چه ساعت‌ها که بغلش میکردم. لپش رو می‌چسبوندم به لپم و انقدر راه می‌بردمش و براش شعر میخوندم که توی بغلم خوابش میبرد. چه روزها که خودمو به آب و آتیش میزدم تا بخنده و گاهی انقدر قهقه میزد که ولو می‌شد روی زمین... وقتی به دنیا اومد من نوجوون بودم و تنها. فکر میکردم که چه خوب! از این به بعد می‌تونم غصه‌هامو با یه نفر قسمت کنم و مطمئن باشم کسی هست که مثل من از رفتارهای بابا زجر بکشه و از حماقت‌های مامان جونش به لبش برسه! خوشحال بودم که بالاخره یه نفر می‌تونست با تمام وجود درکم کنه و باهم از دردهای مشترکمون شکایت کنیم. اما دلم براش می‌سوخت که توی خانواده‌ي ما به دنیا اومده و قراره راهی رو که من این همه سال با سختی طی کردم اون هم طی کنه. دلم می‌سوخت که اون دومین قربانی خودخواهی‌ها و عصبانیت‌های همیشگی بابا و سردی‌ها و بی‌تفاوتی‌های مامان میشه... اوایل تولدش همه‌ی چشم‌ها به من بود و رفتارم زیر ذره‌بین دوست و آشنا برای اینکه ببینن بهش حسودی میکنم یا نه. بغلش می‌کردن، قربون صدقه‌اش میرفتن، بهش محبت میکردن و زیرچشمی من رو می‌پاییدن! قسم می‌خورم با اینکه یک چهارم اون محبت‌ها در حق من نشده بود اما حتی یک روز هم بهش حسادت نکردم. عاشقانه دوستش داشتم.

الان بیشتر از ده سال از اون روزها میگذره. ما تو یه خانواده زندگی میکنیم. کنار یک پدر و مادر. اما کیلومتر‌ها فاصله داریم. نه تنها هیچ کدوم از رویاهام درباره‌ی پیدا کردن یک همدرد به حقیقت نپیوست بلکه کم کم و به مرور زمان موجود کوچولویی که تازه به زندگیمون پا گذاشته بود تبدیل شد به دشمن درجه‌ی یک، مایه‌ی عذاب و سومین عامل زجردهنده‌ی من در زندگی! تمام سخت‌گیری‌هایی که برای من میشد، تمام فریادهایی که سر من کشیده می‌شد، تمام حساسیت‌هایی که روی کارها و رفتارام داشتن... از هیچ کدومشون برای اون خبری نبود. عزیزدُردونه‌ی مامان و پسر ناز بابا... خیلی وقت‌ها با خودم کلنجار رفتم و سعی کردم دنبال دلیل منطقی باشم که چرا همیشه اول همه‌ی خوراکی‌های خوب به اون تعارف می‌شه. چرا بزرگ‌ترین گوشت‌های خورشت و برشته‌ترین ته دیگ‌ها برای اون کنار گذاشته میشه. چرا وقتی کارهای اشتباه من رو تکرار میکنه هیچ خبری از جهنمی که برای من ساخته می‌شد، نیست و خطاهاش زود بخشیده میشه! من سعی کردم حسود نباشم اما نتونستم و نمیتونم. خیلی اوقات به روی خودم نمیارم اما تبعیض‌ها تمومی نداره حتی گاهی اوقات مامان برای اینکه حرص منو دربیاره عمدا بلند بلند قربون صدقه‌ی پسرش میره... گاهی به خاطر اون با من بداخلاقی میشه. و وقتی کار خطایی میکنه سر من فریاد کشیده میشه و بابا غر غر میکنه و به هردومون فحش میده. خیلی وقت‌ها فکر میکنم من چه خطایی کردم که سزاوار اون همه بدخلقی و سخت‌گیری بودم و همچنان هستم! چون پسر نیستم؟ چون بچه‌ی اولم؟ یا شاید چون از بدو تولد آلوده‌ی گناهی بودم که باعث میشد مستحق این عذاب‌ها و تبعیض‌ها باشم.