قوز کرده بود و پیاز خورد میکرد. نیم‌رخ صورتش یه دنیا غم داشت.

گفتم خاله یادته اون قدیما؟ که هنوز ازدواج نکرده بودی؟ تپل‌تر بودی چقد! یادته اون ساعت کوکی بد صداتو کوک میکردی واسه نصف شب و بیدار می‌شدی که درس بخونی؟ موهای بلندتو مامان‌بزرگ می‌بافت همیشه و زیر لب میخوند: چراغ ایوونم رفت ... جلوچشام جوونم رفت ... مرغ غزل خونم رفت ... یه کارد سلاخ به دلم ... آخ به دلم آخ به دلم...

آه کشید و سرشو تکون داد.

یادته یه کامیپوتر سفید خریده‌بودن واست؟ عجب شاخی بودی آخه اون زمان هرکسی کامیپوتر نداشت! وقتی میومدم خونتون آهنگ حبیب رو پلی میکردی و باهاش زمزمه میکردیم: یه درخت خشک و بی‌برگ میون کویر داغ... توی ته مونده‌ی ذهنش نقش پررنگ یه باغ... شاخه‌ی سبز خیالش سر به آسمون کشید... بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سفید...|Habib_kavire bavar| من با سن کمم شعرشو حفظِ حفظ شده‌بودم.

پیازا چشماشو میسوزوند فش فش میکرد و میگفت آفرین چه خوب یادته...

گفتم یادته اون خونتون که دوطبقه‌ داشت و یه حیاط بزرگ... چندتا از موزاییکای ته حیاط رو کنده بودیم، اونجا با دایی آتیش درست میکردیم و سیب‌زمینی و سیب‌درختی مینداختیم تو آتیش. چه طعمی داشت! هنوز مزه‌اش رو یادمه.

یادته دوتا کتاب شعر داشتی؟ یکی جلدش آبی بود! ده بار خونده بودمشون ولی وقتی تو شعراشو میخوندی انگار شعره واقعی میشد و خودمو تو داستاناش میدیدم! چی بود اون شعره؟ که داستان یه گرگ و بره بود؟

برام خوند:

بیا تا برات بگم آسمون سیا شده
دیگه هر پنجره ای، به دیواری وا شده
بیا تابرات بگم گل، تو گلدون خشکیده
دست سردم تا حالا، دست گرمی ندیده

بیا تامثل قدیم، واسه هم قصه بگیم
گم بشیم تو رویاها، قصه از غصه بگیم
بیا تا برات بگم، قصه بره و گرگ
که چه جور آشنا شدن، توی این دشت بزرگ

آخه شب بود می دونی، بره گرگ رو نمی دید
بره از گرگ سیاه، حرف های خوبی شنید
بره ی تنها رو گرگ، به یه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خیال، گرگ پرید و اون وخورد

بره باور نمی کرد گفت: شاید خواب می بینه
ولی دید جای دلش، خالی مونده تو سینه
بیا تا برات بگم، تو همون گرگ بدی
که با نیرنگ و فریب، به سراغم اومدی |کتاب دریا در من_شهیار قنبری|

 شعر که تموم شد یه قطر اشک از رو گونه‌اش سُـر خورد و افتاد رو دستش. گفت: همش یادمه... من اون روزا چه خبر داشتم از سیاه‌بختی و غم و غصه‌ی امروزم؟ نمیدونستم شوهرم میشه وحشی‌ترین گرگ زندگیم. واسه دیدن مامانم باید برم قبرستون و بجای اینکه اون برام شعر بخونه من باید براش فاتحه بخونم. حیف شدا کاش میموندیم تو اون روزا...

پیازا هنوز چشماشو میسوزوند...