مغازهی نبش کوچه
مغازهی نبش کوچه که هیچ وقت ندیده بودمش جنب و جوش خاصی داشت... انگار تازه میخواستن راه بندازنش. از مرد خوش قیافهای که دم در مغازه ایستاده بود، پرسیدم آقا این ماشین شماست؟ گفت نه! میخواین ماشینتون رو دربیارید؟ سری تکون دادم. پرسید همون وسطی؟ گفتم آره... گفت اون که با یه فرمون درمیاد! عقب بگیرید یکم بعد فرمون رو تا ته بپیچین و بیاین بیرون... گفتم باشه امتحان میکنم.
چهرهاش به نظرم خیلی خوب بود. عشق در نگاه اول دامنم رو گرفت! گرچه فکر کنم این پونصدهزارمین بار بود که عشق در نگاه اول برام اتفاق میافتاد. دوسه باری خیلی نرم و لطیف کوبیدم به پراید سفیده و آخرش با بدبختی تونستم ماشینو دربیارم از پارک! لغزش قطرات عرق ناشی از استرس و تقلای زیاد برای چرخوندن فرمون رو روی گردنم حس میکردم! خواستم دور بزنم که یکی از چرخهای جلوی دالی صاف افتاد توی جوب و تــــــق! درست جلوی پای مردک خوش قیافهی دوست داشتنیم و در مقابل دیدگان یه پیرمرد عصبی که باهاش حرف میزد گند زده بودم!
گفت چیزی نیست عقب بگیرین بعد ماشین رو دو نفری یکم هول دادن و چرخ از جوب درومد. تمام توانم رو برای چرخوندن فرمون از دست داده بودم و میدونستم صورتم سرخ شده حتی حس میکردم الانه که صورتم از شدت التهاب از قاب مقنعه پرت بشه بیرون! در سمت راست دالی رو باز کرد و گفت اصلا هول نشین. نباید استرس داشته باشین تو رانندگی. اصلا هم به حرف مردم توجه نکنین. گفتم نه استرس ندارم ولی فرمونش خیلی سفته دستام درد گرفته دیگه! گفت میدونم ولی کلا سعی کنین آروم باشین... حرفاش تو همین مایهها بود حالا دقیق ترتیب جملاتش رو یادم نیست. گوش نمیدادم چی میگفت فقط میخواستم زودتر از اون اوضاع خلاص شم! و البته ته دلم آرزو میکردم دوباره ببینمش!
به هرحال فردا وقتی دالی رو پارک کنم نزدیکای کوچه اولین چیزی که توجهم رو جلب میکنه مغازهی نبش کوچهاست که از این به بعد جذابیتش برای من بیشتر از هر مغازهی دیگهای توی شهره! گرچه منظورم دقیقا مغازه نیست بلکه تنها هدفم ملاقات دوبارهی اون مرد جذابه! هرچند که به احتمال 98 درصد از خجالت خودمو قایم میکنم و یواشکی از نبش کوچه رد میشم...