باید وانمود کنم هیچ اتفاقی نیوفتاده و همه چی خوب و خوشه، باید توی صورتش نگاه کنم و باهاش حرف بزنم طوری که انگار همه چیز آرومه، درحالی که رد کبودی های روی بازوهام و پاهام هنوز خوب نشده و بعد دو روز گوش سمت چپم طوری درد میکنه که نمیتونم به پهلوی چپ بخوابم! انگار بدن من چیزی نیست جز بوم نقاشی یک مرد یا به عبارتی یک پدر عصبانی!