روز جمعه گفتم ساعت 12 واسه پروژه باید سالن مطالعه باشم با همگروهیم یه خاکی تو سرمون بریزیم. ولی در حقیقت قرارمون ساعت 4 بود!
بدون آرایش و با مقنعه از خونه زدم بیرون. ساعت 12 و نیم داشتم تو ماشین با دستای لرزون خط چشم میکشیدم که زنگ زد و قرار شد تا وقتی من ماشینو پارک میکنم تو دانشگاه اونم بیاد دنبالم. از پلههای زیر گذر که بالا اومدم دیدم یه پسره تا کمر خم شده تو ماشینش و داره باهاش حرف میزنه. قدمهامو آهسته کردم تا بره و بعد نشستم تو ماشین. ریشاشو نزده بود. گفتم این یارو چی میخواست؟ گل دادی بهش یا گل گرفتی؟ خندید و گفت فقط اذیت کن منو!
جمعهها همه به سرشون میزنه ناهار برن ارتفاعات، بلوار اصلی شلوغ بود. چشمش افتاد به یه مجتمع غذایی و گفت بریم ببینیم چه جوریه؟ دلم نمیخواست کسی که هنوز دومین باره میبینمش ناهار دعوتم کنه چون معذب میشدم یکی پول خرج کنه برام. از طرفی هم روم نمیشد بگم دنگی حساب کنیم. پول هم نداشتم که من مهمونش کنم! خساست هم البته نقش پررنگی داشت. یکم تعارف کردم که بیخیال میری خونه ناهار میخوری دیگه من که گشنه نیستم ولی اصرار کرد و منم از خدا خواسته قبول کردم.
بدم میاد ازم بخوان غذا انتخاب کنم اونم وقتی مهمونم! منو رو داد بهم گفت انتخاب کن منم گفتم خودت یه چیزی سفارش بده دیگه ببینم سلیقهات چه جوریه. بعدم فرار کردم و مزخرفترین میز رو برای نشستن انتخاب کردم... انصافا پیتزاش فوقالعاده بود ولی مگه میشد دهنتو یه متر باز کنی یا از شر اون پنیرهای لعنتی که کش میومد خلاص بشی؟ یا گوشتایی که گیر میکرد لای دندوناتو نادیده بگیری؟ پیتزا وقتی با طرفت رودربایستی داری افتضاحترین انتخابه! کلی حرف زدیم و خندیدیم و سر به سرش گذاشتم و فکر کردم چقد خوبه ندونی طرف چه حسی نسبت بهت داره ولی بدونی مثل بقیه ازت روابط خاص نمیخواد... یه دوست معمولی بود که حتی دستمو نمیگرفت. ولی وقت تعارف واسه اینکه کی اول بره بیرون برخورد دستشو به شونهام حس کردم، میخندید و با هموون صدای خاصش میگفت اول خانوما!
یکم تو کوچههای اون اطراف قدم زدیم. چشمم که افتاد به یه گربهی سیاه بهش گفتم تا حالا چندباری بهم ثابت شده گربه سیاه بدشانسی میاره و شگون نداره. ولی نگفتم این تجربه رو وقتایی کسب کردم که با یکی قرار داشتم و وقتی گربه سیاه سرراهم قرار میگرفت، آخرش یا دیر میرسیدم خونه یا دعوا میشد یا سوتی میدادم و...
تو ماشین که نشسته بودیم و حرف میزدیم یه لحظه دلم خواست بهم بگه چه حسی داره نسبت به من. ولی بعد حرفای عین کاف یادم اومد و تو دلم گفتم نکنه اینم فکر میکنه من زشت و لاغرم و فقط داره وقتشو میگذرونه؟
خلاصه اون جمعه اصلا دلگیر نبود هیچ، خیلی هم خوب و عالی بود. یه جمعه با طعم یه پیتزای فوقالعاده و یه همصحبتی شیرین :)
+ اتفاقی فامیل مامانش رو پرسیدم و بعد فهمیدم یکی از اقوام مامانش خواستگارم بوده! اونم کسی که من راضی بودم و ازش خوشم اومده بود ولی بخاطر بابا رد کردم. به روی خودم نیاوردم و فکر کنم از این موضوع هیچی نمیدونست.