-|66|ـ

خیلی سعی کردم احساس بهتری نسبت بهش داشته باشم. همش به خودم یادآوری میکنم: یادته روزی که دیدیش اونقدرا هم که فکر میکردی مزخرف نبود؟ اما نمیشه...

پیام دادنش حالمو بهم میزنه! از سین سلامش تا ی خداحافظیش میخ میشه میره تو مخم. یکی بیخ گوشم میگه: دیوونه‌ای دختر! ازدواج با آدمی که نمیتونی نسبت بهش حس خوبی داشته باشی؟

یکی هم همش زمزمه میکنه که: ازدواج با این آدم یعنی یه کوچولو آزادی بیشتر.

تا حالا خیلی حالشو گرفتم ولی ول کن نیس! بازم پیام میده و هنوز خبری از خانواده‌اش نیست!

مغزهای قد نکشیده

میگه نمیدونم از کی اینجوری شدیم.

اما من میدونستم. از همون روزی که صمیمی شد و گفت لطفا به اسم کوچیکم صدام بزن، واسه من تبدیل شد به یه آدم لوده‌ی احمق که هرچی میگذره، بیشتر ازش بدم میاد و دو دل میشم.

آبی پوشی بدون اسب سفید

بدم میاد ته اسمم "جان" اضافه میکنه یا کلمه‌ی منفور "عزیز" رو بکار میبره یا میگه "دلم تنگ شده" ...

همه‌ی اینا دائما منو دو دل میکنه که آیا ازدواج با همچین آدمی درسته؟

و تو همه‌ی این تردیدها گذشته‌ی خودمو کاملا فراموش میکنم :|

من زیر ذره‌بینم

تنها کسیه که واقعا منظورمو همون اول می‌فهمه، حتی اگه خیلی خیلی خیلی غیرمستقیم حرف بزنم!

ــ 40 ــ

+ میگن یه اشتباه رو نباید دو بار تکرار کنی. اما خب من شیش بار امتحانش میکنم که کاملا مطمئن شم اشتباهه! و ملاقات با "میم.مواد" یه اشتباهه درست مثل اعتماد به الف.ح.حقیقیان و نمی‌دونم چطور و به چه زبونی بگم "نه".

+ از هیچ چیز به اندازه‌ی حضورِ فک و فامیلِ پدری، در اینستا وحشت ندارم!

+ صرفا دلم می‌خواد برم کلاس خط تحریری با خودکار، فقط به این دلیل که بتونم یه بیت شعرو با خط خوش رو کاغذ بنویسم!

25

+ من هیچ وقت نتونستم بفهمم وقتی کسی بهم میگه :« دلم گرفته » جز اینکه بپرسم «چرا؟» دیگه چی بگم که حالش خوب بشه!

+ دوستی با این آدم، دقیقا مثل گپ زدن با یه غریبه‌اس که تو اتوبوس یا صندلیِ پارک کنارت میشینه :/

+ لباسامون اتفاقی ست شده بود :) آبی! و باید بگم از چیزی که انتظار داشتم خیلی بهتر بود! خیلی!