودم دویده بود تعجب میکردم. اصلا مگه من از این جرعتا داشتم که به بابا بگم "تو؟" حالا نه تنها داد میزدم بلکه هرچی میگفت جوابش رو میدادم و انگار دیگه هیچی برام مهم نبود. انقدر که وقتی گفت: من دیگه این زندگی رو نمیخوام، خدایا مرگ من رو برسون گفتم آمین! یا وقتی داد میزد من دیگه توی این خونه نمیمونم فریاد زدم: توام بمونی من میرم!
لباساش رو پوشیده بود و دم در همچنان با فریاد اصرار داشت: بدبخت من هرچی میگم به خاطر خودته. و منم دوباره نشستم سرسفره و خودم رو خونسرد نشون دادم و گفتم: تا الان که با خیرخواهیهاتون فقط گند زدین به زندگی من!
خودشو زد و آرزو کرد بمیره! توی دلم با بیتفاوتی فکر کردم الان سکته میکنه و به آرزوش میرسه.
و رفت اما تا جایی که خبر دارم همچنان زندهست!
اگر ازم بپرسن چی شد که حرمتها انقدر یهو شکسته شد؟ چی شد که نفرت و کینههامون انقدر بزرگ و عظیم شد که نمیتونیم همدیگه رو توی خونه ببینیم، من جواب میدم: بیست و اندی سال سکوت در برابر حرف زور و مدتها خودخوری در برابر شنیدن توهین و حرفهای آزاردهنده!
بالاخره هر کاسهی صبری یه روز لبریز میشه و هر آدمی یه روز به ستوه میاد و هر سکوتی یه روز شکسته میشه و هر بغضی یه روز میترکه و... و... و...