تبعیض
الان بیشتر از ده سال از اون روزها میگذره. ما تو یه خانواده زندگی میکنیم. کنار یک پدر و مادر. اما کیلومترها فاصله داریم. نه تنها هیچ کدوم از رویاهام دربارهی پیدا کردن یک همدرد به حقیقت نپیوست بلکه کم کم و به مرور زمان موجود کوچولویی که تازه به زندگیمون پا گذاشته بود تبدیل شد به دشمن درجهی یک، مایهی عذاب و سومین عامل زجردهندهی من در زندگی! تمام سختگیریهایی که برای من میشد، تمام فریادهایی که سر من کشیده میشد، تمام حساسیتهایی که روی کارها و رفتارام داشتن... از هیچ کدومشون برای اون خبری نبود. عزیزدُردونهی مامان و پسر ناز بابا... خیلی وقتها با خودم کلنجار رفتم و سعی کردم دنبال دلیل منطقی باشم که چرا همیشه اول همهی خوراکیهای خوب به اون تعارف میشه. چرا بزرگترین گوشتهای خورشت و برشتهترین ته دیگها برای اون کنار گذاشته میشه. چرا وقتی کارهای اشتباه من رو تکرار میکنه هیچ خبری از جهنمی که برای من ساخته میشد، نیست و خطاهاش زود بخشیده میشه! من سعی کردم حسود نباشم اما نتونستم و نمیتونم. خیلی اوقات به روی خودم نمیارم اما تبعیضها تمومی نداره حتی گاهی اوقات مامان برای اینکه حرص منو دربیاره عمدا بلند بلند قربون صدقهی پسرش میره... گاهی به خاطر اون با من بداخلاقی میشه. و وقتی کار خطایی میکنه سر من فریاد کشیده میشه و بابا غر غر میکنه و به هردومون فحش میده. خیلی وقتها فکر میکنم من چه خطایی کردم که سزاوار اون همه بدخلقی و سختگیری بودم و همچنان هستم! چون پسر نیستم؟ چون بچهی اولم؟ یا شاید چون از بدو تولد آلودهی گناهی بودم که باعث میشد مستحق این عذابها و تبعیضها باشم.