من گوشه‌ی اتاقم نشستم و دارم گیره‌های مشکی مو رو دونه دونه بهم وصل میکنم، از درد دندون گوش درد شدم و به اینکه چرا دیگه خواستگارام بعد از جلسه اول زنگ نمیزنن فکر میکنم... و اون با لباس سفید خوشگلش کنار یه پسر تقریبا خوشتیپ نشسته و لبخند فوق‌العاده‌اش نشون میده چقدر راضیه و آنلاین عکس گذاشته و شروع زندگی مشترکش رو به بدبختایی مثل من خبر داده!

مشکل فقط اینجاست که چرا من از دیدن این عکس انقدر ناراحت و نا امید شدم؟

نمیدونید چقدر وحشتناکه وقتی میفهمین تمام عمر یه دختر حسود بخیل بودین که از دیدن شادی دیگران، ته دلتون احساس ناراحتی میکنین!

الان من یه هیولای زشت لاغر حسودم که احساس ترشیدگی از درد دندونش هم دردناک تره!